‏نمایش پست‌ها با برچسب تهران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تهران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

ایران-۱۱آبان سی وششمین سالگرد شهادت مجاهد قهرمان مسعود معدنچی


مجاهد قهرمان مسعود معدنچی

هزار بار مرگ بهتر است از این ذلت و خواری
این تنها جمله ای است که از این مجاهد قهرمان در خاطرات خواهرش بچای مانده و قطعه شعری که در زیر میاید

صحنه درگیری و آخرین برگ زندگی پر بارش همه حرف را درباره او و جنگ تن به تن آرمانی او با دشمن ضد بشر و  پاسداران ظلمت و سیاهی گواهی میدهد
درود بر او در روزی که زاده شد و روزی که به عهدش وفا کرد 

مجاهدی بی نام و نشان و بی باک و شجاع
مسعود معدنچی در سال 1332 درهمدان بدنیا آمد.کودکی بیش نبود که همراه خانواده  به تهران آمد  و در تهران مشغول تحصیل شد و دوره متوسطه خود را دردبیرستان دارالفنون تهران گذراند. بعد به هنرستان صنعتی رفت و به تحصل در رشته برق پرداخت و مهندسی خود را گرفت. ولی بدلیل افتادگی و فروتنی بیش از حد او اصلا کسی نفهمید که او مهندس برق است  و خیلی بی نام و نشان در جاهای مختلف کار میکرد .
قبل ازانقلاب ضد سلطنتی بعنوان گروهبان به خدمت سربازی رفت که محل خدمتش عجب شیر ارومیه  بود.
مدتی نگذشته بود که تظاهرات ضد شاه شروع شد.وقتی خمینی فتوا داد که همه ارتشیان باید از ارتش فرار کنند و به مردم بپیوندند او نیز کلیه گروهان تحت مسولیتش را آزاد کرد و خودش نیز سربازیش را نیمه تمام گذاشت و به تهران آمد و فعالانه درکلیه  تظاهرات علیه شاه شرکت کرد.هفته اول بعداز فرار او از سربازی, ساواک به منزل پدریش مراجعه و سراغ او را گرفت که پدرش اظهار بی اطلاعی کرد و بهمین دلیل اصلا به خانه نمیامد.
همراه او محسین رضایی فرمانده سپاه پاسدران رژیم  نیز در خدمت بود ولی او اصلا حرف خمینی را گوش نکرد و درخدمت ارتش شاه ماند .
اودر تظاهرات خونین17  شهریور میدان ژاله تهران که بعدها میدان شهدا نام گرفت فعالانه شرکت کرد و غروب17 شهریورسال 1357 با لباسهایی خونین و سیاه به خانه برگشت.
بعدها نیز در تصرف مراکز دولتی نقش جدی داشت و بخصوص در تصرف ... ...... نقش فعالی داشت و بعداز گرفتن یکی ازهمین مراکز توسط مردم به پست و نگهبانی در آن محل پرداخت بطوری که فقط یک یا دو بار درهفته به خانه میامد.
بعد از سقوط رادیو تلویزیون رژیم شاه , مسعود  برای کار به رادیو رفت و بعنوان مسئول تولید رادیو مشغول کار شد و تمام وقت درمحل کارش بود و گاها هفته یک یا دو بار به خانه میامد .ولی بعد ازاینکه رادیو تلویزیون توسط مترجعین انحصاری شد بیرون آمد و حاضر به همکاری با مترجعین حاکم بررادیو تلویزیون نشد.
عکسی جاودانه از مجاهد شهید مسعود معدنچی نفری که پشت سر رهبر مقاومت مسعود رچوی روی زمین نشسته است
مسعود در دوران فاز سیاسی بطور فعال در همه فعالیتهای سازمان شرکت داشت .
بعد از سی خرداد نیز به دلیل شناخته شده بودنش به زندگی مخفی رو آورد و توسط یکی از هواداران بعنوان یک دیپلمه به کار حسابداری در یک شرکت در بلوار الیزابت مشغول کار شد .
در روز 11آبان 1361 این محل توسط یکی از بریده ها که اطلاعات آنرا داشت لو رفت و در آن روز طبق معمول مسعود به سر کار میرفت که متوجه میشود منطقه توسط سپاه قرق شده است ولی اصلا فکر نمیکرد که سوژه خودش باشد لذا بی اعتنا به این مسله به محل کارش که درطبقه چهارم یک ساختمان بود رفت و مشغول کار شد .
نیم ساعت نگذشته بود که صدای صحبت پاسداری را با یکی از همکارانش که از وی میپرسیدند که آیا مهندس مسعود معدنچی اینجاست شنید که همکارش میگفت که ما مسعود معدنچی داریم ولی او مهندس نیست که آنها گفتند نه خودش است و او را کنار زده و میخواهند که وارد میشوند .
مسعود که این حرفها را میشنود بلند میشود و به سمت تنها راهی که بوده و آن بالکن اتاق کارش بود میرود که پاسدار مربوطه شلیک میکند و به پای مسعود اصابت میکند ویک گلوله هم به شیشه اتاق کار اصابت میکند .
مسعود که میدانست که اگر دستگیر شود حتما زیرشدیدترین شکنجه ها خواهد رفت و هم اینکه  دوستانش که درخانه او هستند دربدرخواهند شد,لذا تصمیم گرفت که حسرت زنده بدست دشمن افتادن را بدل آنها بگذارد , لذا خودش را از طبقه چهارم به کف خیابان پرت میکند.
شاهدان صحنه میگویند آخرین نفسهایش را میکشید که پاسداران حاضر درخیابان که تعدادشان هم زیاد بود بالای سرش حاضر شده و از حرص اینکه نتوانسته بودند او را زنده بدست بیاورند همه گلوله های خشابشان را روی او خالی و سوراخ سوراخش کردند و بعد جنازه اش را با خود بردند .

پدر و مادرمسعود که توسط خانواده اش از این مسئله باخبر شده بودند به محل کار مسعود مراجعه کرده و همه وقایع را از زبان همکارانش شنیدند.وبعد از آن نیز بارها و بارها به مراکز مختلف برای گرفتن جنازه و یا با خبر شدن از محل دفن وی مراجعه کردند ولی هرگز جواب نگرفتند و نفهمیدند که مسعود کجا دفن شده است . اما همیشه یادش همراه دوستان وکسانی است که اورا میشناختند است .
دست نویس مجاهد شهید  ممسعود معدنچی
متن دل نوشته خواهر او:
گفتم غم تو دارم  گفتا اگر سر اید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر اید
گفتم زمهر ورزان رسم وفا بیاموز... ...

مسعود عزیزم این شعر حافظ را با دستخط زیبایت که با نقاشی یک دوست مزین شده در قابی روی دیوار همیشه در مقابل چشمانم قرار دارد و یا در یادداشت دیگرت نوشته بودی 'هزار مرگ مرا به از این ذلت و خواری است.'

براستی همه اینها اتفاقی نیست آن‌گونه که به زندگی می‌اندیشیدی بی‌شک چنان انتخاب بلند‌مرتبه‌ای را برگزیدی. 
هنوز آسفالت کوچه گروسی خیابان بهار از خون پاکت گرم است و آه و حسرت دستگیری ات بر دل یک لشگر پاسدار کور دل شب پرست که کوچه و ساختمان را محاصره کرده بودند باقی است و بازجویان شعبه ۷ چون همیشه ناامید و شکست خورده دست خالی به اوین برگشتند این اتفاق را آن دوست قدیمی که تنها شاهد ماجرا بود آخر شب وقتی وارد بند شد چگونگی شهادتت را نقل می‌کرد و من در بهت و ناباوری تمام آن لحظات را در ذهنم مجسم می‌کردم که وقتی گله‌ای پاسدار وارد اتاقت شدند تو در کوتاهترین زمان در دو سه دقیقه بی‌هیچ درنگی انتخاب کردی با جسارتی وصف ناپذیر ابتدا با گشودن پنجره پشت سرت و بلافاصله خودت را از طبقه چهارم به پایین پرتاب کردی و جلادان که برای دستگیری تو آمده بودند غافلگیر شده و آنها از هول و هراس به‌صورت کور در هوا ترا به رگبار بستند و بقول آن شاهد پیکرت را آبکش کردند. 
برای اولین بار در از دست دادن عزیزی در لحظه خوشحال شدم چرا که تحمل حضورت را در شعبه 7 اوین نداشتم. شعبه‌ای که در اوین به سلاخی و قصابی معروف بود. در آن شب از طرفی خدا را شکر می‌کردم واز طرفی بغضم را فرو می‌بردم که مبادا نامردمان اشکهایم را ببینند. البته جلادان اوین به تلافی رشادتت هیچگاه پیکر پاکت را به خانواده تحویل ندادند و مزارت برای همیشه گمنام ماند. 

برادر عزیزم تو وفای به عهدت را به بالاترین شکل اثبات کردی مجاهد زیستی مجاهد جنگیدی و مجاهد شهید شدی. آری آن روز دیر نیست که کوچه و خیابانهای سرزمینم که شاهدان شقایق های پرپر شده است را با گلهای یاس سپید گل آذین خواهیم کرد.

۱۳۹۶ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

یادواره مجاهد شهید عارف اقبال، اولین جانباخته تظاهرات ۳۰خرداد۶۰



آينده تابناك مي‌باشد، هم‌چون خورشيدي كه مي‌تابد و ما وظيفه داريم خودمان را براي تحمل و پذيرش همهٌ ناملايمات و خطراتي كه برسر راه و هدف و مقصد پرشور توحيديمان وجود دارد آماده ساخته و با شجاعت و پايمردي به راه دشوا ر و پرفراز و نشيب خود ادامه دهيم…»
( مجاهد شهيد عارف اقبال در نامه‌يي به يك دوست)

مجاهد شهید عارف اقبال از دانشجویان فعال هوادار مجاهدین ۲۷ساله بود که در تطاهرات مسالمت آمیز تهران در روز ۳خرداد ۶۰ مورد اصابت گلوله قرارگرفت و به شهادت رسید
خون او بر زمین ریخته شد به همراه هزاران هزار مجاهد دیگر یا در کوچه و خیابان یا از فردای آن روز در زندان و شکنجه و میدان تیرباران 
اینچنین بود که تاریخی رقم خورد برگی از آن بسته شد و صفحه دیگری گشوده 
برگ زرین مقاومت و پایداری تا پای جان و رقم زدن صبح روز پیروزی و آینده ای تابناک همچانکه عارف شهید سی و شش سال قبل گرمای  آن را همانند تابش خورشید حس میکرد
روحشان شاد و راه سرخشان همچنان پر رهرو باد

از خاطرات مجاهد اشرفی محمد اقبال:
صبح روز يكشنبه سي و يكم خرداد ماه 1360 به بهشت زهرا رفتم. براي حضور در مراسم كفن و دفن برادرم، مجاهد شهيد عارف اقبال كه روز قبل، سي خرداد، در تظاهرات پانصدهزار نفره مردم تهران عليه خميني دجال، از سوي پاسداران جنايتكار، شناسايي و مورد اصابت گلوله مستقيم قرار گرفته و متعاقبا در بيمارستان شهيد شده بود. چون مدتي بود به زندگي مخفي روي آورده بودم، با حضور مختصري در خانه پدري در مختاري شاهپور تهران، زودتر از كاروان خودروهاي فاميل راه افتادم و در نتيجه قبل از اين كه بقيه برسند من كنار غسالخانه بهشت زهرا بودم.
يك گله دختران چادر به سر، ايستاده بودند و يك پاسدار ريشو در حال به صف كردنشان بود. شايد سي چهل نفري مي شدند كه در صفوف و ستونهاي شش در شش چيده ميشدند. كمي نگذشت، كاروان تشيع جنازه هنوز نرسيده بود كه يك آمبولانس آمد و تويش انبوه جنازه، همه تير خورده. دو نفر رفتند بالا و از در پشت آمبولانس جنازه ها را ميانداختند پايين.
اين جا بود كه علت حضور آن چادر به سرها را دريافتم. دختران معاويه بودند كه خود را خواهران زينب نام گذاشته بودند. هر پيكري كه از آمبولانس به زمين انداخته ميشد فرياد ميزدند: ”اين سند جنايت منافق“. وصف حال دل خونينم از آن روز بماند براي فرصتي ديگر، در حالي كه داشتم با خودم فكر ميكردم خميني عجب دجالانه از تكرار تجربه شاه جلوگيري ميكند و به درستي ميداند كه شكل گرفتن كوچكترين تظاهراتي در بهشت زهرا براي بزرگداشت شهدا تا سرنگوني تام و تمامش پيش خواهد رفت، پيكر عارف را به زمين انداختند، وقتي كه افتاد و صورتش به سمت من چرخيد، شناختمش. پيكر را چند نفري بلند كرديم و برديم به محل شستشو و پشت سرمان همان دختران معاويه فرياد زنان ميآمدند... كمي بعد خبر آمد كه شناسايي شده ام و به ناچار همراه با مجاهدي كه بعدا شهيد شد ـ يادش به خير، حسرت شركت در تشييع جنازه به دلم ماند ـ  ناچار شدم برگردم.

۱۳۹۵ مرداد ۸, جمعه

ایران-چلچراغ 10 مرداد 1361 حماسه نبرد و شهادت فرمانده سياوش سيفي و 40 قهرمان ديگر مجاهد خلق در تهران

ایران-چلچراغ 10 مرداد 1361 حماسه نبرد و شهادت فرمانده سياوش سيفي و 40 قهرمان ديگر مجاهد خلق در تهران
دهم مرداد،یادآور حماسه درخشان نبرد و مقاومت ده‌ها تن از قهرمانان مجاهد خلق درنقاط مختلف تهران است. حماسه‌یی که در آن دیگربار، صلابت و جنگ‌آوری و عزم آهنین عنصر موحد مجاهد خلق برای مقاومت و نبرد بی‌امان در برابر دیکتاتوری ضدبشری به‌اثبات رسید. در رأس این شهیدان پاکباز و دلاور، مجاهد قهرمان فرمانده سیاوش سیفی قرار داشت که با رشادت، فرماندهی عملیات را در صحنه نبرد 
به‌عهده داشت و پس‌از نبردی دلیرانه، خود نیز همچون دیگر یارانش دامن محبت به‌خون رنگین کرد

بخوان بنام گلسرخ سرگذشت تمام گلهاي سرخ روييده برخاك ميهنمان است حكايت رقم زدن سرنوشت 
داستان از خود گذشتن يك نسل براي بقاي يك ميهن. بنام گلهاي سرخ مي خونيم. ميخونيم تا صدامون 
براي هميشه در تاروپود تاريخ هميشه بيادگار بمونه. ميخونيم تا عطر گلهاي سرخ همه جا پراكنده بشه 

۱۳۹۴ آبان ۲۷, چهارشنبه

ایران-اولین نوجوان سیزده ساله اعدامی در تاریخ ایران محمدرضا مقدس زاده

ایران-اولین نوجوان سیزده ساله اعدامی در تاریخ ایران محمدرضا مقدس زاده

اگر میخواهید به تاریچه شکل گیری داعش و بنیادگرائي اشراف پیدا کنید 
نمونه به اندازه کافی گویا است:

مجاهد شهید محمد رضا مقدس زاده در سال شصت در زندان اوین درحالی که فقط سیزده سال داشت به جرم شرکت در تظاهرات مسالمت آمیز سی خرداد در تهران  و هواداری از سازمان مجاهدین خلق و دفاع از دختر جوانی که بدست یک پاسدار دستگیر شده بود به شهادت رسید.

او دونده بسیار خوبی بود و می توانست فرار کند و جان خود را به خطر نیندازد ولی با پاسدار درگیر می شود و در این هنگام یک مزدور دیگر به ران رضا شلیک میکند و بهمان حالت رضا را در خیابان دستگیر و چند ساعت بعد از دستگیری  باهمان جراحت و بدون محاکمه به جوخه اعدام سپردند


 حتی پیکر او به خانواده تحویل داده نشد و  به خانواده او اجازه برگزاریی مراسم ختم و سوگواری حتی در خانه خودشان هم داده نشد. به آنها گفته شده بود حق ندارند بلند گریه کنند او فقط سیزده سال داشت و برای اعتراض به به رژيم ارتجاعی خمینی  به خیابان آمده بود بود.


۱۳۹۴ مهر ۹, پنجشنبه

ایران-يادي ازمجاهد شهيداميرهوشنگ صمدي ازشهيدان قهرمان مهرماه 60

مجاهد شهيداميرهوشنگ صمدي ازشهيدان قهرمان مهرماه 60


اميرهوشنگ صمدي، فرزند دليري از محلات خزانهٌ تهران است. مجاهدي پرشور كه از لحظهٌ آغاز مقاومت مسلحانه، بي‌تاب و بيقرار براي مجازات عوامل سركوب و خفقان خميني در خيابانهاي تهران به مصاف گشتي‌هاي سپاه ضدخلقي مي‌شتابد هربار كه او به پايگاه برمي‌گشت از پيكرش بوي باروت به مشام مي‌رسيد.اين مجاهدقهرمان ماموريتهايي انقلابي متعددي را با موفقيت به انجام رسانده بود منجمله مجازات يكي از عوامل تبهكار رژيم خميني به نام « آيت» را با موفقيت كامل به انجام مي‌رساند.
گزارشي به نقل از يكي اوهمرزمانش: « امير فرمانده ما بود. او خيلي شير بود.يك روز ما چند نفر اعضاي تيم هيچكدام پول نداشتيم . حتي پول براي غذاخوردن. امير خيلي ناراحت شد.او يك ميزان پول داشت كه با آن خودمان را به بهشت زهرا رسانديم و خودمان را با حلواهايي كه در آنجا پخش مي‌كردند سير كرديم. امير گفت اگر يك روزي من لايق بودم و شهيد شدم به پدر و مادرم بگوييد اصلا براي من مراسم ختم و غيره نگيرند. بجاي آن تمامي پولي كه مي‌خواهند صرف آن كنند به سازمان بدهند و هرچه هم توانستند بدهند. .... بعد از شهادت امير همهٌ اهالي محل و همسايه‌ها مي‌گفتند امير درسينه‌هاي همهٌ ماها هست.امير از كساني است كه هيچگاه فراموشش نمي‌كنيم.