
آن زمان که بنهادم سر به راه آزادی دست خود ز جان شستم از برای آزادی
خانواده شفائي با شش مجاهد قهرمان نمونه بارزی از این تصنیف است
نمونه ای جاودانه گوهری زرین در دل تاریخ مبارزات این میهن الگوی مبارزه و وفای به آرمان
در این پست تلاش کردم زندگی نامه های این مجاهدان قهرمان و مصاحبه های با دو عضو مجاهد این خانواده را گرد اوری کنم
دکتر مرتضی شفایی در سال 1310 در
اصفهان به دنیا آمد و تمام مراحل تحصیلیاش را در همان شهر سپری کرد و بعد از دریافت
درجه دکترا از دانشگاه اصفهان به مدت 5 سال در میان مردم محروم روستاهای کردستان و
آذربایجان غربی بهسر برد. در بازگشت از مأموریت 5سالهاش در روستاهای غرب کشور،
کمک به محرومان شهرش را وجهه همت خود قرار داد.
یکی از معلمان قدیمی اصفهان نوشته
است: «از وقتی که با دکتر مرتضی شفایی آشنا شدم، یاد گرفتم که معلم خوبی برای بچههای
فقیر بودن کافی نیست. او به من یاد داد که بسیار بیشتر از کمک به درس و مشق آنها،
بتوانم شاگردانم را در مشکلاتشان و رنج و محرومیتهای خانوادگی و اجتماعیشان کمک
کنم.
بارها در تلاش برای حل و فصل مسائل
بچهها، وقتی که به فقر و بیماری و بیغذایی یک خانواده میرسیدم، احساس میکردم
که دیگر کاری از دستم ساخته نیست؛ اما از وقتی دکتر مرتضی شفایی را شناختم، او در
حل و فصل این مشکلات پشت و پناهم بود. یک بار که مادر یکی از دانشآموزانم را نزد
او بردم، بعد از معاینه بیمار بهشدت ناراحت شد و دستش موقع نوشتن نسخه میلرزید.
تصور کردم آن مادر بیماری خطرناکی دارد، اما دکتر خودش را ملامت میکرد که چرا
زودتر متوجه وضع این خانواده نشده است. دکتر مرتضی شفایی به آن خانواده مقدار قابل
توجهی پول داد و با شرمندگی عذرخواهی کرد که چرا بیش از این کاری از دستش ساخته نیست «
خواهر مجاهد زهره شفایی درباره پدرش
نوشته است: «او برای خودش تعهدی تعیین کرده بود که به آدمهای محروم جامعه کمک کند.
علاوه برکمکهای مالی که به افراد مستمند میکرد، برای معاینه و درمان رایگان بیماران
نیز سهمیهیی تعیین کرده بود. از اواسط سال 1355، مبالغ مشخصی از حقوق و درآمد
ماهانهاش را هم به کمکهای خاصی که فرزند مجاهدش جواد شفایی توصیه میکرد، اختصاص
میداد».
همکاری مجاهد شهید مرتضی شفایی با
سازمان مجاهدین
دکتر مرتضی شفایی زمان انقلاب
ضدسلطنتی در تظاهرات و فعالیتهای مبارزاتی آن دوران فعالانه شرکت داشت. بعد از
سقوط رژیم شاه و تشکیل انجمنهای مجاهدین به همکاری با مرکزپزشکی مجاهدین معروف به
امداد مجاهدین پرداخت.
دکتر مرتضی شفایی تحت فشار رژیم ولایتفقیه
دکتر مرتضی شفایی بهخاطر دفاع فعال
از مواضع سازمان مجاهدین خلق ایران و بهخاطر موقعیت اجتماعی و محبوبیتی که نزد
مردم داشت، تحت فشارهای مرتجعان قرار گرفت. این فشارها از تهدیدهای معمول به قتل
خود یا اعضای خانوادهاش گرفته تا پیشنهاد شغل و موقعیت برتر بود. دشمن بعد از اینکه
دید دکتر مرتضی شفایی اهل سازش نیست بر دامنه فشارهایش افزود.
بعد از آن که ستاد رسمی و علنی
سازمان مجاهدین خلق ایران در اصفهان مورد حمله قرار گرفت و تعطیل شد، مرتضی شفایی
خانهاش را در اختیار سازمان مجاهدین گذاشت. این خانه تا چند ماه محل مراجعه
هواداران سازمان مجاهدین بود.
دکتر مرتضی شفایی در مسیر مبارزه به
تمامی وابستگیها پشت کرد
دکتر مرتضی شفایی بهرغم تمام حساسیتها
و تهدیدهایی که علیه او و خانوادهاش وجود داشت، از اینکه تظاهرات 12 اردیبهشت
سال 1360 از مقابل خانه او شروع شود، استقبال کرد. دکتر مرتضی شفایی در پاسخ یکی
از نزدیکانش که تهدید مرتجعان مبنی بر دستگیری خودش و آتش زدن خانهاش را به او یادآوری
میکرد، گفته بود: برای بتپرست بودن لازم نیست که حتماً «لات» و «عزّی» را بپرستی،
همین که زن و فرزند و شغل و خانه و زندگی برایت ارزشمندتر از راه خدا بشود، خودش
بتپرستی است!
تجدید عهد دکتر مرتضی شفایی با خدا
و خلق پس از 30 خرداد 1360
بهدنبال سرکوب خونین تظاهرات مردم
در 30 خرداد 1360 و به پایان رسیدن همه راههای مبارزه سیاسی مسالمتآمیز با رژیم
خمینی، دکتر مرتضی شفایی نیز به میدان نبرد تمامعیار و عاشوراگونه با رژیم
آخوندها پای نهاد و حدود یک هفته پس از 30 خرداد 1360، در وصیتنامهیی که تنظیم
کرد همسرش را وصی خود قرار داد. اما این زن قهرمان و پاکباز بلافاصله همان وصیتنامه
را امضا کرد و با او در این عهد و پیمان مقدس با خدا و خلق در مبارزه با خمینی خونآشام
شریک شد.
تا چند ماه پس از شهادت دکتر شفایی،
مردم اصفهان در همه جا، در مغازه و تاکسی و کوچه و خیابان، از کمکهای او به مردم و
ایستادگیش در برابر ارتجاع یاد میکردند و آشکارا رژیم ضدبشری و شخص خمینی را لعن
و نفرین میکردند.
در میان مردم اصفهان شایع بود که یکی
از سرکردههای سپاه اصفهان به نام حبیب خلیفه سلطانی ـ که برادر ناتنی همسر دکتر
مرتضی شفایی بودـ عامل دستگیری دکتر شفایی و همسرش بوده است. مدتی بعد از شهادت
دکتر شفایی، هنگامی که آن مزدور در جریان یک تصادف همراه زن و فرزندش کشته شد، بسیاری
از مردم اصفهان میگفتند که خدا انتقام دکتر شفایی، همسر و پسرش را از آنها گرفت.
مقاومت دکتر مرتضی شفایی تا شهادت
دکتر مرتضی شفایی، پزشک فرزانه و
مردمی و مجاهد شهید عفت خلیفه سلطانی ، همسر دلاور و پاکبازش، یکی از شورانگیزترین
حماسههای مقاومت را در زندان اصفهان خلق کردند. دژخیمان پلید خمینی و ایادی جنایتکار
آخوند طاهری در اصفهان فرزند 16 سالهشان را در برابر چشمان پدر و مادرش دکتر شفایی
و عفت خلیفه سلطانی شکنجه کردند و برایشان اعدام مصنوعی ترتیب دادند تا آنها را به
سازش و تسلیم بکشانند، اما در برابر ایمان خللناپذیر این زوج قهرمان به زانو
درآمدند و در شامگاه 5مهر1360، دکتر شفایی را همراه همسر و فرزند 16سالهاش مجید
شفایی ، در کنار بیش از 50 مجاهد خلق دیگر تیرباران کردند.
«افتخار میکنم که تمام هستیام
را در این راه میدهم».
مجاهد شهید عفت خلیفه سلطانی در سال
1318 در اصفهان متولد شد. این زن دلیر و آگاه نه تنها هرگز مانع فعالیتهای سیاسی و
اجتماعی فرزندانش نبود بلکه همواره مشوق آنها در این مسیر بود. مجاهد شهید عفت خلیفه
سلطانی خودش نیز در سال 1356 از طریق فرزندانش زهرا شفایی و جواد شفایی با مسائل سیاسی
و مبارزاتی آشنا شد. عفت خلیفه سلطانی پس از آن به مطالعه آثار سیاسی و مذهبی
پرداخت و یار و مددکار فرزندانش در فعالیتهای سیاسی بود.
شهید عفت خلیفه سلطانی بیپروا برای
احقاق حقوق سازمان مجاهدین
عفت خلیفه سلطانی همسر و همرزم
دکترمرتضی شفایی بود. یکی از اهالی اصفهان که در سالهای 1358 و 1359 در دفتر
آخوندجلالالدین طاهری امام جمعه خمینی و نماینده او در کار میکرده، طی نامهیی
از جمله نوشته است: «یک بار مادر شفایی همراه سایر مادران شهیدان و خانوادههای
مجاهدین به در خانه طاهری، آمده بودند و خواستار آن بودند که طاهری به آنها جواب
بدهد که چرا پاسدارها و حزباللهیها به انجمنها و مراکز مجاهدین حمله میکنند.
مادران مجاهد آن قدر اصرار کردند و فشار آوردند که رئیس دفتر طاهری از قول او
اعلام کرد: «آقا گفتهاند من این خانمها را نمیشناسم». مادر شفایی با صدای بلند
گفت: «خانوادههای مجاهدین را در اصفهان نمیشناسند؟ پس کی را میشناسند؟ اسم مرا
بگویید و یادآوری کنید که تا همین یک سال پیش که به حکومت نرسیده بودید به آشنایی
با خانواده ما افتخار میکردید. روزهایی که بچههای ما در خیابانها با ارتش شاه
درگیر میشدند، شما از ترس سرلشکر ناجی دو هفته در خانه ما به خودتان میلرزیدید،
چطور شد که اینقدر فراموشکار شدهاید و حالا ما را نمیشناسید؟
طاهری که از افشاگری مادر، سراسیمه
شده بود، به سرعت آنها را پذیرفت. مادر شفایی و سایر مادران در حضور طاهری، پیدرپی
از جنایتها و سرکوبگریهای پاسداران و حزباللهیها در خیابانها و دانشگاه و مدارس
با نام و نشان افشاگری کردند و آخوند طاهری در مقابل این افشاگریها جرأت حرف زدن
نداشت».
مادر مجاهد عفت خلیفهسلطانی چند
بار در جریان فعالیتهای افشاگرانهاش دستگیر شد. یک بار که در سال 1359 همراه با
شماری از مادران زندانیان در مقابل زندان اصفهان تجمع اعتراضی برپا کرده بودند،
دستگیر شد و به مدت 10روز را در سلول انفرادی بهسر برد.
خواهر مجاهد زهره شفایی درباره دستگیریهای
بعدی و شهادت مادر قهرمانش نوشته است: «در غروب روز 12 اردیبهشت 1360 پاسداران،
مادر را که همراه با پسر 7سالهاش محمد در خانه تنها بود، دستگیر کردند. مادر در
موقع دستگیری، بهشدت مقاومت کرده و اجازه نداده بود که پاسداران به او دستبند
بزنند».
مادرم عفت خلیفه سلطانی را بردند و
برنگشت
برادر مجاهد محمد شفایی که در زمان
بازداشت مادرش 7ساله بود، نوشته است: «درست نمیدانم چند روز بعد از دستگیری پدر
بود، من در خانه خوابیده بودم که از صدای فریادهای مادرم و صدای پاسدارها بیدار
شدم. دیدم چند پاسدار در اتاق هستند. من و مادر در خانه تنها بودیم. مادرم سر
پاسدارها داد میکشید و چهرهاش خیلی برافروخته بود. مادر به من گفت: میخواهند
مرا ببرند. از او پرسیدم کی برمیگردی؟ همانطور که بر سر پاسدارها فریاد میکشید،
گفت: همانطور که همه را بردند و برنگشتند، من هم برنخواهم گشت. از جملههای دیگرش
چیزی بهخاطرم نمانده است. من هم داد و فریاد و گریه کردم و به طرف پاسداری که
جلوتر از بقیه ایستاده بود، حملهور شدم. قیافه آن پاسدار هنوز در ذهنم هست که
داشت میخندید و قهقهه میزد و مرا به گوشه اتاق پرت کرد. چند نفر از پاسدارهای
چادری آمدند و دستهای مادرم را گرفتند و ما را از خانه بیرون آوردند. موقعی که
داشتند مادرم را سوار ماشین میکردند، مرا به همسایهمان سپرد و رفت. بعد از آن
فقط یک بار دیگر مادرم را دیدم، یکی از خالههایم به همراه داییم که از فالانژهای
درجه یک اصفهان و از فرماندهان سپاه بود، مرا به ساختمان سپاه در خیابان کمال
اسماعیل بردند. مادرم را آوردند، درست یادم نیست که چه میگذشت، فقط میفهمیدم که
خیلی مادرم را تحت فشار گذاشتهاند، آنها داد و بیداد میکردند و مادرم جوابشان را
میداد. یک بار دیگر هم که باز من خشم مادرم را دیده بودم قبل از این دستگیریها
بود. فردی با لباسشخصی آمده بود جلو در خانه ما و سعی کرده بود صحبت کند و از او
حرف بکشد. مادرم صدای بیرون پریدن دکمه ضبط میکروکاست را شنیده بود و فهمیده بود
که پاسدار است و با فریاد و مشت گره کرده دنبالش گذاشت. دیدن این صحنههای عصبانیت
و خشم مادر برایم خیلی عجیب بود. چون تنها چیزی که از مادرم دیده بودم و همه آشنایان
ما برایم تعریف کرده بودند، مهربانی و خونسردی و عطوفت او نه فقط به ما که
فرزندانش بودیم، بلکه نسبت به همه بود. این حالت را فقط با پاسدارها داشت».
درس ایستادگی عفت خلیف سلطانی به بقیه
در زندان
عفت خلیفه سلطانی را همراه با 40 تن
از خواهران دانشآموز و دانشجویی که در تظاهرات دستگیر شده بودند، به زندانی در زیرزمین
ساختمان سپاه نجفآباد منتقل کردند. در آن زندان بهرغم سختی شرایط و فشارهایی که
وارد میکردند او با خواندن آیات و جملاتی که از قرآن و نهجالبلاغه حفظ بود به
همه روحیه میداد و آنها را در تحمل شرایط سخت یاری میکرد. عوامل رژیم از اینکه
بچهها در زندان او را مادر خطاب میکردند کلافه شده بودند و به بچههای زندان
گفته بودند که حق ندارید او را مادر خطاب کنید.
یکی از نزدیکان مجاهد شهید عفت خلیفه
سلطانی را به زندان بردند تا او را نصیحت کند و از او بخواهد که بهخاطر سرنوشت
پسر 7 سالهاش دست از مقاومت بردارد و توبه کند. او در پاسخ به این توصیه با عصبانیت
گفته بود: «سرنوشت پسر من مثل هزاران بچه ایرانی دیگر است و هیچ فرقی با آنها نمیکند.
اگر خدا بخواهد پسر مرا حفظ میکند. من باید به وظیفهام در راه خدا عمل کنم.
افتخار میکنم که تمام هستیام را در این راه میدهم».
مجاهد شهید جواد شفایی معلم درسهای
عینی برای هر مبارز
«هیچ فرصت و امکانی را برای
ضربه زدن به دشمن از دست ندهید».
مجاهد شهید جواد شفایی در سال 1334
در کردستان به دنیا آمد. او مراحل تحصیلات دبستان و دبیرستان را در اصفهان سپری
کرد و در شمار نفرات ممتاز کنکور دانشگاه صنعتی شریف تهران بود و از سال 1352 تحصیلاتش
را در رشته متالورژی در این دانشگاه آغاز کرد. کمتر از یکسال پس از ورود به
دانشگاه با مجاهدین آشنا شد و از همانجا فعالیت سیاسیش را شروع کرد.
خواهر مجاهد زهره شفایی درباره جواد
شفایی نوشته است: «عنصری که در شخصیت جواد شفایی بهخصوص بعد از آشنایی با مجاهدین
خلق بسیار بارز بود، حالت بیقراری و اشتیاق او در انتقال فضای دنیای نو و ارزشهای
جدیدی بود که با آن آشنا شده بود. هر بار که از تهران برای دیدار خانواده به
اصفهان میآمد، انبوهی کتاب و جزوه سیاسی و مذهبی با خودش میآورد و بهخصوص پدر و
مادرم را به آشنا شدن با مقولات مبارزاتی و سیاسی تشویق میکرد. از شهیدان مجاهد و
پیشتازان مبارزه مسلحانه صحبت میکرد و از انسانهای نوینی سخن میگفت که جانشان را
فدای فردای بهتر مردم کردهاند، در حالیکه در زندگی فردی خودشان هیچ چیز کم
نداشتند و در این دنیا میتوانستند به همه چیز دست پیدا کنند. جواد شفایی با چنان
شور و عشقی از شهیدان بنیانگذار سازمان صحبت میکرد که انگار آنها را دیده است.
واقعیت این بود که پیام خون آنها را چنان که از خودشان شنیده باشد از روی حماسه
زندگی و شهادتشان درک کرده بود».
جواد شفایی: مقاومت شگفت برپایه
انتخاب آگاهانه
علاوه بر شخصیت انقلابی جواد شفایی،
عنصر دیگری که باعث شد او عمیقاً بر خانواده تأثیر بگذارد روش برخوردش بود که
بازتاب آن را میتوان در مقاومت قاطع و جدی تکتک اعضای شهید خانواده دید. هر چند
که مبنای این مقاومت، عنصر انقلابی و انتخاب آگاهانه خودشان بود، اما الآن بهتر میتوان
فهمید که مقاومت در برابر مجموعه مشکلاتی که رژیم برای آن شهیدان فراهم کرد، نمیتوانست
از یک چسب عاطفی و خانوادگی ناشی شده باشد. بهخصوص که بارها هر یک را در مقابل
چشمان دیگری شکنجه کردند.
چطور شد که هر کدام از این شهیدان
بهطور مستقل بر سر مواضعشان در دفاع از مجاهدین با استواری تمام ایستادند؟ جواد
شفایی موفق شده بود تکتک آن شهیدان را بهطور ایدئولوژیک با سازمان آشنا کند و در
معرض انتخاب آگاهانه راه و آرمانشان قرار دهد. از آنچه پیش آمده و مقاومتی که آنها
کردهاند اینطور پیداست که جواد شفایی در ”وصل“ کردن آنها به سازمان مجاهدین موفق
بوده و کارش را درست انجام داده است.
یکی از زندانیان سیاسی غیرمذهبی، که
مدت کوتاهی در زندان اوین همراه جواد شفایی بوده نوشته است: «وقتی مرا به اتاق
شکنجه بردند، صداهایی را میشنیدم که نشان میداد بازجوها دارند شلاق میزنند ولی
صدای دیگری شنیده نمیشد. تصور کردم که هدفشان تضعیف روحیه من است و میخواهند
نشان بدهند که تا این حد وحشیانه میکوبند. تازه داشتم خودم را برای مقابله با چنین
ترفندی آماده میکردم که ناگهان یکی با لهجه شیرین اصفهانی داد زد: بابا! شماها
چقدر احمقید! این چیزها مرا به حرف نمیآورند، یک چیز دیگر امتحان کنید.
آن روز با جواد شفایی بهعنوان
نمونهیی از مقاومت افسانهیی مجاهدین خلق آشنا شدم. مقاومتی که حاوی درسهای مستقیم
و عینی برای هر مبارزی بود».
هیچ فشاری از طرف دژخیمان خمینی بر
جواد شفایی تاثیر ندارد
یکی دیگر از هم زنجیران جواد شفایی
نوشته است: «او در اواخر پاییز 1360 دستگیر شد. پاسداران بهخاطر دستگیرکردنش به
هم تبریک میگفتند. دژخیمان رژیم شدیدترین فشارها را روی جواد شفایی گذاشته بودند.
او به خوبی دست دشمن را خوانده بود و میدانست که این فشارها برای کسب اطلاعات نیست
و میخواهند از او مصاحبه تلویزیونی بگیرند و او را ولو بهاندازه گفتن یک کلمه
جلو دوربین بنشانند. وقتی فشارها را روی همسرش افزایش دادند، به صراحت در مقابل
بازجوها اعلام کرد که هر اتفاقی بیفتد در من هیچ تأثیری ندارد و بارها صدایش را میشنیدیم
که فریاد میزد بچهها تنها کاری که باید بکنید مقاومت است و بس!
جواد شفایی در زندان الگوی مقاومت و
تکیهگاه مهمی برای بچهها بود. هنگامی که خبر شهادت موسی را به سلول آوردند. ما
در اتاق 3 بند 2 اوین بودیم. جواد شفایی با استواری همه را دلداری داد و به مدت یک
هفته هر شب مراسم تلاوت قرآن برگزار کرد».
مجاهد شهید خسرو کاوهنژاد در
خاطراتش از زندان اوین نوشته است: «من جواد شفایی را ندیده بودم ولی توصیف شکنجههایی
را که او تحمل کرده بود، زیاد شنیدم. از جمله یکی از قهرمانان واحدهای عملیاتی به
نام مجاهد شهید سعید چاچ، در دورانی که با هم در یک اتاق بودیم لحظهیی از فکر
شورش در زندان غافل نبود و مدام در فکر طرح و نقشه برای فرار یا شورش بود و همواره
از جواد شفایی بهعنوان الگوی خودش یاد میکرد و میگفت این وصیت جواد شفایی است
که هیچ وقت در زندان از فکر تهاجم به دشمن غافل نشوید، شورش، فرار، اعتراض… شما
بالاترین ضربه و تهاجم به دشمن را در نظر بگیرید و هر امکانی را که بتواند به شورش
در زندان منجر شود، بررسی کنید و هیچ فرصتی را از دست ندهید».
جواد شفایی تطمیع و توطئه دژخیمان
را در هم میشکند
همرزم دیگرش نوشته است: «وقتی از در
هم شکستن جواد شفایی ناامید شدند، سعی کردند با او از در بحث و مناظره وارد شوند.
کتابی را به او داده بودند که اسمش «منافقین خلق رودرروی خلق» بود. جواد شفایی
توضیح داد که از نظر خودمان این کتاب از عنوانش گرفته تا جعلیاتی که رژیم در آن
کرده خیلی خندهدار به نظر میآید. اما انتشار این نوع کتابها نشان میدهد که رژیم
در مقابله با سازمان، با چه مشکل اجتماعی جدی و اساسی مواجه است. جواد شفایی را
برای بحث درباره این کتاب به مناظره بردند و او در حضور زندانیانی که بهزور جمع
کرده بودند، این کتاب را به همه نشان داده و گفته بود: این کتاب را دادهاند که من
بخوانم و بر اساس آن مناظره کنم؟ به نظر شما مگر جلاد و قربانی میتوانند با هم
مناظره کنند؟
جواد شفایی شلوارش را تا زانو بالا
زده بود و با نشاندادن آثار شکنجهها گفته بود: از شلاق و شکنجه که آثارش را میبینید
نتیجه نگرفتهاند و شکست خوردهاند؛ با اینها چه بحث و مناظرهیی بکنیم؟ اولین شرط
برای مناظره این است که شلاق را کنار بگذارید و اولین حرفمان این است که جواب بدهید
چرا شلاق به دست گرفتهاید و چرا زندانها را پر کردهاید؟
مجاهد شهید زهرا شفایی (مریم ) بیّنه
صبر و استقامت
مجاهد شهید زهرا شفایی (مریم) در
سال 1337 در اصفهان متولد شد، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همان شهر گذراند.
از سال 1356 به تهران آمد تا تحصیلاتش را در رشته زبان و ادبیات عربی در دانشگاه
تهران ادامه دهد. او همزمان با ورود به دانشگاه وارد فعالیتهای سیاسی ضدژریم شاه
شد و در شمار عناصر فعال حرکتهای دانشجویی تهران بود.
زهرا شفایی بلافاصله پس از پیروزی
انقلاب به صفوف دانشجویان هوادار سازمان مجاهدین خلق پیوست. در جریان فعالیتهای
دانشجویی هر روز مسئولیتپذیری بیشتری از خود بارز کرد و از پاییز1359 بهصورت
حرفهیی در ارتباط با نهاد محلات تهران قرار گرفت و بهعنوان یکی از مسئولان
انجمنهای محلات جنوب تهران، سازماندهی و بسیج زنان هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران
در منطقه خاوران را برعهده گرفت.
زهرا شفایی کادری قابل تکیه و
ارزشمند
یکی از خواهران مجاهد درباره سابقه
آشناییش با زهرا شفایی و خصوصیات او نوشته است: «اولین بار، چند هفته بعد از 30
خرداد 1360، با زهرا شفایی آشنا شدم. چیزی که باعث شد در همان اولین دیدار با زهرا
شفایی او را کاملاً در ذهنم برجسته کند، دو خصوصیت بارز بود. اول اینکه در عین
سرعت و شتابی که در انجام کارهایش داشت، دقت و حساسیت بالایی به خرج میداد. دوم اینکه
بسیار خونگرم و صمیمی بود. بعدها که او را بیشتر شناختم متوجه شدم که در کنار این
ویژگیها بسیار پرانرژی، خستگیناپذیر و در مقابل مشکلات و سختیها صبور و مقاوم است
و از این جهت همیشه برایم یک کادر قابل تکیه و ارزشمند بود.
همچنین چند نمونه از برخوردهای زهرا
شفایی با عناصر دشمن تا مدتها بهعنوان نمونههای آموزندهیی از هوشیاری امنیتی بر
سر زبانها بود. یک بار که در جریان تظاهرات مسلحانه دستگیر شده بود، در اوین
توانسته بود با استفاده از لهجه غلیظ اصفهانی اینطور وانمود کند که تازه به تهران
رسیده و در آن شلوغی مادرش را در خیابان گم کرده است و هیچ راه و چارهیی ندارد
الا اینکه هر چه زودتر مادرش را پیدا کند و به این ترتیب بعد از دو روز ماندن در
اوین پاسدارها را خام کرده بود».
یکی دیگر از همرزمانش نوشته است:
«هنگامی که زهرا شفایی به پایگاه ما منتقل شد، مجاهد شهید سوسن میرزایی از او بهعنوان
یک مسئول جدی و منظم یاد میکرد و این توصیف را ما در عمل مشاهده کردیم. در مورد
رعایت ضوابط بسیار حساس و جدی بود. بارها یادآوری میکرد که: یک پایگاه سازمانی در
شرایط جنگی دقیقاً باید مثل یک پادگان نظامی باشد. همه چیز باید در جای خودش قرار
بگیرد. سرانجام در روز 19 اردیبهشت سال 1361زهرا شفایی همراه با همسرش مجاهد شهید
حسین جلیلی پروانه و مجاهد شهید علی انگبینی در یک درگیری خیابانی در شمال تهران
بهشهادت رسید.
مجاهد قهرمان شهید مجید شفایی
استوار بر سر پیمان تا به آخر
«میلیشیا همه کارهایش را به شیوه
تیمی و جمعی حل میکند».
میلیشیای قهرمان مجید شفایی، در
هنگام شهادت، دانشآموز سال سوم رشته ریاضی بود. مجید از سال 1358 کار و فعالیت سیاسی
را در مدرسه آغاز کرد و در شمار نخستین دانشآموزانی بود که به صفوف واحدهای سیاسی
و تبلیغی میلیشیا پیوست. روحیه بالا و پرنشاطش او را از محبوبیت خاصی بین همکلاسیها
و همرزمانش برخوردار کرده بود.
طی سالهای59و 60 در زمانی که خانه
آنها محل استقرار مسئولان سازمان بود مجید علاوه بر اینکه در تیمهای فروش نشریه
شرکت فعال داشت، با شایستگی و دقت و احساس مسئولیتی بیش از انتظار، در نقل و
انتقال مدارک و پیامهای سازمانی بهصورت یک پیک بسیار فعال و کارآمد عمل میکرد.
مجید شفایی هر مانعی را در مسیر
مبارزه پس میزد
یکی از همرزمانش که پس از 30 خرداد
1360 مدتی با او در ارتباط بوده، نوشته است: «مجید بعد از 30 خرداد 1360در کارها
سر از پا نمیشناخت. در حالی که حتی خانه مشخصی برای مخفی شدن نداشت هیچ مشکلی
مانع فعالیتهای او نبود. چند تا از همکلاسیهایی که میدانستند مجید مخفی شده و
سپاه بهدنبال دستگیری اوست چند بار هشدار دادند که مجید کارهای خطرناک میکند، دیدهایم
که از فرط خستگی روی نیمکت پارک خوابش برده است. هشدار بچههای مدرسه واقعی بود و یک
بار خودم دیدم که کفشهایش را زیر سرش گذاشته و مثل یک کارگر ساده روی صندلی پارک
به خواب رفته است.
به او توصیه کردم که برای چند ساعت
استراحت بهتر است از خانههای آشنایانت استفاده کنی. مجید یادآوری کرد که پاسدارها
مثل سگ هار به جان خانوادهها و هواداران شناخته شده افتادهاند و هر شب دهها خانه
را در سطح شهر بازرسی میکنند. مجید به من فهماند که کارهایش چندان هم که دیده میشود،
بیحساب نیست و گفت: میلیشیا همه کارهایش جمعی است، امنیت را هم با کار جمعی و تیمی
حل میکنیم. به نوبت استراحت میکنیم و هوای هم را داریم».
وفای به عهد مجید شفایی با شهادتی
پر شکوه
مجید شفایی در اواخر تابستان سال
1360 در جریان اجرای یک قرار دستگیر شد و پاسداران بلافاصله او را به زیر شدیدترین
شکنجهها بردند. اما مجید استوار و مقاوم بر سر پیمانش ایستاد و در کنار پدر و
مادر قهرمانش به جوخه تیرباران سپرده شد. هنگامی که پاسداران جنایتکار خمینی پیکر
پاک مجید را برای دفن به گورستان تحویل دادند، آثار شکنجههای مختلف در تمام بدنش
پیدا بود و کتفش نیز بر اثر شکنجه شکسته بود.
مجاهد قهرمان شهید حسین جلیلی
پروانه کادری قابل تکیه در هر شرایط
مجاهد شهید حسین جلیلی پروانه ششمین
عضو شهید خانواده شفایی و همسر زهرا شفایی بود. حسین در میان اعضا و کادرهای
سازمان با خصوصیت مسئولیتپذیری و کاراییش مشخص میشد.
حسین در سال 1332 در شهر گناباد
متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همان شهر گذراند و از سال 1350 برای
ادامه دادن به تحصیلاتش در رشته ریاضی دانشگاه فردوسی به مشهد رفت.
دستگیری در جریان مبارزه ضدسلطنتی
دانشکده علوم دانشگاه مشهد یکی از
مهمترین کانونهای فعالیت سیاسی جوانان انقلابی هوادار جنبش مسلحانه ضددیکتاتوری
شاه بود. حسین جلیلی پروانه در این دوران در کنار مجاهدان شهید خسرو رحیمی، محمود
جعفری، قاسم مهریزی و… فعالیتهایش را حول تکثیر و پخش جزوهها، مطالب آموزشی و
اعلامیههای سازمان متمرکز کرده بود. بهدنبال آشکار شدن ابعاد فعالیتهای حسین جلیلی
پروانه و یارانش برای ساواک شاه، او و شماری دیگر از همرزمانش در سال 1354 دستگیر
و در بیدادگاه نظامی شاه به 3 سال زندان محکوم شدند.
چگونگی پیوستن حسین جلیلی پروانه به
سازمان مجاهدین خلق ایران
حسین جلیلی بهمحض انتقال به زندان
در اولین فرصت درصدد وصل به سازمان مجاهدین برآمد و به تشکیلات سازمان مجاهدین پیوست.
او با شور و اشتیاق فراگیری آموزشهای سازمانی را آغاز کرد. حسین در شمار آخرین
دستههای زندانیان سیاسی، مدتی پیش از پیروزی انقلاب بهمن از زندانهای شاه آزاد شد
و به تشکیلات سازمان مجاهدین در خارج زندان پیوست.
شهید حسین جلیلی پروانه پس از پیروزی
انقلاب ضدسلطنتی، در بخش تبلیغات سازمان مجاهدین خلق مسئولیتهای متعددی از جمله
تدارک میتینگها و اجتماعات بزرگ سازمانی را برعهده داشت. یکی از کارهای درخشان او
در این دوران سازماندهی و حل و فصل مسائل میتینگ بزرگ میدان بهارستان در سال 1358
در مراسم یادبود بهمناسبت قیام ملی 30 تیر بود. حسین همچنین نقش مهمی در برگزاری
مراسم عظیم سخنرانی رهبر مقاومت، آقای مسعود رجوی بهمناسبت درگذشت پدر طالقانی در
دانشگاه تهران ایفاکرد.
شهید حسین جلیلی پروانه از مسئولان
تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق
حسین از اواسط سال 1358 به خراسان
منتقل شد و بهعنوان یکی از مسئولان تشکیلات خراسان به انجام وظایف انقلابیش
پرداخت. سپس با جدیت و پشتکار تحسین برانگیزی مسئولیت کل تشکیلات استان گیلان را
با شایستگی به عهده گرفت. فرماندهی نیروهای مجاهدین در گیلان، طی سال 1359 یکی از
درخشانترین فصلهای زندگی مبارزاتی حسین بود.
در پی 30 خرداد 1360 حسین جلیلی به
تهران منتقل شد و مسئولیت نهاد دانشآموزی تهران را به عهده گرفت. شهید حسین جلیلی
پروانه در آخرین ماههای حیات پرافتخارش، مسئولیت نظامی و اجتماعی منطقه غرب تهران
را برعهده داشت. تیمهای نظامی و واحدهای پشتیبانی عملیاتی که حسین قهرمان در این
منطقه سازماندهی و تربیت کرد، تا ماهها بعد از شهادتش با جسارت بر قوای سرکوبگر
دشمن در تهران میتاختند. این تیمها بهویژه در ماههای شهریور و مهر1361 روزانه بیش
از 10 عمل نظامی انجام میدادند.
زهره شفايي: پدر، مادر، يك خواهر و
دو برادرم جزئي از 120 هزار شهيد
من شاهدي از ميان صدها هزار انساني
هستم كه خانوادهشان توسط آخوندهاي سفاك در ايران، اعدام شدهاند. پدر، مادر، يك
خواهر و دو برادرم ، جزيي هستند از 120 هزار از بهترين هاي مردم ايران كه توسط اين
رژيم به شهادت رسيدند. امثال من صدها هزار نفر در جاي جاي ايران هستند كه داستان
زندگيشان مشابه است.
من در اصفهان به دنيا آمدم. و
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در شهر خودمان به پايان رساندم و سپس وارد دانشگاه
شدم و رشته اقتصاد ميخواندم، بعد از انقلاب ضدسلطنتي من هم مانند بسياري از
جوانان ايران به عنوان هوادار مجاهدين به فعاليت سياسي رو آوردم. خوشبختانه
خانواده من نيز همراه و مشوق من بودند.
سال 60، با شروع دستگيريها و اعدام
هواداران گروههاي سياسي، پاسداران رژيم به خانه ما نيز حمله كردند و مادرم را در
برابر چشمان هراسان برادر كوچكم كه فقط 7 سال داشت دستگير كردند و بردند و خانه را
مصادره كردند. جرم مادرم اين بود كه در خانه ما مراسم عزاداري براي يك جوان 16
ساله بهنام عباس عماني كه تنها به خاطر فروش نشريه مجاهد توسط چماقداران در
خيابان، به قتل رسيده بود، برگزار كرد.
بعد از 2 ماه مادرم آزاد شد و با
تلاشهاي زياد توانست خانهمان را از رژيم پس بگيرد، ولي چند ماه بعد بار ديگر،
همراه پدرم (دكتر مرتضي شفايي) دستگير شد و سرانجام در روز 5مهر1360، هر دو آنها
بههمراه برادر ديگرم مجيد كه فقط 16 سال داشت و 50 نفر ديگر از هواداران مجاهدين،
در يك روز تيرباران شدند. جرم آنها چه بود: هواداري از مجاهدين، توزيع نشريات
آنها، و يا در اختيار گذاشتن خانه و كمك مالي و يا درمان بيماران مجاهدين (چون
پدرم پزشك بود).
من آن موقع در خانه پدر و مادرم
نبودم ولي خبر دستگيري آنها را شنيدم. و نگرانشان بودم.
آن روزها رژيم به طور گسترده
زندانيان را اعدام مي كرد و با كمال وقاحت، روز بعد اسامي و يا گاهي عكسهايشان را
در روزنامههاي دولتي درج ميكرد. هر روز روزنامه مي خريدم و با دلواپسي ورق مي
زدم و در ليست دردناك اعدامشدگان به دنبال اسامي دوستان و اعضاي خانوادهام كه
دستگير شده بودند، ميگشتم. كساني كه اين لحظات را در سال 60تجربه كردهاند، ميدانند
كه معنياش چيست.
صبح روز 7 مهر، كه با يكي از
دوستانم بيرون رفته بودم، به روال معمول روزنامه خريدم. و شروع به ورق زدن كردم كه
ناگهان در ميان اسامي 53 نفر شهيدان شامگاه 5 مهر، اسم پدر، مادر و برادر 16ساله و
نازنينم را ديدم. شوكه شدم. ضربة سنگيني بود به خصوص براي من كه در آن موقع 19
ساله و عاشق خانوادهام بودم. درد سنگيني همه وجودم را گرفته بود. راستي جرم اينها
چه بود؟
يك چيز را ميفهميدم. اگرچه خيلي
سخت است ولي بهاي آزادي است. ياد حرف پدرم افتادم كه يكبار كه پاسداران رژيم
ماشينش را آتش زده بودند، گفت:
«بابا، هر كس تصميم ميگيرد
براي آزادي كشورش مبارزه كند، بايد از همه چيزش بگذرد. امروز ماشينت را آتش ميزنند،
فردا ممكن است خانهات را بگيرند. يك روز هم بايد جانت را براي آن بدهي. آزادي كه
بدون قيمت بهدست نميآيد»
6 ماه
بعد، برادر ديگرم جواد كه 27 ساله و دانشجوي مهندسي متالوژي بود در زندانهاي رژيم
در زير شكنجه به شهادت رسيد و يك ماه بعد از آن، تنها خواهرم مريم، 24 ساله، همراه
با همسرش به دست پاسداران كشته شدند.
بعدها زندانياني كه با پدر و مادرم
هم سلول بودند، ميگفتند كه چندين بار پاسداران از مادر و پدرم خواستند كه به
تلويزيون آمده و عليه مجاهدين دروغها و اتهاماتي را كه رژيم ميخواهد بازگو كنند
تا اعدام نشوند، اما آنها هر بار يك حرف را تكرار مي كردند:
اگر قيمت آزادي ايران اعدام ماست،
ما را بكشيد. اگر قيمت آزادي ايران، يتيم شدن فرزند 7 ساله ماست، ما را بكشيد. ما
به جنايات شما صحه نميگذاريم. ما از زندگي و خوشبختي خود و خانوادهمان ميگذريم
تا آزادي و زندگي و خوشبختي را براي همه مردم ايران بهدست آوريم.
آري، در اين سالهاي سياه، بيش از
120 هزار نفر در ميهن ما فقط بهجرم آزاديخواهي شكنجه و تيرباران شدند. كساني كه
اگر چه امروز نيستند اما هرگز از خاطره تاريخي ملت ما محو نخواهند شد. آن جوانان و
نوجواناني كه تنها جرمشان فروش نشريه يا شركت در تظاهرات و ميتينگهاي سياسي و
هواداري كردن از يك آرمان و مرام سياسي بود. بسياري از آنها به رغم سن كم، زير سخت
ترين شكنجه ها حاضر نشدند، دست از آرمانشان يعني آزادي بردارند تا چند روزي بيشتر
زنده بمانند.
محمد برادر كوچكم كه در سال 60، فقط
7 سال داشت، بعدها توانست بهكمك دوستانش از كشور خارج شده و به آمريكا برود و در
رشته پزشكي (به ياد پدرم) مشغول به تحصيل شود. ولي پس از يك ترم از تحصيلش، درس و
تحصيل را رها كرد و به مجاهدان آزادي در شهر اشرف پيوست. و اكنون كه 40 ساله است
در «ليبرتي» است و در صف مجاهدان براي آزادي ميهن پايداري ميكند.
وقتي اولين بار او را در شهر اشرف
ديدم و از او سوال كردم كه چه شد كه بعد از اينهمه سختي و فراز و نشيب در زندگي،
زماني كه توانستي از ايران خارج شوي و درس و تحصيلت را در آمريكا ادامه دهي، همه
چيز را رها كردي و به مجاهدين پيوستي؟
با اين جملات مرا ميخكوب كرد. محمد
گفت:
«زهره ميدوني چيه؟ من
ميخواستم پزشكي بخوانم كه بعنوان يك پزشك به مردمم خدمت كنم، ولي وقتي فكر كردم
ديدم هزاران پزشك در ايران دربدر و آوارهاند و حتي براي امرار معيشت رانندگي
تاكسي ميكنند. مردم ايران، قبل از نياز به پزشك، به آزادي نياز دارند. براي همين
خودم را به مجاهدين رساندم تا بتوانم در مسير آزادي مردمم از چنگال آخوندها مبارزه
كنم. وقتي ايران آزاد شود، پزشكان زيادي هستند كه ميتوانند مردم را معالجه كنند.»
به ياد پدرم و آخرين جملات او
افتادم كه مي گفت: آزادي بدون قيمت بهدست نميآيد. محمد و ديگر ياران او در زندان
ليبرتي، اكنون اين بها و قيمت تسليم نشدن به ارتجاع را لحظه لحظه ميپردازند.
آري، ما مجاهدين، با خدا و خلقمان
پيمان بستهايم كه تا آخرين نفس، بهاي آزادي ايران را بپردازيم و از مبارزه در اين
راه لحظهيي كوتاه نياييم.
مصاحبه با محمد شفايي افسر ارتش آزاديبخش در ليبرتي
سوال : محمد تو عضوي از خانواده مجاهد پرور و و والامقام دكتر شفايي هستي وقتي به خانه تان حمله كردند و مادر را دستگير كردند چه اتفاقي برايت افتاد مي خواهيم يك بار از زبان خودت بشنويم
محمد شفايي :من در خانه خوابيده بودم كه ديدم مادرم مرا بيدار مي كند. وقتي بيدار شدم ديدم چند پاسدار اطراف ما هستند چند زن با چادر مشكي بودند و يك پاسدار ريشي. مادرم به من گفت كه اينها آمده اند و مي خواهند من را ببرند. همانطور كه پدرت را ديگر بر نگرداندند من را هم ديگر برنخواهند گردادند. آخر چند روز قبلش همين صحنه در مورد پدرم تكرار شده بود و پاسداران به خانه ريختند و پدرم را بردند. من كه فهميدم ديگر اين آخرين ديدار با مادرم است شروع به گريه كردم در آن موقع 7 ساله بودم. من با گريه شروع كردم به لگد زدن به پاسداري كه آمده بود مادرم را ببرد ولي او به حالت تمسخر آميزي مي خنديد و مي گفت برش مي گردانيم. خنده هاي كريه آن پاسدار همچنان جلوي چشمم است....
مادرم دستم را گرفت و من را به در خانه همسايه مان برد. آخر ديگر من تنها بودم و هيچ كس ديگر نبود كه پيش او باشم. به همسايه مان گفت كه اين محمد پيش شما باشد. اگر عمويش آمد او را تحويل او بدهيد و اگر نيامد خودتان بزرگش كنيد. بعد از آن ديگر مادرم را زنان چادري احاطه كردند و او را به داخل ماشين بردند و من ديگر مادرم را نديدم.
مادرم دستم را گرفت و من را به در خانه همسايه مان برد. آخر ديگر من تنها بودم و هيچ كس ديگر نبود كه پيش او باشم. به همسايه مان گفت كه اين محمد پيش شما باشد. اگر عمويش آمد او را تحويل او بدهيد و اگر نيامد خودتان بزرگش كنيد. بعد از آن ديگر مادرم را زنان چادري احاطه كردند و او را به داخل ماشين بردند و من ديگر مادرم را نديدم.
چند روز بعد كه همچنان در خانه همسايه مان بودند، ديدم مجيد، دومين برادرم به در خانه همسايه مان آمد. او سوال كرد كه چرا هرچه در مي زنم كسي در خانه خودمان را باز نمي كند؟ و من ماجرا را برايش توضيح دادم. مجيد عزيز من كه آن موقع فكر مي كنم 16 سال داشت و خيلي نحيف و لاغر اندام هم بود، از ديوار خانه همسايه مان داخل خانه خودمان پريد و يكسري اسنادي را كه مي خواست برداشت و رفت. آن هم آخرين بار بود كه من مجيد را ديدم.
سوال : چطور فهميدي كه مادر و پدر و به دنبال آن خواهر و برادرهايت اعدام شده اند ازكجا فهميدي و با اون سن وسال كم چه احساسي داشتي؟
محمد شفايي: بعد از مدتي كه من پيش همسايه مان بودم، عمويم كه آن موقع شيراز زندگي مي كرد، به اصفهان آمد و من را به پيش خودش به شيراز برد. نمي دانم دقيقا چقدر گذشته بود ولي همواره مي خواستم از پدر و مادرم سوال كنم كه كجا هستند. چرا من را به ملاقاتشان نمي برند؟ ولي نمي خواستم اين سوالها را از كسي بپرسم. چون با آخرين جمله اي كه مادرم به من گفت كه ديگر بر نمي گردد، براي خودم روشن بود كه چه اتفاقي خواهد افتاد. يك روز عمويم كه از مسافرت آمده بود، ديدم خيلي ناراحت است. لباس سياه هم پوشيده بود. بدون هيچ مقدمه اي از او پرسيدم عمو، بابا و مامان اعدام شدند ؟!! عمويم نگاهي به من كرد و يكدفعه بغضش تركيد و زد زير گريه و من را بغل كرد. در آن لحظه خيلي ميخواستم گريه كنم. ولي بيشتر از هرچيز، يك احساس درونم مي گفت كه گريه نكن تا كسي تو را شكسته و فرو رفته در خود نبيند. اگر چه كه 7 سال داشتم ولي دروان بچگي من ديگر تمام شده بود. چند سال بعد وقتي بر مزار پدر و مادرم مي رفتم، و در ديالوگ با مادران و پدران ساير شهدا، فهميدم كه اعدام پدر و مادرم به همراه مجيد با همديگر، و همراه 50 مجاهد ديگر در روز 5 مهر سال 60 بوده است.
در مورد برادر بزرگم جواد، چون تهران بود اصلا خبري از او نداشتم كه چه اتفاقي براي او افتاده است. خبر شهادت او رو فكر مي كنم از خواهرم زهره وقتي كه از زندان آزاد شده بود شنيدم. من جواد رو خيلي دوست داشتم. چون خيلي مهربان بود. وقتي از تهران به اصفهان مي آمد، ساعتها در خانه مي نشست و با پدر و مادرم بحث مي كرد و اونها رو در جريان اخبار و وضعيت قرار مي داد. من هم كه زياد چيزي ازحرفهاي اونها نمي فهميدم يك جايي لم مي دادم و به چهره جواد زل مي زدم. چون خيلي دوستش داشتم. و الان ديگر او رو هم از دست داده بودم.
در مورد برادر بزرگم جواد، چون تهران بود اصلا خبري از او نداشتم كه چه اتفاقي براي او افتاده است. خبر شهادت او رو فكر مي كنم از خواهرم زهره وقتي كه از زندان آزاد شده بود شنيدم. من جواد رو خيلي دوست داشتم. چون خيلي مهربان بود. وقتي از تهران به اصفهان مي آمد، ساعتها در خانه مي نشست و با پدر و مادرم بحث مي كرد و اونها رو در جريان اخبار و وضعيت قرار مي داد. من هم كه زياد چيزي ازحرفهاي اونها نمي فهميدم يك جايي لم مي دادم و به چهره جواد زل مي زدم. چون خيلي دوستش داشتم. و الان ديگر او رو هم از دست داده بودم.
سوال : چطور فهميدي كه مادر و پدر و به دنبال آن خواهر و برادرهايت اعدام شده اند ازكجا فهميدي و با اون سن وسال كم چه احساسي داشتي؟
محمد شفايي : در مورد خواهر بزرگترم مريم، دقيقا يادم نيست كه كي فهميدم كه او شهيد شده. ولي يادم هست كه همواره آرزو مي كردم كه او حداقل ديگه زنده مونده باشه.
يادم مي ايد كه با خواهرم زهره وقتي شيراز بوديم به زور راديو صداي مجاهد را كه با كلي پارازيت پخش مي شد مي گرفتيم. صداي مجاهد اسامي شهدا رو اعلام مي كرد. مي خواستيم ببينم كه آيا مريم هم جزء شهدا هست يا نه. من اسم او را بعنوان شهيد نشنيده بودم و
همه اش در آرزوها و روياها يم تصور مي كردم كه يك روز او را دوباره ببينم. ولي ساليان بعد فهميدم كه به همراه همسرش حسين جليلي پروانه كه من او را نديده بودم، در يك درگيري خياباني با پاسداران در ارديبهشت سال 61 شهيد شده اند.
همه اش در آرزوها و روياها يم تصور مي كردم كه يك روز او را دوباره ببينم. ولي ساليان بعد فهميدم كه به همراه همسرش حسين جليلي پروانه كه من او را نديده بودم، در يك درگيري خياباني با پاسداران در ارديبهشت سال 61 شهيد شده اند.
سوال : توي اون شرايط نزد چه كسي نگهداري ميشدي و چه رفتاري با تو داشتند؟
محمد شفايي : بعد از بردن مادرم تا مدتي، يادم نمي آيد چند روز يا چند هفته شد، پيش همسايه مان بودم. آنها سه يا چهار تا بچه داشتند كه دو تايشان هم سن و سال خودم بودند. اگر چه آنها همسايه ما بودند و هيچ رابطه خويشاوندي نداشتند ولي محبتهاي بيكرانشان را همواره نثار من مي كردند.
واقعا احساس غريبي بينشان نمي كردم. يادم مي آيد كه يك روز كه با آن دو بچه همسايه مان توي كوچه راه مي رفتيم، بچه هاي خانواده فالانژي كه توي همسايگي ما بودند آمدند سراغ من براي اينكه من را اذيت كنند. به من مي گفتند بچه منافق و .... آن دو خواهر كوچك خودشان را جلوي من انداختند و هرچه بد و بيراه بود به آنها گفتند و دست من را گرفتند و به خانه خودشان بردند.
بعد ازاينكه از پيش آن خانواده به نزد عمويم رفتند، ديگر آن خانواده را نديدم ولي همچنان محبتهايشان را به ياد مي آورم.
نمي دانم خدا چه حكمتي دارد ولي همواره در تمام زندگي ام هيچ گاه فكر نكردم كه خدا من را رها كرده باشد. اگر چه خيلي چيزها را از دست مي دادم و برايم نديدن همه كساني كه دوستشان مي داشتم سخت بود، اما مثل اينكه يك كسي از او بالا هوايم را دارد و در هر پروسه اي فرشته هاي خودش را در قالب يكسري نفرات مي فرستاد كه محبت را نثارم مي كردند.
بعد از آن پروسه پيش عمويم كه در شيراز بود رفتم. عمويم عاشق پدرم بود. چون پدرم پسر بزرگ خانه بود و برايم عمويم جاي پدرش بود. خبر شهادت پدر و مادرم هم ضربه روحيه خيلي شديدي به او بود و بعد از آن واقعا شكسته شد. به همين خاطر عمويم سعي مي كرد همه عشق و علاقه اي كه به پدرم داشت را نثار من كند. هيچگاه با من مثل بچه رفتار نمي كرد. در كارهاي مختلف با من مشورت مي كرد. خيلي به من احترام ميگذاشت. خيلي از مسائلي را كه پيش هيچ كس نمي گفت پيش من مي گفت. خلاصه اينكه تكيه گاه بزرگي برايم بود. چند سال بعد در اثر همه فشارهايي كه به او آمد، دچار سكته قلبي و مغزي توام با هم شد و بلافاصله فوت كرد.
فقدان او هم براي من ضربه عاطفي خيلي شديدي بود. چرا كه در آن پروسه ديگر خواهرم هم نبود و عمويم را هم از دست داده بودم و خيلي احساس تنهايي مي كردم. در غم از دست دادن او بر عكس هميشه كه گريه نمي كردم خيلي گريه كردم.... با خدا حرف زدم و گفتم كه خدايا چرا هر كسي را كه من دوست دارم رو داري از من مي گيري؟
ولي بالاخره اين ابتلائات جلوي روي هركس وجود داره.....
ولي بالاخره اين ابتلائات جلوي روي هركس وجود داره.....
هر موقع به اصفهان كه شهر زادگاهم بود مي رفتم و به محله اي كه سابقا پدر و مادرم در آن بودند مي رفتم، به هر مغازه اي كه مي رفتم، همه عشق و محبتشان را نثارم مي كردند.دوستان پدرم از خاطرات پدرم مي گفتند. يكي ميگفت كه چطور آنروزي كه بچه اش مريض شده و در آستانه مرگ بود و پولي نداشت كه كسي كمكش كند و بچه اش رو نجات بدهد، پدرم بدون گرفتن هيچ پولي مستمر به بچه اش مراجعه مي كرد و داروهايش رو هم خودش تهيه مي كرد و چگونه بچه اش رو نجات داده بود. در همان وضعيت يك تعريف از پدرم مي كردند ، يك فحش هم به آخوندها مي دادند.
البته آنطرف قضيه را هم بگويم. يكبار يكي از به اصطلاح اقواممان، كه پاسدار بود، من را پيش دوستانش كه پاسدار بودند برد. آنها من را دوره كردند. خيلي چيزها بهم مي گفتند كه يادم نيست ولي چيزي كه در خاطرم مانده اين است كه يكي از آنها به من گفت فكر نكن كه پدر و مادرت كه نماز مي خواندند مسلمان بودند. ابن ملجم هم نماز مي خواند ولي حضرت علي را كشت...
لازم به ذكر است كه بگويم اين حرفها را اين پاسدار براي يك بچه هفت ساله داشت مي گفت . شايد نتوانيد تصور كنيد كه در اين مواقع آدم تحت چه فشاري مي رود. كسي دهن باز مي كند و چنين حرفهايي را در مورد عزيزترين كسانت كه خودت هم آنها را مي شناختي ميز ند.
يك مورد ديگر وقتي بزرگ شده بودم و حدود 15 سال داشتم، در صحبت با يكي ديگر از به اصطلاح اقوام وزارتي به او گفتم كه شما ميگوييد پدر و مادرم منافق بودند و آنها را اعدام كرديد ولي چرا مجيد را كه 16 سال داشت اعدام كرديد؟ وي در جواب به من گفت در حكومت اسلامي اگر كسي سنگ به شيشه بزند براي اينكه آن شيشه را بشكند، حكم محارب دارد!
يك مورد ديگر برخورد به اصطلاح داييم با من بود. اين فرد رئيس سپاه اصفهان بود. يادم است كه دفتر كارش در خيابان كمال اسماعيل اصفهان بود. يكبار كه ديگر هيچ كس را نداشتم با عموي پدرم، يكسري داروهايي را براي پدرم برداشتم و به درب همان سپاه كمال اسماعيل رفتم كه ظاهرا پدرم هم همانجا زنداني بود. پدرم اخيرا عمل قلب باز انجام داده بود و هنوز بخيه هاي نقطه عمل خوب نشده بود و يكسري داروهاي قلب را حتما بايد استفاده مي كرد. من هم همان دارو ها را برده بودم. بعد از اينكه ساعتها پشت درب زندان با عموي پدرم ايستاديم، نهايتا پاسداري آمد و گفت عمو نمي تواند بيايد و من تنها مي توانم بروم.
آن پاسدار من را به داخل برد. يادم است كه جايي پرده را كنار زدم و ديدم محوطه بزرگي بود كه زمينش چمن بود و درختان بلندي بود كه يكسري نفرات را به درخت بسته بودند.
بعد از آن من را به داخل اتاق كار به اصطلاح داييم برد. با ورودم هيچ واكنشي نشان نداد. نه سلامي و نه هيچ واكنشي. يادم نمي آيد چه مدت در آن اتاق روي يك صندلي نشسته بودم. بلاخره صبرم تمام شد و گفتم من اين داروها را بايد به بابام برسانم و الا او مي ميرد.
يكدفعه او از جا بلند شد و نايلون دارو را از من گرفت و پرت كرد و دستم را گرفت و از اتاق به بيرون پرت كرد و گفت مي خواهم كه او بميره....| اين هم محبت يك دايي بود در حق پسر خواهر 7 ساله اش!
يك مورد ديگر برخورد به اصطلاح داييم با من بود. اين فرد رئيس سپاه اصفهان بود. يادم است كه دفتر كارش در خيابان كمال اسماعيل اصفهان بود. يكبار كه ديگر هيچ كس را نداشتم با عموي پدرم، يكسري داروهايي را براي پدرم برداشتم و به درب همان سپاه كمال اسماعيل رفتم كه ظاهرا پدرم هم همانجا زنداني بود. پدرم اخيرا عمل قلب باز انجام داده بود و هنوز بخيه هاي نقطه عمل خوب نشده بود و يكسري داروهاي قلب را حتما بايد استفاده مي كرد. من هم همان دارو ها را برده بودم. بعد از اينكه ساعتها پشت درب زندان با عموي پدرم ايستاديم، نهايتا پاسداري آمد و گفت عمو نمي تواند بيايد و من تنها مي توانم بروم.
آن پاسدار من را به داخل برد. يادم است كه جايي پرده را كنار زدم و ديدم محوطه بزرگي بود كه زمينش چمن بود و درختان بلندي بود كه يكسري نفرات را به درخت بسته بودند.
بعد از آن من را به داخل اتاق كار به اصطلاح داييم برد. با ورودم هيچ واكنشي نشان نداد. نه سلامي و نه هيچ واكنشي. يادم نمي آيد چه مدت در آن اتاق روي يك صندلي نشسته بودم. بلاخره صبرم تمام شد و گفتم من اين داروها را بايد به بابام برسانم و الا او مي ميرد.
يكدفعه او از جا بلند شد و نايلون دارو را از من گرفت و پرت كرد و دستم را گرفت و از اتاق به بيرون پرت كرد و گفت مي خواهم كه او بميره....| اين هم محبت يك دايي بود در حق پسر خواهر 7 ساله اش!
سوال : اولين بار كه به ملاقات خواهرت زهره به زندان رفتي رو به ياد مياري؟ آيا ساير خواهران زنداني كه آنجا بودند و همگي مشتاق ديدنت بودند را بخاطر مياري ؟
وقتي خواهرم زهره زندان بود، نمي دانم چند بار به ملاقاتش رفتم. ولي يكبار به داخل زندان رفتم و فكر مي كنم يك روز از صبح تا شب در جمع خواهران هم بندي خواهرم بودم. كسي از آنها را به خاطر نمي آورم ولي چيزي كه از ان صحنه در ذهنم باقي مانده است اينست كه يك سالن بزرگ داشتند كه همه خواهران در آن بودند. همه شان وقتي با من مواجه مي شدند كلي خنده و شوخي مي كردند. اصلا مثل اينكه زنداني نبودند. يادم است كه خيلي شلوغ و پلوغ مي كردند. يك زمين واليبال هم در كنار سالن بود كه يكسري از آنها واليبال بازي مي كردند. نمي دانم چند تا از آن خواهران الان هستند و چندتايشان شهيد شده اند
وقتي خواهرم زهره زندان بود، نمي دانم چند بار به ملاقاتش رفتم. ولي يكبار به داخل زندان رفتم و فكر مي كنم يك روز از صبح تا شب در جمع خواهران هم بندي خواهرم بودم. كسي از آنها را به خاطر نمي آورم ولي چيزي كه از ان صحنه در ذهنم باقي مانده است اينست كه يك سالن بزرگ داشتند كه همه خواهران در آن بودند. همه شان وقتي با من مواجه مي شدند كلي خنده و شوخي مي كردند. اصلا مثل اينكه زنداني نبودند. يادم است كه خيلي شلوغ و پلوغ مي كردند. يك زمين واليبال هم در كنار سالن بود كه يكسري از آنها واليبال بازي مي كردند. نمي دانم چند تا از آن خواهران الان هستند و چندتايشان شهيد شده اند
سوال : چند ساله كه به ارتش آزاديبخش پيوستي؟ و قبل از آمدن به ارتش كجا بودي وچكار ميكردي؟
محمد شفايي :21 ساله بودم كه فعاليتم را حرفه اي كردم و در 22 سالگي به ارتش آزاديبخش آمدم. من از آمريكا به ارتش آمدم. آنجا در شهر گرينزبورو در ايالت كاروليناي شمالي زندگي مي كردم و در دانشگاه كاروليناي شمالي دوره مقدماتي پزشكي ام را شروع كردم و بعد از يكسال كه مي خواستم به ارتش آزاديبخش بپيوندم، دانشگاه را ترك كردم.
سوال : چي شد كه به ارتش آزاديبخش پيوستي؟ برخي ممكن است بگويند صرف انتقام جويي براي خانواده ات علت پيوستن تو به ارتش آزادي و مجاهدين بوده است ولي خودت بگو كه چه عواملي نقش داشت ؟
محمد شفايي : من در ايران بعد از اينكه خواهرم زهره به خارج رفت و به ارتش آزاديبخش پيوست يعني زمانيكه حدودا 12 سال داشتم ، ديگر در ملائي بودم كه زياد از اخبار سازمان مطلع نبودم. در ميان اقواممان هم افرادي كه رژيمي و فالانژ باشند كم نداشتيم كه مسمتر در مورد سازمان در ذهنم سم پاشي مي كردند كه برخي نمونه ها رو گفتم. خيلي بد و بيراه به مجاهدين مي گفتند و اينكه اينها گمراه شده اند و ...
من همواره يك تناقض را نمي توانستم در ذهنم حل كنم و آن اين بود كه من پدر و مادر خودم را مي شناختم كه چگونه انسانهايي بودند. چطور مي شود اينها كه چنين انسانهاي والايي به لحاظ انساني و اجتماعي بودند، هوادار سازماني باشند كه اينگونه رژيمي ها از آن بد مي گفتند؟!!
به همين خاطر نمي توانستم قبول كنم كه حرفهايي كه رژيمي ها مي زنند درست باشد. از طرفي هم در ذهنم مي گفتم نكند راست بگويند! به همين خاطر عزمم را جزم كردم كه از كشور خارج شوم. چون در شرايط اختناقي كه بودم نمي توانستم بفهمم كه چكار بايد بكنم. كتابهاي مختلفي مي خواندم كه ببينم وظيفه ام براي تغيير اين شرايط چيست و به اين نتيجه رسيده بودم كه بايد خارج شوم تا در يك محيط بدون اختناق بتوانم درست فكر كنم و تصميم بگيرم. ابتدا تصميم گرفته بودم كه درس بخوانم و شخصيتي مانند پدرم شوم و بتوانم به مردم كمك كنم. به همين خاطر شروع به نامه نگاري به دانشگاههاي مختلف كردم تا پذيرش بگيرم. در نهايت با سختي بسيار توانستم از كشور خارج شوم. وقتي مي خواستم از كشور خارج شوم به كسي نگفتم كه مانعم نشوند و رژيم هم روي اين موضوع هوشيار و حساس نشود . آن روزها در شرايطي بودم كه همه من رو به سمت درس خواندن و در پيش گرفتن يك زندگي عادي تشويق ميكردند حتي در آخرين روزهايي كه در ايران بودم يكي از فاميل هايم كه مي خواست حتي مثبت به من نصيحت كند گفت آنجا كه مي روي به درس و دانشگاهت بچسب، فكر نكن كه چون پدر و مادرت در اين راه رفته اند تو هم بايد در همان راه بروي.
در آمريكا هم تلاش زيادي كردم كه به سرعت وارد دانشگاه شده و زمان را از دست ندهم. در كنار واحدهاي درست بيولوژي و شيمي و .. كه مربوط به دوره مقدماتي پزشكي بود، رشته دومم را جامع شناسي انتخاب كردم. چون مي خواستم از طرفي مانند پدرم از طريق پزشكي به مردم كمك كرده و جا پايش بگذارم و هم اينكه بفهمم جامعه چه خبر است و كاري در جامعه بكنم. همزمان شروع كردم به خواندن روزنامه هاي ايراني. از همه چيز مي خواندم. مي خواستم پاسخ سوالي كه همواره در ذهنم سنگيني مي كرد را پيدا كنم. آيا مجاهدين واقعا از اهدافشان منحرف شده اند؟ آيا تهديد من اينست كه چون پدر و مادرم در اين راه رفته اند، من هم چشم بسته در اين راه بروم؟ به همين خاطر مي خواستم خوب بفهمم كه كار درست چيست كه انجام دهم. شروع كردم از دور فعاليتهاي سازمان را دنبال كردن. ابتدا خبر تظاهرات سازمان به مناسبت 30 تير در جلوي كاخ سفيد را در يكي از روزنامه هاي ايراني ديدم و به آنجا رفتم تا از دور مناسبات مجاهدين با يكديگر و هوادارانشان را ببينم كه چگونه است. بعد از مدتي توانستم شماره خواهرم زهره را پيدا كنم و با او تماس گرفتم. اولين تماس بعد از ساليان تماس سختي بود. در صحبت با او هرچه ذهنيت منفي در طي اين ساليان فاميل هاي رژيمي از سازمان در ذهنم ايجاد كرده بودند را به او گفتم. گفتم مي گويند شما منحرف شده ايد و ديگر راه حنيف را نمي رويد، چرا به عراق درحاليكه در جنگ با ما بود رفتيد؟. مي گويند مناسبتاتتان اينطور و انطور است و .... خواهرم به من گفت برو پيش بچه ها هرچه سوال داري بپرس و جواب بگير.
در برخوردهاي بعدي با هواداران و كادرهاي سازمان دوباره همان احساسات خوشي كه در بچگي در برخورد با بچه ها داشتم در ذهنم يادآوري شد. آن زمان براي من بهشت بود چون واقعا همه بچه ها دوست داشتني بودند. فكر مي كردم كه آن دوران ديگر تمام شده است ولي مي ديدم دوباره همان حس در من بيدار شده است. اين بود كه شور و اشتياقم به صحبت و بودن در بين بچه ها هر روز بيشتر مي شد. تصميم گرفتم كه دانشگاهم را از كاروليناي شمالي بياورم در ويرجينيا كه نزديك دفتر سازمان و نزديك تر به بچه ها باشم. ولي در كنار اين حس وقتي بچه ها را مي ديدم خيلي متناقض مي شدم. خلاصه اينكه يك تناقض بزرگ همواره اذيتم مي كرد. من عاشق درس خواندن بودم چون فكر مي كردم از اين طريق بايد كاري كنم. ولي مي ديدم كه بچه هايي هستند كه سال آخر بوده و داشته تز دكترايش را مي نوشته ولي درس را كنار گذاشته تا به ارتش آزاديبخش بيايد. يكي ديگر داشته ليسانسش را مي گرفته و آنرا ترك كرده و براي پيوستن به ارتش آمده . در تلاطم بودم. از يك طرف ندايي درونم ميگفت به درست بچسب كه به جايي برسي و بتواني كار مفيدي بكني، از طرف ديگر مي گفتم كه اگر همه اينها مي خواستند اينطور فكر كنند كه ديگر ارتش آزاديبخشي شكل نمي گرفت. ديگر همه بايد منتظر مي ماندند تا تحصيلات همه تمام شود و بعد ارتش را تشكيل دهند. خلاصه اينكه ديدم نمي توانم مدعي اين باشم كه مي خواهم كاري بكنم ولي بخواهم كه بقيه بروند ارتش و مبارزه كنند تا اينكه نوبت من بشود. يك شب كه داشتم فكر مي كردم اين تلاطم به اوج رسيد. آن شب سخت ترين شب زندگيم بود. از يك طرف شيريني ادامه تحصيل و گرفتن درجات بالا از بهترين دانشگاههاي امريكا و از يك طرف مجاهديني كه از همه اين مواهب براي آرمانشان گذشته بودند. وقتي به اين مجاهدين فكر مي كردم و ارزشهاي والايي كه در آنها بود، درونم طوفان مي شد. مي دانستم كه اين تصميم مسير زندگيم را تغيير مي دهد. در يك نقطه عزمم راجزم كردم كه من هم قيمت اين مبارزه را بدهم. به زبان امروزمان اينكه بدون چشمداشت بايد تصميم گرفت و فدا كرد. همين عنصري بود كه من در مجاهدين پيرامونم مي ديدم و جذب مناسبات آنها شده بودم. گرمي و عشقي كه در آن مناسبات مي ديدم آنقدر خيره كننده و چشمگير بود كه ديگر نمي توانستم به زندگي معموليم ادامه دهم. آنجا بود كه تصميم گرفتم كه تا به آخر مجاهد باشم .
من همواره يك تناقض را نمي توانستم در ذهنم حل كنم و آن اين بود كه من پدر و مادر خودم را مي شناختم كه چگونه انسانهايي بودند. چطور مي شود اينها كه چنين انسانهاي والايي به لحاظ انساني و اجتماعي بودند، هوادار سازماني باشند كه اينگونه رژيمي ها از آن بد مي گفتند؟!!
به همين خاطر نمي توانستم قبول كنم كه حرفهايي كه رژيمي ها مي زنند درست باشد. از طرفي هم در ذهنم مي گفتم نكند راست بگويند! به همين خاطر عزمم را جزم كردم كه از كشور خارج شوم. چون در شرايط اختناقي كه بودم نمي توانستم بفهمم كه چكار بايد بكنم. كتابهاي مختلفي مي خواندم كه ببينم وظيفه ام براي تغيير اين شرايط چيست و به اين نتيجه رسيده بودم كه بايد خارج شوم تا در يك محيط بدون اختناق بتوانم درست فكر كنم و تصميم بگيرم. ابتدا تصميم گرفته بودم كه درس بخوانم و شخصيتي مانند پدرم شوم و بتوانم به مردم كمك كنم. به همين خاطر شروع به نامه نگاري به دانشگاههاي مختلف كردم تا پذيرش بگيرم. در نهايت با سختي بسيار توانستم از كشور خارج شوم. وقتي مي خواستم از كشور خارج شوم به كسي نگفتم كه مانعم نشوند و رژيم هم روي اين موضوع هوشيار و حساس نشود . آن روزها در شرايطي بودم كه همه من رو به سمت درس خواندن و در پيش گرفتن يك زندگي عادي تشويق ميكردند حتي در آخرين روزهايي كه در ايران بودم يكي از فاميل هايم كه مي خواست حتي مثبت به من نصيحت كند گفت آنجا كه مي روي به درس و دانشگاهت بچسب، فكر نكن كه چون پدر و مادرت در اين راه رفته اند تو هم بايد در همان راه بروي.
در آمريكا هم تلاش زيادي كردم كه به سرعت وارد دانشگاه شده و زمان را از دست ندهم. در كنار واحدهاي درست بيولوژي و شيمي و .. كه مربوط به دوره مقدماتي پزشكي بود، رشته دومم را جامع شناسي انتخاب كردم. چون مي خواستم از طرفي مانند پدرم از طريق پزشكي به مردم كمك كرده و جا پايش بگذارم و هم اينكه بفهمم جامعه چه خبر است و كاري در جامعه بكنم. همزمان شروع كردم به خواندن روزنامه هاي ايراني. از همه چيز مي خواندم. مي خواستم پاسخ سوالي كه همواره در ذهنم سنگيني مي كرد را پيدا كنم. آيا مجاهدين واقعا از اهدافشان منحرف شده اند؟ آيا تهديد من اينست كه چون پدر و مادرم در اين راه رفته اند، من هم چشم بسته در اين راه بروم؟ به همين خاطر مي خواستم خوب بفهمم كه كار درست چيست كه انجام دهم. شروع كردم از دور فعاليتهاي سازمان را دنبال كردن. ابتدا خبر تظاهرات سازمان به مناسبت 30 تير در جلوي كاخ سفيد را در يكي از روزنامه هاي ايراني ديدم و به آنجا رفتم تا از دور مناسبات مجاهدين با يكديگر و هوادارانشان را ببينم كه چگونه است. بعد از مدتي توانستم شماره خواهرم زهره را پيدا كنم و با او تماس گرفتم. اولين تماس بعد از ساليان تماس سختي بود. در صحبت با او هرچه ذهنيت منفي در طي اين ساليان فاميل هاي رژيمي از سازمان در ذهنم ايجاد كرده بودند را به او گفتم. گفتم مي گويند شما منحرف شده ايد و ديگر راه حنيف را نمي رويد، چرا به عراق درحاليكه در جنگ با ما بود رفتيد؟. مي گويند مناسبتاتتان اينطور و انطور است و .... خواهرم به من گفت برو پيش بچه ها هرچه سوال داري بپرس و جواب بگير.
در برخوردهاي بعدي با هواداران و كادرهاي سازمان دوباره همان احساسات خوشي كه در بچگي در برخورد با بچه ها داشتم در ذهنم يادآوري شد. آن زمان براي من بهشت بود چون واقعا همه بچه ها دوست داشتني بودند. فكر مي كردم كه آن دوران ديگر تمام شده است ولي مي ديدم دوباره همان حس در من بيدار شده است. اين بود كه شور و اشتياقم به صحبت و بودن در بين بچه ها هر روز بيشتر مي شد. تصميم گرفتم كه دانشگاهم را از كاروليناي شمالي بياورم در ويرجينيا كه نزديك دفتر سازمان و نزديك تر به بچه ها باشم. ولي در كنار اين حس وقتي بچه ها را مي ديدم خيلي متناقض مي شدم. خلاصه اينكه يك تناقض بزرگ همواره اذيتم مي كرد. من عاشق درس خواندن بودم چون فكر مي كردم از اين طريق بايد كاري كنم. ولي مي ديدم كه بچه هايي هستند كه سال آخر بوده و داشته تز دكترايش را مي نوشته ولي درس را كنار گذاشته تا به ارتش آزاديبخش بيايد. يكي ديگر داشته ليسانسش را مي گرفته و آنرا ترك كرده و براي پيوستن به ارتش آمده . در تلاطم بودم. از يك طرف ندايي درونم ميگفت به درست بچسب كه به جايي برسي و بتواني كار مفيدي بكني، از طرف ديگر مي گفتم كه اگر همه اينها مي خواستند اينطور فكر كنند كه ديگر ارتش آزاديبخشي شكل نمي گرفت. ديگر همه بايد منتظر مي ماندند تا تحصيلات همه تمام شود و بعد ارتش را تشكيل دهند. خلاصه اينكه ديدم نمي توانم مدعي اين باشم كه مي خواهم كاري بكنم ولي بخواهم كه بقيه بروند ارتش و مبارزه كنند تا اينكه نوبت من بشود. يك شب كه داشتم فكر مي كردم اين تلاطم به اوج رسيد. آن شب سخت ترين شب زندگيم بود. از يك طرف شيريني ادامه تحصيل و گرفتن درجات بالا از بهترين دانشگاههاي امريكا و از يك طرف مجاهديني كه از همه اين مواهب براي آرمانشان گذشته بودند. وقتي به اين مجاهدين فكر مي كردم و ارزشهاي والايي كه در آنها بود، درونم طوفان مي شد. مي دانستم كه اين تصميم مسير زندگيم را تغيير مي دهد. در يك نقطه عزمم راجزم كردم كه من هم قيمت اين مبارزه را بدهم. به زبان امروزمان اينكه بدون چشمداشت بايد تصميم گرفت و فدا كرد. همين عنصري بود كه من در مجاهدين پيرامونم مي ديدم و جذب مناسبات آنها شده بودم. گرمي و عشقي كه در آن مناسبات مي ديدم آنقدر خيره كننده و چشمگير بود كه ديگر نمي توانستم به زندگي معموليم ادامه دهم. آنجا بود كه تصميم گرفتم كه تا به آخر مجاهد باشم .
سوال : در جريان حمله به اشرف رژيم وحشي آخوندي با فرستادن مزدورانش 52 تن از بهترين هاي مقاومت رو به شهادت رساند تو كدوميك از بچه ها رو بيشتر مي شناختي و يك خاطره از هر كدوم كه داري لطفا برامون تعريف كن
محمد شفايي : در جريان حمله به اشرف خيلي در تب و تاب و نگران بودم كه چه خبر شده است. يكي از بچه ها داشت اسامي شهدايي را كه اعلام مي شد مي نوشت. قلمش حركت كرد و روي كاغذ نوشت امير نظري. يكدفعه اندوهي شديد تمام وجودم را فرا گرفت. يكبار ديگر به خدا غر زدم كه خدايا چرا من نه و چرا همه كساني كه دوست دارم از كنارم مي روند و من مي مانم.
چيزي كه در آن لحظات كمي تسكينم مي داد اين بود كه من هم بزودي به آنها مي پيوندم. ”فهمنم من قضي نحبه و منهم من ينتظر”.
درونم با امير صحبت ميكردم كه به زودي مي آيم پيشت. آخر من خيلي امير را دوست داشتم. امير مثل برادرم بود. من عاشق امير بودم. امير حاوي ارزشهاي خيلي والاي مجاهدي بود. هر موقع با او برخورد مي كردم در سيمايش تمام ارزشهاي مجاهدي را سمبليزه مي ديدم. آخر جنس عواطف در مجاهدين فرق مي كند. بهمين خاطر هم از روابط خوني مجاهدين خيلي به هم نزديكترند و به يكديگر عشق مي ورزند. چون مجاهد كنار دستي تمام ارزشهاي والاي انساني رو برات سمبليزه ميكند . به همين خاطر آدم در او آرمانش را مي بيند و به همين خاطر دوست دارد به او بينهايت عشق بورزد.
امير مجاهد سرحالي بود كه هر موقع او را مي ديدي داشت سر به سر يكي مي گذاشت و خنده و شوخي اش براه بود. از طرف ديگر در موضعگيريها و مواضع ايدئولوژيك و در مقابل دشمن ذره اي شكاف نداشت و بسيار قاطع و جنگنده بود. امير عاشق برادر مسعود و خواهر مريم بود. سخنرانيهاي برادر را كلمه به كلمه حفظ بود. در صحبتهايش مثلا مي گفت در كتاب فلان برادر گفته.... و جمله برادر را عين همان كه در كتاب بود را مي گفت. خيلي وقتها من تعجب مي كردم. يكبار به او گفتم امير تو چطور كلمه به كلمات حرفهاي برادر را حفظي. گفت من عاشق برادرم ان كتاب را 20 بار خوانده ام.
ساير مجاهدين 10 شهريور هم هركدام دنيايي دارند. سعيد اخوان، كه گل سرخ ديگري نام گرفت. يادم مي آيد كه اول كه آمده بودند به او و برادرش محمد مي گفتيم گنجشكها. چون سبكبال از اين شاخه به آن شاخه مي پريدند و سرحال و شاداب بودند. سعيد شاخص تغيير و انقلاب بود. ظاهري آرام ولي در مقابل دشمن آتشين بود. يكبار كه بلندگوهاي دور و بر اشرف داشتند لجن پراكني مي كردند، يكي از مزدوران خائن كه سعيد را ديده بود، اسم او را صدا زد و گفت بيا پيش ما. سعيد بر شوريده بود و بلندگوي خودمان را گرفت و شروع به شعار دادن كرد. با صداي بلند و كوبنده: ”اي مزدور ولايت برگرد برو سفارت / اي خائن كثافت اسب كهر را بنگر”
چيزي كه در آن لحظات كمي تسكينم مي داد اين بود كه من هم بزودي به آنها مي پيوندم. ”فهمنم من قضي نحبه و منهم من ينتظر”.
درونم با امير صحبت ميكردم كه به زودي مي آيم پيشت. آخر من خيلي امير را دوست داشتم. امير مثل برادرم بود. من عاشق امير بودم. امير حاوي ارزشهاي خيلي والاي مجاهدي بود. هر موقع با او برخورد مي كردم در سيمايش تمام ارزشهاي مجاهدي را سمبليزه مي ديدم. آخر جنس عواطف در مجاهدين فرق مي كند. بهمين خاطر هم از روابط خوني مجاهدين خيلي به هم نزديكترند و به يكديگر عشق مي ورزند. چون مجاهد كنار دستي تمام ارزشهاي والاي انساني رو برات سمبليزه ميكند . به همين خاطر آدم در او آرمانش را مي بيند و به همين خاطر دوست دارد به او بينهايت عشق بورزد.
امير مجاهد سرحالي بود كه هر موقع او را مي ديدي داشت سر به سر يكي مي گذاشت و خنده و شوخي اش براه بود. از طرف ديگر در موضعگيريها و مواضع ايدئولوژيك و در مقابل دشمن ذره اي شكاف نداشت و بسيار قاطع و جنگنده بود. امير عاشق برادر مسعود و خواهر مريم بود. سخنرانيهاي برادر را كلمه به كلمه حفظ بود. در صحبتهايش مثلا مي گفت در كتاب فلان برادر گفته.... و جمله برادر را عين همان كه در كتاب بود را مي گفت. خيلي وقتها من تعجب مي كردم. يكبار به او گفتم امير تو چطور كلمه به كلمات حرفهاي برادر را حفظي. گفت من عاشق برادرم ان كتاب را 20 بار خوانده ام.
ساير مجاهدين 10 شهريور هم هركدام دنيايي دارند. سعيد اخوان، كه گل سرخ ديگري نام گرفت. يادم مي آيد كه اول كه آمده بودند به او و برادرش محمد مي گفتيم گنجشكها. چون سبكبال از اين شاخه به آن شاخه مي پريدند و سرحال و شاداب بودند. سعيد شاخص تغيير و انقلاب بود. ظاهري آرام ولي در مقابل دشمن آتشين بود. يكبار كه بلندگوهاي دور و بر اشرف داشتند لجن پراكني مي كردند، يكي از مزدوران خائن كه سعيد را ديده بود، اسم او را صدا زد و گفت بيا پيش ما. سعيد بر شوريده بود و بلندگوي خودمان را گرفت و شروع به شعار دادن كرد. با صداي بلند و كوبنده: ”اي مزدور ولايت برگرد برو سفارت / اي خائن كثافت اسب كهر را بنگر”
سوال : از قلب ليبرتي اين رزمگاه مجاهدين چه پيامي براي جوانان هموطن و خانواده شهدا داري ؟
محمد شفايي : برادر يك روز گفت كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. اين جمله را بايد با خط زرين نوشت. نمي دانم كه چطور مي توانم احساس و فهمم را نسبت به اين جمله بيان كنم. الان فكر مي كنم با توجه به وقايع سوريه و عراق ، هم خودمان و هم مردم قهرمان سوريه و عراق اين جمله را با تمام پوست و گوشت و استخوانشان لمس و حس مي كنند. ما هم جز خودمان كس ديگري را نداريم. يك طرف دشمنان هستند و يك طرف هم قولهاي خيانت شده آمريكا و سازمان ملل. لذا روي هيچ چيز نمي شود حساب كرد، الا عنصر انساني خودمان. در انقلاب خواهر مريم ما آموخته ايم كه اگر به خودمان باور كنيم، درونمان انرژي لايزالي وجود دارد. براي استخراج اين انرژي لايزال، كه نه رژيم و نه هيچ قدرتي توان مقابله با آنرا ندارد نياز است كه از خودمان و تمايلات خودمان بگذريم. نياز است كه فدا كنيم. هرچه درجه فدايمان بيشتر باشد و هرچه از تمايلات فردي بيشتر بگذريم به هدفمان نزديك تر مي شويم. لذا پيامم اين است كه فقط و فقط بايد در اين راه فدا كرد و فدا كرد و فدا.
در مورد خانواده شهدا مسوليت فدا كردن چند برابر است. چراكه هر شهيدي پيامي را دارد مي دهد. هركس در كنار شهيدي بوده است، در معرض فرصتي استثنايي بوده است. چرا كه در كنار آن شهيد با ارزشهاي والاي انساني و مجاهدي آشنا شده است. اين آگاهي مسئوليت مي آورد و پاسخگويي به مسئوليت هم درقيام به همان مسئوليتي مي باشد كه شهدا پيام آنرا داده اند.
سوال : نقش هر مجاهد ايستاده بر آرمان مردم رو چطور مي بيني و پاسخ جنايات رژيم را چگونه ميدهي؟
محمد شفايي : رژيم پس مانده خميني و آخوندها تمام تبليغاتشون رو بر اين سوار كرده اند كه بگويند كه يك عده را كشته اند و بقيه را هم نفله كرده اند و صدايي از كسي در نمي آيد و آنها هم بر اريكه قدرت تكيه زده اند. ولي ما مجاهدين مي گوييم كه اگر يك مجاهد هم در اين دنيا باشد، اي رژيم منفور ولايت فقيه تو را سرنگون مي كنيم. اين تعهد و مسوليت ماست. مجاهدين هم اثبات كرده اند كه به حرف و تعهدي كه مي زنند پايبند هستند و روي هوا حرف نمي زنند.
برادر يكبار گفت اگر اشرف بايستد جهاني به ايستادگي بر مي خيزد. يك زمان هم امام حسين با 72 نفر بود و در يك تعادل قواي كاملا نابرابر، ولي ايستادگي و ذوب آنها در آرمانشان چنان طنيني در تاريخ داشت كه الان بعد از 1400 سال، هنوز در گوش آدم زنگ مي زند و آدم را به ايستادگي در مقابل ظلم فرا مي خواند.
يك زمان من فكر مي كردم كه با اينهمه جناياتي كه خميني كرده و مملكت خرابي كه ساخته تا چند سال اين مملكت بعد از سرنگوني آباد مي شود. ولي در سالهاي اخير كه هرچه بيشتر در انقلاب خواهر مريم بزرگ شدم، با ديدن روحيه بالا و شگرفي كه خواهر مريم در ايرانيان اشرف نشان درخارج كشور زنده كرده ، به عينه ديدم كه مجاهد خلق مي تواند بسرعت زخمهاي خلقش را التيام ببخشد. مجاهدي كه از همه چيز خودش گذشته و همه چيز را براي ديگران مي خواهد، هركاري مي كند تا رژيم را جارو كند. هركار مي كند تا بر دستهاي كودكان خياباني بوسه بزند، دست و روي آنها را بشورد و آنها را به دنبال بازي كردنهاي كودكانه و درس و مدرسه بفرستد. هر كاري مي كند تا ديگر كسي نتواند دختركان معصوم را آزار و اذيت كند. بله اين رسالت نسل ما مجاهدين و هر هوادار مجاهدين است كه زخمهايي را كه خميني و آخوندها ايجاد كردند، به سرعت التيام ببخشيم و خواهر مريم و برادر مسعود را به ايران برسانيم كه آنها پاسخ همه جنايتهاي رژيم هستند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر