‏نمایش پست‌ها با برچسب تیرباران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تیرباران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ مهر ۸, شنبه

ایران- درتاسوعاي سال۶۰ در بهبان ۴ مجاهد خلق تیرباران و کربلائي دیگر برپا شد




در عصر ما و در نسل ما ،کلمه عاشورا و «عاشوراگونه» با یکصدوبیست‌هزار جاودانه‌فروغ، از یک واژه، تبدیل به‌عمل شد.
عملی توأم با پرداخت قیمت.
در آن روی سکه یزدیان زمانه ما دست به جنایت هائي زدند که یزید نزده بود
در تاسوعای سال ۶۰ در شهر بهبان رژیم ضد بشری کربلائي دیگر به راه انداخت
در این شب ۴ مجاهد تیرباران شدند  
مجاهدان شهيد امير اجرامي و مهدي حاجيان
مجاهد شهيد مهدي حاجيان ۱۶ و امیر اجرامی ۱۷ساله
در این شب اینچنین بر آستان امام حسین راه یافتند
بعد از تیرباران رژیم سفاک یزیدی حتی از هیچ ظلم و ستمی در حق خانواده هایشان دریغ نکرد برای هر گلوله پول گرفت اجازه دفن درگورستان را به آنها ندادند بعد از دفن بارها به مزار آنها حمله ور شد
از گزارشاتی که اخیراٌ در جنبش دادخواهی بدست آمده است در مورد مجاهد شهيد مهدي حاجيان گفته شده است که او را در بهبهان اعدام مي كنند. خانواده اش پیکر  او را براي دفن به‌برازجان مي‌برند. اما سپاه مانع از دفن او  در گورستان میشود و خانواده ناچار آن را به‌تنگستان مي‌برد. ولي آن جا هم نمي‌گذارند نهایتاٌ خانواده ناگزير میشود مهدي را در يكي از بيابانهاي اطراف به‌خاك بسپارد.
مریم رجوی: خمینی می‌خواست برای بقای نظام خود نسل مجاهدین را نابود کند اما از رژیم او جز موجود لعنت‌شده‌یی باقی نمانده که سراپا در فساد و خونریزی غرق شده و نکبت تاریخ ایران است. حال آن‌که نسل مجاهدین و آرمان و اندیشه آن‌ها اعتلا یافت و شهیدان قتل عام۶۷، وجدان تباهی‌ناپذیر مردم ایران شدند.

تنها اطلاعات بجای مانده از این مجاهدان والا:

مجاهد شهيد مهدي حاجيان
محل تولد: برازجان
دانش آموز 16ساله

مجاهد شهيد امير اجرامي
محل تولد: بهبهان
دانش آموز17ساله

مجاهد شهيد اسدالله (فرامرز) مؤدب
محل تولد: بهبهان
دانشجو 26ساله

مجاهد شهيد حليمه خاتون پايدار
محل تولد: بهبهان
20ساله

السلام علیک یا ابا عبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک و علی ارواح المجاهدین، الشّهداء فی طریقک
السلام علیک یا نورالله، السلام علیک یا ثارالله، السلام علیک یا ولی‌الله، السلام علیک یا حجه‌الله
سلام بر تو و بر همه جانهای پاکی که در آستان تو فرود آمدند، سرساییدند و سربلند شدند

سلام بر تو و عترت و ناموس ایدئولوژیکی و همتا و همردیف آرمانی تو، صدیقه صغری، زینب کبری… سلام بر تو و سوگند مجسم وفا و پایداری، سپهسالار، سردار و برادرت عباس. فرمانده دسته‌ی تاریخی مجاهدین.‌فضل‌الله المجاهدین علی القاعدین…

۱۳۹۶ خرداد ۲۹, دوشنبه

یادواره شاعر فدائي شهید سعید سلطانپور در سی و هفتمین روز جاودانگیش




در چنین روزی در سی و هفت سال قبل در میدان تیر باران
شاعری به رگبار گلوله ها بوسه زد و زیباترین غزل خود را با خونش نوشت
 سعید سلطانپور، شاعر، نمایشنامه نویس و مبارز فدائي خلق بدون هیچگونه محاکمه ای در زندان اوین تیرباران شد.
سعید سلطانپور که از مجلس جشن عروسی اش در تهران ربوده شده بود، پس از دو ماه شکنجه و بازجویی در زندان اوین، بدون حتا تشکیل یک دادگاه تشریفاتی در محوطه این زندان تیرباران شد.
در همان زمان نویسندگان سرشناس عضو انجمن جهانی قلم با انتشار بیانیه ای با عنوان «اعدام در ایران» که در نیویورک تایمز چاپ شد، تیرباران سعید سلطانپور شاعر، نمایشنامه نویس و مبارز راه آزادی را محکوم کردند. سلطانپور به هنگام مرگ چهل ساله بود.
سعید سلطانپور، از مبتکران تئاتر خیابانی در ایران، پس از انقلاب نمایشنامه «عباس آقا کارگر ایران ناسیونال» را براساس یک داستان واقعی در خیابان های تهران به نمایش درآورد که از یک سو با استقبال پرشور مردم و مخاطبان نمایشی؛ و از سویی دیگر با هجوم خونین چماقداران خیابانی معروف به حزب الله روبرو شد. اجرای این نمایشنامه و حتا سخن گفتن پیرامون آن پس از تیرباران سعید سلطانپور رسما در ایران ممنوع شد. 
پرتو کلامت
صداقت آینه را ویران می‌کند
افسانه‌ها
در پیچ و خم راه
                   عزلت گرفته‌اند
وقتی در دهلیز اسطوره‌ها
                                گام می‌زنی.
با تو می‌سرایم
                    با تو
تا رنگی دیگر
بر این زمانه زنم


غزل زمانه با صدای شاعر فدائي شهید سعید سلطانپور
نغمه در نغمه خون غلغله زد تندر شد
شد زمین رنگ دگر، رنگ زمان دیگر شد
چشم هر اختر پوینده، که در خون می‌گشت
برق خشمی زد و بر گرده‌ی شب خنجر شد
شب خودکامه که در بزم گزندش گل خون
زیر رگبار جنون جوش زد و پرپر شد
روی شب‌گیر گران ماشه‌ی خورشید چکید
کوهی از آتش و خون، موج زد و سنگر شد
 آن‌که چون غنچه ورق در ورق خون می‌بست
شعله زد در شفق خون شرف خاور شد
عاقبت آتش هنگامه به میدان افکند
آن‌همه خرمن خونشعله که خاکستر شد
نغمه در نغمه خون غلغله زد تندر شد
شد زمین رنگ دگر، رنگ زمان دیگر شد
چشم هر اختر پوینده، که در خون می‌گشت
برق خشمی زد و بر گرده‌ی شب خنجر شد
شب خودکامه که در بزم گزندش گل خون
زیر رگبار جنون جوش زد و پرپر شد
روی شب‌گیر گران ماشه‌ی خورشید چکید
کوهی از آتش و خون، موج زد و سنگر شد
 آن‌که چون غنچه ورق در ورق خون می‌بست
شعله زد در شفق خون شرف خاور شد
عاقبت آتش هنگامه به میدان افکند
آن‌همه خرمن خون شعله که خاکستر شد

۱۳۹۵ مهر ۸, پنجشنبه

یادی از ثريا ابوالفتحي زن مجاهدی که همراه طفل بدنیا نیامده اش دز زندان تبريز به جوخه اعدام سپرده شد.

ثریا ابوالفتحی

ساعت 11 شب دوم مهرماه سال 1360، دژخيمان ثريا را به‌ميدان تيرباران بردند. لحظاتي بعد صداي کوبنده ثريا همه جا را مي‌لرزاند : « بچه‌ها ما رفتيم درود بر رجوي. درود بر مجاهدين. انا لله و انا اليه راجعون».
وبعد... صداي گلوله ها بلند شد. مأمور بند دوان دوان از ميدان اعدام برگشت درحالي كه رنگش مثل گچ سفيد شده بود. از او پرسيديم: "ثريا چي گفت؟ آخرين جمله اش چه بود؟" پاسخ داد: "شعار داد و گفت تير خلاصم را زودتر بزنيد مي خواهم زودتر بروم…"»
 اين آخرين کلمات ثرياي قهرمان بود که با رگبارگلوله‌ها خاموش شد.

ثريا ابوالفتحي
بيست سال تمام طول عمری بود که مجاهد قهرمان ثريا ابوالفتحي در این دنیا سپری کرد اما به دارازی ابدیت
برای همیشه تاریخ ماندگار شد. 
او 5ساله بود كه پدرش را از دست داد پدري كه بذر مبارزه را در وجودش كاشت چرا كه او از مبارزين و هواداران پيشواي فقيد نهضت ملي دکتر محمد مصدق بود. ثريا از اين دوران چنين ياد كرده بود 
در دبيرستان كه بودم بين خودم و ساير افرادي که راحت به‌زندگي ادامه مي‌دادند تفاوت احساس مي‌کردم و مي‌ديدم که روحم تحمل چنان فضايي را ندارد و چيز ديگري مي‌خواهد .
با ورود به‌دانشگاه تبريزدر سال 58، ثريا گمشده اش را يافت. و از آن پس شبانه روز در تکاپو براي آگاهي مردم تلاش خستگي ناپذير خود را ادامه داد در روزهايي که جوخه‌هاي مرگ خميني شب و روز به‌کار اعدام مجاهدين مشغول بودند او مي‌گفت: 
«
اين خبرها هر شب وجود ما را به‌آتش مي‌کشد و خاکستر مي‌کند،اين شهادتها ما را از پا در نخواهد آورد بلکه باعث ميشود با شتاب بيشتري در مسير انقلاب حرکت کنيم. وبا آتش بيشتري به‌ميدان برويم تنها آرزوي من اين است که تا آخرين قطره خون در اين ميدان بجنگم 
نيمه شب چهارشنبه بيست وهشتم مرداد 1360، پاسداران به‌خانه ثريا و همسرش حمله کردند، ثريا که همواره پيش از خود به‌زندگي ديگران مي‌انديشيد در ابتدا به‌همسرش کمک کرد تا از خانه خارج شود واز حلقه محاصره بيرون رود، اما اين به‌قيمت دستگيري خود ثريا تمام شد و بلافاصله به‌زندان تبريز منتقل شد. او در ابتدا موفق شد که خود را زني خانه دار معرفي کند ولي سرانجام شناخته شد‌. و از آن پس بود که ستاره ثريا در کهکشان مقاومت سرفراز ميهنمان درخشيدن آغاز کرد.
ثريا ابوالفتحي
ثريا در نامه يي سرشار از عميق ترين عواطف انساني خطاب به همسرش نوشت: «يك عنصر مجاهد فراتر از عواطف فردي به هرآنچه كه به زندگاني ديگر انسانها گرمي و فروغ مي بخشد و تكامل و تعالي جامعه را شتاب مي دهد و عشق ها و زيبايي ها را براي خلق به ارمغان مي آورد دل بسته است و درست به همين دليل براي پيرايش زندگي جمع و پالودگي زندگي از هر چيز بيهوده و كج بنيان و شرارت بار، عشق و عاطفهٌ فردي خود را فدا كرده، مبارزه را با تمام رنجها و مصائب و فراق هايش پذيرفته و ققنوس وار تن و جان به شعله هاي سوزان و پاك كنندهٌ انقلاب و رزم و ايثار و شهادت انقلابي مي سپارد
مقاومت ثريا در برابر شکنجه‌هاي مستمرآغاز شد و او همه فشارهاي طاقت فرسا را با يادآوردن درد مردم و رنج هموطنان محروم و با آرزوي بهروزي آنان با روي گشاده تحمل کرد.او در زندان از روحيه بسيار بالايي برخوردار بود و در آن مدت به‌تمامي زندانيان روحيه مي‌داد.
يکي از همزنجيرانش مي‌گفت، يکروز مادر مجاهدي را دستگير کرده بودند ولي به‌دليل کثرت نفرات داخل سلول آن مادرکه بيمار و کوفته بود نمي‌توانست استراحت کند‌. ثريا با خنده گفت: مادر من چند روز مهمان شما هستم. شما بياييد جاي من بخوابيد. من هم براي خود فکري مي‌کنم. مادر ابتدا از اين‌که ثريا آزاد خواهد شد خيلي خوشحال شد و گفت خوب الحمدلله ثريا جان که تو آزاد مي‌شوي. و ثريا با خنده به‌مادر فهمانده بود که بله مادر، آزاد مي‌شوم البته به‌سوي جهاني ديگر 
 ثريا ابوالفتحي
درآخرين بازجوييهاي ثريا بازجو که از شکستن روحيه مقاوم ثريا نااميد شده بود به‌او گفت:
مي کشيمت، خيلي راحت. مگر اين‌که حرف بزني و ثريا دليرانه جواب داده بود: 
من يک نفرم. دير يا زود خواهم رفت تو فکر مي‌کني با سپردن من به‌جوخه اعدام همه چيز تمام مي‌شود. ولي اين يک خيال باطل است. من اعدام خواهم شد ولي به‌جاي من هزاران تن ديگر عليه خميني و رژيم کثيفش مبارزه خواهند کرد‌. ننگ و نفرين بر تو و همه جانيان و خائنين. 
من حرفي براي گفتن ندارم. از اعدام نيز باکي نيست و با آغوش باز از شهادت استقبال خواهم کرد. پس از اين آخرين بازجويي ثريا در موقع برگشت از به‌اصطلاح دادگاه، به‌صف ملاقات کنندگان برخورده و به‌ناگاه مادرش راکه براي ديدن تنها فرزندش ثريا به‌زندان آمده بود و به‌شدت به‌ثريا عشق مي‌ورزيد در صف ملاقات مي‌بيند. ثريا عاشقانه به‌سوي مادرش دويده، او را در آغوش مي‌گيرد و مي‌گويد: 
آنا! من اعدام خواهم شد. از تو مي‌خواهم در شهادت من اشک نريزي و هم‌چون مادر رضاييها مثل کوه استوار باشي. نبايد دشمنان گريه تو را ببينند. و مادر نيز به‌او قول مي‌دهد و مي‌گويد : 
باشد دخترم، تنها فرزندم! قول مي‌دهم. 
ثريا پس از اين ديدار با چهره اي شادان و خندان به‌بند باز مي‌گردد به‌نحوي که همزنجيرانش گمان مي‌کنند او حکم آزادي خود را گرفته است. اما او علت شادي خود را براي آنان چنين شرح مي‌دهد: 
آنا را ديدم، او را بوسيدم و از او قول گرفتم که در جدايي من گريه نکند. چرا‌که من حتما به‌اعدام محکوم خواهم شد.
او در مورد تصميم به‌مقاومت تا آخرين نفس گفته بود اين رسالتي بود که من مي‌بايد انجام مي‌دادم‌. چيزي بود که بايد به‌اثبات مي‌رساندم و اميدوارم که خدا و خلق از من راضي باشند..
ثريا ابوالفتحي
بدين ترتيب تاريخ ميهن شيرزني ديگر را به‌تبار گردآفريدهاي خود افزود. بي ترديد نام و ياد اين قهرمانان فراموشي ناپذير خلق، براي هميشه دراعماق قلوب مردم و در خاطره پويندگان راه آزادي باقي خواهد ماند همانطور كه ثريا گفته بود ازخون آنها هزار هزار به جمع مجاهدين افزوده شدند و ميروند تا در آخرين مرحله پاياني رژيم از بيخ و بن بنياد حكومت ضدبشري ولايت فقيه را بر كنند و بشارت بهاران ازادي ميهن شوند.
ثریا ابوالفتحی و مزار بی سنگ
ثریا ابوالفتحی و مزار بی سنگ
بیست وشش سال بعد خبر رسید قبرستان وادی رحمت تبریز بطور کامل تخریب شد
بنا‌ به گزارش نیروهای مقاومت و هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران در شهر تبریز؛ سنگ مزار مجاهد شهید ثریا ابوالفتحی به‌طور کامل طی سالیان گذشته توسط عوامل و مزدوران رژیم تخریب شده است
در رابطه با سایر شهدا و قهرمانان مجاهد خلق هم وضعیت مشابه وجود دارد. به‌طوری‌که اساساً مزار مجاهد شهید اکبر چوپانی نیز که سنگ مزار کامل داشت پیدا نشده است.
قبل از آن بارها سنگ مزار او شکسته شد رژیم به خیال خامش خواست تاهر نشانی از مقاومت و پایداری و فدای بیکران این نسل را محو و پاک کند غافل از اینکه نشان آنها و مهرشان در قلب های نسل اندر نسل الهام بخش مبازره و پایداری و مجاهدت است
نشان آنها در قلب تاریخ ایران زمین جاودانه است و این نشانی نیست که از بین بردنی باشد
لینک زندگی نامه از سایت مجاهد







۱۳۹۵ مهر ۵, دوشنبه

ایران-یادواره خانواده مجاهد پرور پناهی

یادواره خانواده مجاهد پرور پناهی

بعد از سی و شش سال برای اولین بار عکس ها و خاطراتی تکاندهنده از مجاهدان قهرمان خانواده پناهی  توسط خواهر زاده آنها نقل شده است:
خانواده ای قهرمان پرور و سرشناس در شهرکرد که در راه آزادی ایران ۴ فرزند خود را فدا کرده است.

مجاهد شهید علیجان پناهی
در سی وششمین سالگرد به خاک افتادن علیجان پناهی یادی میکنیم از این خانواده قهرمان مجاهد پرور
روز ۲مهر سال ۱۳۶۰ او را در زندان اصفهان بعد از شکنجه های زیادی که اثر آن روی بدنش باغی بود تیر باران کردند .

خانواده پیکر پاکش را پشت خانه به خاک سپرد او دانشجوی دکترای بود.
مجاهدین شهید مرادعلی 27 ساله دانشجوی رشته مهندسی و قهرمان کشتی 
خداخواست معلم 25 ساله  دو فرزند داشت که در زیر شکنجه  با بدن مثله شده برای همیشه تاریخ درس مبارزه و شرافت و تسلیم ناپذیری را نسل به نسل آموزگار شد. 
و جعفر پناهی پسر عموی این برادران قهرمان مجاهدی  19 - 18 ساله که در بهار 61 اعدام میشود.

 مجاهد شهید علیجان پناهی
علیجان پناهی21 ساله دانشجوی دکترا بود در روز 2 مهر سال 60 زندان مرکزی اصفهان تیرباران شد
او 2 ماه قبل از 30 خرداد دستگیر شد ومورد شکنجه های زیادی قرار گرفت بطوریکه بعد از شهادت که پیکر پاکش را شستشو دادند آثار شکنجه با سیگار و اثر شکنجه با اتو در پشتش دیده میشد. همینطور در زندان بینائي چشمانش را از دست میدهد ولی با همه اینها مقاومت میکرده و بازجویان از دست  او کلافه بودند.
بعد از شهادت برادر بزرگترش او دست به اعنصاب غذا میزند و شکنجه گران هم او را زیر شکنجه میبردند و زندانیانی که بعدها آزاد شده بودند به مادرش گفته بودند که او مثل شیر بود نه ازشکنجه و نه از شهادت باکی نداشت
در  2 مهر 1360 موقعی که او را برای تیرباران میبردند میگوید: دستانم را نبندید چون استقبال میکنم و با اینکه چشمانش هم که درست نمیدیده گفته بود چشمانم را نبندید میخواهم زیبایی آسمان را ببینم.  او درحالی تیرباران میشود که  دو دستش تو جیب شلوارش بوده و و انها که جسدش را شستن  او را بهمین شکل دفن کردند.

پیکر پاک علیجان پناهی در کنار پیکر برادر بزرگترش مراد علی در مزار پشت خونه به خاک سپرده شد

مجاهد شهید مراد علی پناهیمجاهد شهید مراد علی پناهی
 مجاهد شهید مرادعلی پناهی

مرادعلی پناهی  او یکبار  موفق به کسب مقام قهرمانی کشور را در زمان شاه شد و در زمان خمینی هم برای همیشه تاریخ مدال قهرمانی وشرف و پایمردی را بدست آورد.
  او دردوران انقلاب ضد سلطنتی با مجاهدین آشنا شد ودر انقلاب ضد سلطنتی شرکت فعال داشت و فعالیتهای خود را در این راستا ادامه میدهد او در تظاهرات 30 خرداد اصفهان زخمی شده و بهمین شکل به زندان برده شده و زیر شکنجه قرار میگیرد و تا روز یکروز قبل از شهادتش خانواده اوهیچ خبری از او ندارند.
در اولین و آخرین ملاقات او یک پیراهن قرمز که هرگز نمی پوشیده به تن میکند. مادرش با دیدن او نگران شده و با دست وپاچگی می پرسد علی این چیه علی مراد قهرمان با خنده و آرام و خونسرد جواب میدهد : بالاتر از سیاهی رنگی نیست الان موقع این است که کمربندها را سفت کنیم و تو بایدهمچون مادر رضایی ها باشی این جملات آخرین حرفها و وصیت نامه مجاهد شهید مراد علی پناهی است
  خانواده اش بعد از ظهر روز 17 شهریور 1360پیکر پاک مجاهد شهید مراد علی پناهی را به روستای قلعه تک آمیاورند و در قبرستان پشت خانه به خاک سپردند
مجاهد شهید خداخواست پناهی
 مجاهد شهید خداخواست پناهی

خداخواست پناهی معلم بود و در اطراف شهرکرد تدریس میکرد.
 بالاترین درسی که برای همیشه تاریخ برای آیندگان از او بجای گذاشت درس مبارزه و مجاهدت و پایداری و بذل جان حتی به قیمت مثله شدن و تکه تکه شدن بدنش بود او 25 ساله بود که با بدن مثله شده زیر شکنجه در راه آزادی ایران فدا شد هنگام شهادت او پدر دو فرزند سه و یک ونیم ساله بود.
او نیز در جریان انقلاب ضد سلطنتی همزمان با آشنا شدن با سازمان فعالیت سیاسی خود را شروع میکند.  
 از سال 60 که دو برادرش مرادعلی و علیجان اعدام میشوند او در تیمهای عملیاتی فعال بوده و قبل از ماه رمضان 62 در اصفهان هم زمان با مادر و 2 فرزند و خانمش دستگیر میشوند و از همان موقع زیر شکنجه های مختلف قرار میگیرد
مادرش تعریف میکرد که یک روز پاسداری آمد در سلول من و خواست پسر  3 ساله اش را با خود ببرد وقتی پرسیدم کجا میبریدش گفتند پیش باباش هنوز دقیقه ای نگذشته بود که صدای جیغ و فریاد این بچه بلند شد و پاسدار او را به سلول پرت میکند در آغوش مادر بزرگ این بچه با وحشت مرتب داد میزد  این بابای من نیست او خونیه به این ترتیب مادر بزرگ متوجه میشود که فرزندش زیر شکنجه است. بعد از دو هفته اسارت مادر بزرگ بهمراه دو نوه اش 3 ساله و یک ونیم ساله از زندان آزاد میشوند.
 اما مادر مقاومت میکند و میگوید تا نگویید خداخواست کجاست نمیروم بعد از اذیت و آزارهای زیاد و براثر پافشاری و مقاومت مادر به او میگویند که  برو عکسش را بیار تا ببینیم کیه و کجاست. بعد از دیدن عکس به دروغ میگویند او خود کشی کرده . مادر میگه جسد اورا بدهید تا بروم. جانیان میگویند او را دفن کردند مادر میگه خاکش را نشان بدهید و بعد میبرند تو یک قبرستانی مزاری را نشان میدهند
مادر بعد از مدتی که میره سر خاک میبینه یکی نشسته روی مزار و گریه میکند و مادر او را نمیشناخته بعد میره جلو می پرسه آقا چرا گریه میکنی طرف میگه مادر من او را نمیشناسم من مرده شور اینجام این جسد توی یک گونی بود به من دادند خاک کنم و جسد کامل نبود تکه تکه بود ولی من از بازوهایش فهمیدم او یک پهلوان بوده و بعد مادر میپرسه تو صورتش را دیدی خالی روی لپ راستش بود و آن مرد تائید میکنه و مادر متوجه میشه که خداخواست زیر شکنجه به شهادت رسیده و تکه تکه شده بود.
مجاهد شهید  جعفر پناهی
عکسی از مجاهدین شهید علی مراد و جعفر پناهی
جعفر پناهی پسر عموی این برادران قهرمان مجاهدی  19 - 18 ساله بود که در بهار 61 اعدام میشود.
او در اصفهان در حالی دستگیر میشودکه از موچ پا زخمی شده بود و بعد از 6 ماه اسارت بعد از اینکه خونش را کشیدند در زندان اصفهان تیرباران میشود و او محصل بود پیکر پاک جعفر نیز  درکناره آن دو عزیز دیگر به  خاک سپرده شد
یادگاریهائي از مجاهدین شهید خانواده پناهی





۱۳۹۵ مرداد ۱۱, دوشنبه

درسی وپنجمین سالگرد به خون خفتنشان گرامی باد خاطره مجاهدان قهرمان هرمز عابدی باخدا، سید محمود حجتی، ابراهیم (فخرالدین) ابراهیمی و علی الوند پور

 مجاهد قهرمان هزمز عابدی با خدا

خلق عصمت خاطراتت را 
به گزند چندش آور فراموشی ها نمی سپارد،
و عظمت وجودت را به مرگ.
بالهایت شکست
با ریشه هایت،
اما،
چه خواهند کرد؟
یادواره چهار مجاهد خلق "هرمز عابدی باخدا عموی بنده" ، سید محمود حجتی ، فخر الدین  ابراهیمی و علی الوندپور از هواداران مجاهدین  در زندان پل عراق رشت تیرباران شدند
سی وپنج سال گذشت ولی هنوز هم خونشان می جوشد و یادشان زنده است هنوز در خیابانهای فومن طنین شعار مرگ بر خمینی هنگام تشیع جنازه این قهرمانان مجاهد شنیده میشود
 سحرگاه 10 مرداد 1360 بود که چهار مجاهد خلق "هرمز عابدی باخدا عموی بنده" ، سید محمود حجتی ، فخر الدین 
ابراهیمی و علی الوندپور از هواداران مجاهدین  در زندان پل عراق رشت تیرباران شدند .
 آنها که جرمشان بی گناهی بود قبل از 30خرداد سال 60 دستگیر شده بودند چند ساعت قبل از اعدام در یک دادگاه فرمایشی که تماشاچیان اکثرا از اوباش چماق دار رژیم بودند قاضی دادگاه آخوندی بود به نام قتیل زاده که در قساوت زبان زد بود این شیخک پلید ولی در این دادگاه هرمز عابدی باخدا جانانه از مواضع خود و سازمان دفاع کرد در حالی که شعار مزدوران رژیم مانع از صحبت های او میشد ولی او با صدایی رسا از ایدولوژی خود و هم رزمانش دفاع کرد طوری که آخوند جلاد قتیل زاده به بقیه دیگر اجازه دفاع نداد و همانجا حکم اعدام هرمز و یارانش را صادر کرد .
دفاعیات هرمز هنوز بعد از سال ها به گفته بعضی از مزدوران سابق که در دادگاه حضور داشتند شجاعت هرمز و یارانش را نشان می دهد . وقتی هرمز را اعدام کردند و جزو اولین اعدامی بود جسد او را تحویل دادند . مردم فومن به خاطر مردمی بودن هرمز او را تشییح جنازه کردند طوری که جسد او را مدت ها روی دست خود با شعار مرگ بر خمینی می چرخاندند .
سپس او را در قبرستان عمومی فومن به خاک سپردند... 
مجاهد شهید سید محمود حجتی از مدیران دبیرستانی در شفت بود و مجاهد شهید فخر الدین ابراهیمی که معاون محمود بود هنوز که هنوز شاگردانشان از آنها به نیکی یاد می کنند . مجاهد شهید علی الوند پور برادر مجاهد شهید پروانه الوندپور بود . او را هم در کنار هرمز به خاک سپردند .
با آن که بارها سنگ مزار آن ها را شکستند اما هنوز مزارشان با نامشان در آن قبرستان جایگاه خاصی دارد