‏نمایش پست‌ها با برچسب رجوی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رجوی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ مهر ۱۱, چهارشنبه

#ایران-به یاد #مجاهدشهید #هوشنگ_منتظر_الظهور ـازسکوی قهرمانی کشتی تاسکوی سرفرازی وشرف خلق





هوشنگ منتظر الظهور پهلوانی که پشت دیکتاتور را به خاک مالید!
هوشنگ منتظر الظهور که بود؟
در گذری به فهرست بالا بلند شهدای راه وطن به نام شهدای برمی‌خوریم که فدا کاریشان ما را به تأملی بیشتر وا می‌دارد

شهدای که نام و آوازه‌ای در جامعه داشتند و با تمام اندوخته اجتماعی خود به نبرد با دیکتاتوری برخاستند



۱۱مهر سال۱۳۶۰،پهلوانی در آخرین سکوی قهرمانی جاودانه شد
مجاهد شهید هوشنگ منتظرالظهور قهرمان کشتی فرنگی ایران و عضو تیم ملی کشتی فرنگی ایران در بازیهای المپیک ۱۹۷۶مونترآل کانادا

یکی از کسانی که در واپسین شب زندگی هوشنگ در کنار وی بوده خاطره خود را از این پهلوان دلاور چنین تعریف می‌کند:

«شب آخر با هوشنگ بودیم. می‌دانست که فردا صبح اعدامش می‌کنند. با آرامش گفت افتخار می‌کنم که سینه‌ام را گلوله‌هایی بشکافد که نام ارتجاع بر روی آنان نوشته شده» بعد به‌سنت پهلوانان و سرداران گذشته ایران گفت: «فردا، وقتی که اولین گلوله به سینه‌ام خورد، خونم را بر چهره‌ام خواهم زد تا پس از مرگ اگر زرد‌رو شده باشم، فکر نکنند از ترس بوده».

سرانجام مجاهد شهید هوشنگ منتظرالظهور، قهرمان کشتی فرنگی ایران و عضو تیم ملی کشتی فرنگی ایران در بازیهای المپیک ۱۹۷۶مونترآل کانادا، در روز ۱۱‌مهر سال‌۱۳۶۰توسط دژخیمان خمینی خون‌آشام به‌جوخه اعدام سپرده شد و به‌خیل شهیدان راه آزادی و رهایی ایران پیوست.



 اعلان خبر اعدام مجاهد شهید هوشنگ منتظرالظهور
 در روز جمهوری اسلامی ۱۲مهر۱۳۶۰


۱۳۹۷ مهر ۷, شنبه

ایران-به‌یاد معصومه عضدانلو و سینه‌های رازدار مجاهدین



«به‌خاطر گلوله‌ای که در ناحیه گردن و فک معصومه اصابت کرده بود، او دائماً خون بالا می‌آورد و در خون خود دست و پا می‌زد. دژخیمان در همین شرایط دست و پایش را به‌ تخت بسته و او را شکنجه می‌کردند. معصومه در همان حال که به‌علت خونریزی نمی‌توانست دهانش را خوب باز کند، چیزهایی زیرلب می‌گفت. دژخیمان فکر کردند او دارد اطلاعاتش را می‌دهد. اما وقتی بالای سرش جمع شدند، معلوم شد که او پشت سر هم تکرار می‌کند: «مرگ بر‌ خمینی ـ ‌درود بر‌ رجوی». جلادان با شنیدن این شعارها و مشاهده مقاومت قهرمانانه معصومه مستأصل شده بودند و وحشیگری‌شان به‌ اوج رسیده بود. طی ۶ماه اسارت معصومه، لاجوردی با اعمال انواع شکنجه‌های وحشیانه، همه تلاش خود را به‌کار گرفت تا بلکه معصومه را بشکند و او را وادار به‌ مصاحبه تلویزیونی کند. اما قهرمان مجاهد خلق هر بار دژخیم را در مقابل اراده استوار خود به‌زانو درمی‌آورد.
در همین روزها بر اثر شدت شکنجه جنین چندماهه معصومه سقط شد و خود وی نیز دیگر قادر به‌ راه‌رفتن روی پای خود نبود و به‌سختی تکلم می‌کرد. اما تلاش می‌کرد اخبار داخل زندان را به‌ جنبش بیرون از زندان برساند. او همچنین به‌ زندانیان روحیه می‌داد و آنان را به‌ مقاومت فرامی‌خواند....
قسمتی از خاطرات هم زنجیران مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو



در تاریخچه مقاومت زندانیان مجاهد خلق و قهرمانان در زنجیر، حماسه‌هایی از پایداری وجود دارد که درنگ بر آن، ستایش هر انسانی را برمی‌انگیزد و به‌هر وجدان بیدار و آگاهی درس ایمان و وفا می‌آموزد. حماسه مقاومت مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو در زیر شکنجه‌های وحشیانه دژخیمان خمینی و پیروزی غرورانگیزش در خلق این حماسه، یکی از همین اسناد جاودانه در تاریخچه پرافتخار سازمان مجاهدین خلق ایران می‌باشد. 
صحبت از معصومه عضدانلو، خواهر کوچکتر مریم رجوی رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت ایران است که لاجوردی، سردژخیم خمینی شخصاً به‌ شکنجه و بازجویی و نهایتاً اعدام او پرداخت و این قهرمان، دژخیمان را در برابر اراده و ایمان خلل‌ناپذیر خود به‌زانو در آورد.
لینک متن کامل زندگی نامه و خاطرات هم زنجیران از سایت مجاهد


۱۳۹۷ مرداد ۲۵, پنجشنبه

ایران-شهادت مجاهد قهرمان فاطمه امینی، اولین زن شهید مجاهد خلق





روز ۲۵مرداد سال ۱۳۵۴، اولین شهید زن مجاهد خلق در سازمان مجاهدین جاودانه شد. زنی قهرمان که از خود نامی بی‌زوال در یقین به راه و رسمی ‌ماندگار در وفای به عهد و پایداری تا به آخر باقی گذاشت؛ «فاطمه امینی

«فاطمه امینی» در شهر مشهد متولد شد، از سال ۱۳۴۱ فعالیتهای سیاسی خود را با تشکیل یک انجمن زنان مترقی آغاز کرد. او بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی به‌عنوان آموزگار مشغول به‌کار شد و در ارتباط با «سازمان مجاهدین خلق ایران» قرار گرفت.

پس از ضربه شهریور۵۰ که بیش از ۹۰درصد اعضا و کادرهای مجاهدین دستگیر شدند، فاطمه مسئولیت سازماندهی خانواده‌های مجاهدین جهت به‌راه‌انداختن حرکتهای افشاگرانه و اعتراضی را به‌عهده داشت. در جریان مسائل پیچیده بعدی جنبش، نظیر جریان اپورتونیستی فاطمه با صلابت و قاطعیت انقلابی، موضع اصولی خود را حفظ کرد.

سرانجام روز ۱۶اسفند سال۵۳، فاطمه امینی دستگیر و روانه شکنجه‌گاه شد. فاطمه قهرمان ۵‌ماه‌ونیم در زیر ددمنشانه‌ترین شکنجه‌های دژخیمان قرار داشت. آن‌قدر او را شلاق زدند و آن‌قدر بدنش را با منقل برقی سوزاندند که دیگر جای سالمی بر پیکر نحیفش باقی نمانده بود. او در همان اولین ماه دستگیری بر اثر سوختگی شدید پشتش فلج شد. فاطمه در تمام این مدت یا در شکنجه‌گاه اوین بود یا در اتاقهای شکنجه کمیته یا در بیمارستان شهربانی، اما کوچکترین اطلاعاتی به دشمن نداد و هویت خود را نیز، تنها «مجاهد خلق» اعلام نمود.

بدین‌ترتیب فاطمه قهرمان که شکنجه‌گران دژخیم ساواک شاه را در مقابل پیکر نحیف و فلج خود به‌زانو درآورده بود، فاتح و سربلند، روز ۲۵مرداد ۱۳۵۴ در زیر شکنجه به‌شهادت رسید.

او اولین زن مجاهد بود که در دوران نبرد انقلابی مسلحانه با رژیم شاه خائن در زیر شکنجه شهید شد و نامش برای همیشه زیب جنبش مسلحانه و انقلاب مردم ایران گردید.

اما قهرمانی فاطمه در زیر وحشیانه‌ترین شکنجه‌های ساواک جای ویژه‌یی در تاریخچه زنان پیشتاز مجاهد دارد.

در سالهای دهه ۴۰ و ۵۰شمسی ورود زنان مجاهد و انقلابی هم‌چون فاطمه امینی و اشرف رجوی به تشکیلات مخفی سازمان مجاهدین و سایر سازمانهای مبارز، انگشت‌شمار بود. از این‌رو چنین زنانی تأثیرات ژرفی بر دختران دانشگاهی و زنان روشنفکر می‌گذاشتند.

زندگی مجاهد شهید فاطمه امینی و به‌خصوص فراز آخر آن هم‌چون تابش نور در دل ظلمت دیکتاتوری شاه و هم‌چون سپیدی امید در شبهای تار نومیدی بود و فضای جامعه اختناق‌زده را دگرگون کرد. تا آنجا که مردم پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی نام آنها را بر روی مدارس، بیمارستانها، دانشکده‌ها و حتی کوچه‌ها و خیابانها می‌گذاشتند. با ظهور زنانی هم‌چون فاطمه امینی در میدان مبارزه مسلحانه با استبداد سلطنتی؛ ارزشها عوض شده بود! و با فاطمه امینی به‌عنوان زنی پیشتاز و قهرمان در این مسیر؛ به‌طور خاص زنان روشنفکر و تحصیلکرده در دانشگاهها؛ یقین به توانایی تغییر را با او باز یافتند؛ چرا که فاطمه قهرمان، با مقاومت شگفت‌انگیز در زیر شکنجه‌های سبعانه بازجویان ساواک شاه، راه تغییر به جانب ارزشهای نوین مبارزاتی و نبرد با ستم و بیداد زمانه را بر روی زنان ایران گشود

 در یکی از صفحات صورتجلسه بازجویی فاطمه امینی که به‌عنوان یکی از اسناد زرین مقاومت ایران و قهرمانی و نستوهی زنان مجاهد خلق تا ابد ثبت شده، چنین آمده است:
- هویت خود را بیان نمایید:

- من مجاهد خلقم.

- مشخصات پدر و مادر خود را معرفی کنید:

- من فرزند خلقم.

_ محل کار و سکونت پدر و سایر بستگان خود را مشخص کنید:

همان طور که گفتم من فرزند خلقم و محل سکونتم نزد خلق است.


۱۳۹۶ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

#ایران-به یاد #مجاهد #قهرمان #احمدرضا_شادبختی،عضو تحریریه #نشریه_مجاهد وکاندیدای #مجاهدین از اراک



مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی، عضو تحریریه نشریه مجاهد و کاندیدای مجاهدین از اراک

۱۶ مرداد۱۳۶۰ مجاهد قهرمان  احمدرضا شادبختی همراه با ۴۲ مجاهد ديگر تيرباران شد.
او زير شكنجه به «لاجوردي» گفته بود: «بجنگ تا بجنگيم!

آن‌چنان‌که زندانیان ازبند‌رسته گفته‌اند و نوشته‌اند، در روزی از اولین روزهای مردادماه سال1360، آن‌گاه که شقاوت جلادان اوین به‌سرپرستی لاجوردی دژخیم به‌اوج رسیده بود، دستگیری یک مجاهد قهرمان، در این شکنجه‌گاه ولوله می‌افکند، بازجویان قربانیان شکنجه‌های قرون‌وسطایی خود را از تختهای شکنجه باز می‌کنند و با چشمهای بسته، از اتاقهای «شعبه‌های» جلادی اوین به‌راهروها منتقل می‌کنند تا پذیرای یک مجاهد نامدار باشند.
زندانیان که از زیر‌چشم‌بندها شاهد جست‌و‌خیزهای جلادان از‌جمله: «ناصریان، پیشوا، میرزایی، جلیل و » بودند، مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی را می‌بینند که به‌رغم نقص عضو و اندام نحیفش با قامتی استوار در برابر جلادان ایستاده و آنها را به‌سخره گرفته است. دقایقی بعد با حضور سردژخیم، لاجوردی، نبردی تاریخی آغاز می‌شود، نبرد میان مجاهد خلقی با دستهای بسته اما اراده‌یی از نوع همان اراده‌هایی که خود بارها در صفحات «مجاهد» تصویر کرده بود، با دژخیمی که داغ و درفش و شلاق و جوخه تیرباران را در اختیار دارد. شرح اولین مکالمه میان احمدرضای قهرمان و لاجورد‌ی دژخیم، در این یاد مختصر نمی‌گنجد. اما تنها به‌یک اشاره باید گفت که صحنه نبرد آن‌چنان درخشان و شورانگیز بود و قهرمان صحنه آن‌چنان با صلابت در مقابل دژخیم ایستاده بود،‌که زندانیانی که شاهد آن بودند، بی‌اختیار اشک شوق و شادی فرو می‌ریختند. یکی از زندانیان که از نزدیک شاهد این رو‌در‌رویی سخت و سنگین بود، می‌گوید: «صدای پای لاجوردی دژخیم را شنیدم که از کنار من عبور کرد و وارد شعبه7 شد، من که هم‌چنان از زیر چشم‌بند نگاه می‌کردم دیدم که او چشم‌بند را از روی چشمهای "احمدآقا" باز کرد (زندانیان مجاهد به‌خاطر احترام ویژه‌یی که برای مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی قائل بودند، او را "احمدآقا"، خطاب می‌کردند). معمولاً وقتی چشم‌بند را از روی چشم زندانی باز می‌کردند، به‌معنی این بود که شهادت او قطعی است. این‌را همه می‌دانستند. لاجوردی با او سلام و علیک کرد. او را از قبل می‌شناخت و با شخصیت پر‌صلابت او آشنا بود، به‌همین دلیل با او رابطه‌یی کاملاًً متفاوت برقرارکرد. من تابه‌حال ندیده بودم که لاجوردی دژخیم با یک زندانی این‌گونه از موضع پایین رابطه برقرار کند و احمدآقا در مقابل پرغرور و باصلابت ایستاده بود، انگارنه‌انگار که دستگیر شده و اتفاق خاصی افتاده است. صحبتهای زیادی بین آنها رد‌و‌بدل شد وقتی لاجوردی شروع به‌تهدید کرد، احمدآقا چشم در چشم لاجوردی انداخت و گفت:
 من همین امروز سر قرار بودم، و فردا و پس‌فردا چندین قرار دارم و اطلاعاتم به‌روز است، تو فکر می‌کنی که می‌توانی یک مجاهد خلق را وادار به‌تسلیم کنی، ببینیم که مجاهد خلق تسلیم می‌شود یا د‌ژخیم. 
همه بچه‌ها بعداً می‌گفتند که با مشاهده این صحنه اشک شوق از چشمانشان جاری شده بود. به‌خصوص وقتی احمدآقا از مسعود صحبت می‌کرد، همه احساس کرده بودند که او به‌کوه تکیه دارد و به‌همین دلیل مثل کوه ایستاده است» به‌روایت شاهدان، این نبرد که لاجوردی جلاد برای آن کشمکشی چند‌ین‌ماهه را پیش‌بینی‌کرده بود، کمتر از 2هفته بعد، در روز 16مرداد1360، با پیروزی کامل و تمام‌عیار مجاهد خلق و به‌زانو درآمدن دژخیم، به‌پایان رسید. لاجوردی که خود از بیان به‌زانو درآمدنش گریزی نداشت، به‌ناچار فرمان تیرباران او را صادر کرد

آخرین نوشته او در نشریه مجاهد قبل از دستگیری:
پاسخ جاودانه به«جوهر و مضمون اصلی هستی و تاریخ»” «زنده می‌ماند تا دین خدا را از اسارت خدایان زمینی که در "غیبت" او ایمان و باور بی‌ریای مردم را در میدان تاخت‌و‌تاز "ولایت" و "نیابت" دروغینشان به‌بازی گرفته‌اند، وارهاند و خدا را از درون مساجد اشغال‌شده و از فراز منابر غصب‌شده به‌میان محرومان برد و در پاکترین و زیبنده‌ترین و زیباترین شکلش به‌نمایش گذارد. خدایی که نه بر توهم و فریب و جهل توده‌ها، که بر "آگاهی" ‌و "آزادی" انسان استوار است. زنده می‌ماند تا زنده‌بودن و جاودانگی پایداری و مقاومت انسان را جلوه‌گر سازد و با این مقاومت تاریخی رفیع‌ترین قلل توحید و یگانگی اجتماعی را تا تحقق جهانی آزاد، آباد و عاری از ستم و طبقات بپیماید.

آری "او" زنده می‌ماند» وقتی مجاهد قهرمان احمد‌رضا شادبختی، این آخرین جملات از آخرین یادگار قلمیش را در مجاهد125 (27خرداد60) می‌نگاشت، نمی‌دانست که یک‌ماه بعد شکنجه‌گاه اوین صحنه پرشکوهی از همین «مقاومت انسان» خواهد بود و خود او ازجمله قهرمانان آن صحنه است که باید با به‌خاک مالیدن پوزه جلادترین جلادان، لاجوردی دژخیم، سایه سیاه و شوم او را با نوری که از قلب و ضمیر انسان «آگاه»‌و «آزاد» و آن‌چنان که کمی پیشتر نوشته بود؛ 

«انقلابیون پاکباخته» می‌جوشد، بشکافد و چشم و دل اسیران بی‌پناهی را که شاهد رویارویی یک مجاهد خلق با دیو خون‌آشام اوین هستند‌، روشن سازد.

مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی، عضو تحریریه نشریه مجاهد و کاندیدای مجاهدین از اراک



۱۳۹۶ تیر ۲۳, جمعه

ایران-یادواره شیر زن مجاهد لعیا عنصریان از اولین زنان مجاهد شهر تبریز که در روز ۸ تیر۱۳۶۰ با شلیک به رحم تیرباران شد

«مگر گناه من چیست؟ مگر به جز آزادی چیزی میخواهیم؟ مگر خون من از سایر بچه ها که در این مسیر شهید شدند رنگین تر است؟ ما آزادی بیان می خواهیم. نمی خواهیم کسی به ما زور بگوید که عقیده مان چه باشد. می خواهیم خودمان انتخاب کنیم که چگونه زندگی کنیم. نمی خواهیم کسی به ما دیکته کند که چطوری زندگی کنیم. من زندان را انتخاب می کنم». این بود پاسخ قهرمان مجاهد لعیا عنصریان به خواسته پاسدار رذلی که او  را تهدید به دستگیری کرده بود.
بله سخن از شیر زن مجاهدی است که تمام وجودش فریاد مرگ برخمینی و درود بر رجوی بود.
شیر زنی که تنها ۱۸سال از بهار عمرش گذشته بود ولی آنچنان جانانه و شیدا در مقابل شکنجه گران جنگید که دشمن زبون و خار در مقابل روحیه انقلابی او گفته بود اگر ما هزار نفر چون او داشته باشیم هرگز شکست نخواهیم خورد. دژخیمان کینه عمیقی از او به دل داشتند . به همین خاطر قبل از اعدام رذیلانه به او تجاوز کردند. سپس خون او را کشیدند. و هنگام تیرباران  با شلیک ۵ تیر ژ-۳ به رحمش او را به قتل رساندند.
۳۵سال پیش در سحرگاه ۸تير ۱۳۶۰در ساعت ۰۴۰۰صبح بدستور موسوي تبريزي سردژخيم جلاد خمینی كه آن زمان حاکم شرع آذربایجان شرقی وغربی و کردستان بود ۱۲ قهرمان تیرباران شدند
در انتقام گیری از اعدام انقلابی بهشتی جانی موسوی تبریز جنایتکار به زندان تبریز رفته و گفته بود: از بين زندانيان، بي گناهترينها را امشب براي اعدام انتخاب كنيد. لعیا عنصریان میلیشیای ۱۸ساله، درمیان ۱۲ قهرمان انتخاب شده بود هم زمان دیگر او مجاهد شهید رقیه موتاب پوررضایی و فدائي خلق روح انگیز دهقانی در زندان تبریز تیرباران شدند.

لعیا همه وجودش برای سازمان محبوبش یعنی سازمان مجاهدین خلق ایران بود. او از نسل کبوتران خونین بال میلیشیا بود. نسلی که با عشق مسعود رجوی پا در میدان مبارزه گذاشت و در این مسیر آبدیده شد و هر روز مصمم تر از روز قبل با جسارت و شجاعت تمام طی طریق نمود. هنگام بازداشت با اینکه میدانست مزدوران اسم او را میدانند اما تا به آخر حتی اسمش را  به شکنجه گران نداد
لعیا از۲۲بهمن ۱۳۵۹تا ۸تیر۱۳۶۰ که تیرباران شد در زندان تبریز و زیر شدیدترین شکنجه ها بود. بقدری شکنجه شده بود که بدلیل آثار شکنجه کبودی صورت و شکستگی دماغ که جانیان نمیخواستند کسی متوجه شکنجه شدن او بشود در این مدت فقط ۳بار با خانواده از طریق آیفون ملاقات داده شد و تنها یک بار در عید۱۳۶۰ او ملاقات حضوری داشت و این آخرین دیدار او با خانواده اش بود.
لعیا حتی در زندان دست از فعالیت و حمایت از سازمان مجاهدین بر نداشت و در زندان برای سازمان کمک مالی جمع می کرد. او برای زندانیان عادی با کاموا لباس می بافت و پول آن را به شیوه های مختلف از جمله گذاشتن لای جوراب بافتنی به بیرون برای کمک به سازمان می داد.
تنها یادگار به جای مانده از او یک روبالشی است که توانسته بود آن را  به بیرون از زندان  بفرستد به ظاهر یک روبالشی معمولی بود، اما طرف داخلی آن آرم سازمان را به زیبایی تمام دوخته بود. این کار ارزشمند، بعدا از ایران خارج شد و در موزه مقاومت به یادگار گذاشته شد. در سال۶۴، برادر مجاهد مسعود رجوی در یک مصاحبه افشاگرانه حول مقاومت در زندانها، آنرا در پاریس به خبرنگاران خارجی، نشان داده بود.
آخرین پیام او هنگام تیرباران خطاب به جانیان قاتل او:
ما مجاهد خلقیم و شهید میشویم و از مرگ خود باکی نداریم، شما مرتجعین و پاسداران باید از مرگ خود بترسید که باید جواب بدهید




https://plus.google.com/u/0/106133040142268654266

۱۳۹۶ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

یادواره مجاهد شهید عارف اقبال، اولین جانباخته تظاهرات ۳۰خرداد۶۰



آينده تابناك مي‌باشد، هم‌چون خورشيدي كه مي‌تابد و ما وظيفه داريم خودمان را براي تحمل و پذيرش همهٌ ناملايمات و خطراتي كه برسر راه و هدف و مقصد پرشور توحيديمان وجود دارد آماده ساخته و با شجاعت و پايمردي به راه دشوا ر و پرفراز و نشيب خود ادامه دهيم…»
( مجاهد شهيد عارف اقبال در نامه‌يي به يك دوست)

مجاهد شهید عارف اقبال از دانشجویان فعال هوادار مجاهدین ۲۷ساله بود که در تطاهرات مسالمت آمیز تهران در روز ۳خرداد ۶۰ مورد اصابت گلوله قرارگرفت و به شهادت رسید
خون او بر زمین ریخته شد به همراه هزاران هزار مجاهد دیگر یا در کوچه و خیابان یا از فردای آن روز در زندان و شکنجه و میدان تیرباران 
اینچنین بود که تاریخی رقم خورد برگی از آن بسته شد و صفحه دیگری گشوده 
برگ زرین مقاومت و پایداری تا پای جان و رقم زدن صبح روز پیروزی و آینده ای تابناک همچانکه عارف شهید سی و شش سال قبل گرمای  آن را همانند تابش خورشید حس میکرد
روحشان شاد و راه سرخشان همچنان پر رهرو باد

از خاطرات مجاهد اشرفی محمد اقبال:
صبح روز يكشنبه سي و يكم خرداد ماه 1360 به بهشت زهرا رفتم. براي حضور در مراسم كفن و دفن برادرم، مجاهد شهيد عارف اقبال كه روز قبل، سي خرداد، در تظاهرات پانصدهزار نفره مردم تهران عليه خميني دجال، از سوي پاسداران جنايتكار، شناسايي و مورد اصابت گلوله مستقيم قرار گرفته و متعاقبا در بيمارستان شهيد شده بود. چون مدتي بود به زندگي مخفي روي آورده بودم، با حضور مختصري در خانه پدري در مختاري شاهپور تهران، زودتر از كاروان خودروهاي فاميل راه افتادم و در نتيجه قبل از اين كه بقيه برسند من كنار غسالخانه بهشت زهرا بودم.
يك گله دختران چادر به سر، ايستاده بودند و يك پاسدار ريشو در حال به صف كردنشان بود. شايد سي چهل نفري مي شدند كه در صفوف و ستونهاي شش در شش چيده ميشدند. كمي نگذشت، كاروان تشيع جنازه هنوز نرسيده بود كه يك آمبولانس آمد و تويش انبوه جنازه، همه تير خورده. دو نفر رفتند بالا و از در پشت آمبولانس جنازه ها را ميانداختند پايين.
اين جا بود كه علت حضور آن چادر به سرها را دريافتم. دختران معاويه بودند كه خود را خواهران زينب نام گذاشته بودند. هر پيكري كه از آمبولانس به زمين انداخته ميشد فرياد ميزدند: ”اين سند جنايت منافق“. وصف حال دل خونينم از آن روز بماند براي فرصتي ديگر، در حالي كه داشتم با خودم فكر ميكردم خميني عجب دجالانه از تكرار تجربه شاه جلوگيري ميكند و به درستي ميداند كه شكل گرفتن كوچكترين تظاهراتي در بهشت زهرا براي بزرگداشت شهدا تا سرنگوني تام و تمامش پيش خواهد رفت، پيكر عارف را به زمين انداختند، وقتي كه افتاد و صورتش به سمت من چرخيد، شناختمش. پيكر را چند نفري بلند كرديم و برديم به محل شستشو و پشت سرمان همان دختران معاويه فرياد زنان ميآمدند... كمي بعد خبر آمد كه شناسايي شده ام و به ناچار همراه با مجاهدي كه بعدا شهيد شد ـ يادش به خير، حسرت شركت در تشييع جنازه به دلم ماند ـ  ناچار شدم برگردم.

۱۳۹۶ خرداد ۲۸, یکشنبه

تاریخ آزادی ایران مدیون روز ۳۰خرداد۱۳۶۰ روز پایان و آغاز

خرداد را بدرقه کردیم آن روز
و من دیدم که می‌گریست سخت
و شتابناک و دوان می‌رفت،
تا خبر به «تیر» پرشکوه و گرم برد
انفجاری بزرگتر در راه بود.
روز ۳۰ خرداد روز سرنوشت ساز سرآغاز مقاومت انقلابیوزشهیدان و زندانیان سیاسی /سالروز تأسیس ارتش آزادی و سالروز انقلاب ایدئولژیکی مجاهدین 
در پرتگاه تاریخ مرز بدون و نبود شدن 
مجاهدین خلق ایران استوار و محکم بر سر اصول برای تحقق آزادی خون و فدا را بر گزیدند 
بدور از مقهور شدن در مقابل تعادل قوا با دستانی خالی در برابر اسلحه و اتش و دار و درفش یک نه بزرگ تاریخی در مقابل دیو ارتجاع و خمینی دجال سر دادند
 با شعار مرگ بر خمینی به جنگ با اهریمن زمانه برخاستند 
در زیر شکنجه و در برابر زندان و اعدام و تیرباران در  اوج با فریاد درود بر رجوی مرگ را به سخره گرفتند
و اینچنین نسل قهرمان مجاهد خلق نقاب از چهره دجال قرن زدود.
رودی خروشان با ۱۲۰ هزار بخون خفته راه آزادی در اقیانوس فدا و مبارزات تاریخی خلق ایران تا به اوج کهکشان مقاومت و پایداری یک خلق و یک میهن و تاریخ بشریت عصر حاضر ناقوس سرنگونی رژیم ولایت فقیه را به صدا در آورد 
و این رودی است خروشان تا مقصد آزادی 



سیزده سالگان بالغ
بلوغی به بلندای تاریخ
یک آرمان
یک کلمه
یک سازمان
یک جنبش
یک تاریخ
یک نسل

یک خلق
اولین نوجوان ۱۳ ساله در تاریخ ۱۰۰ساله مبارزاتی ایران زمین با فرمان خمینی به شهادت رسید 
مجاهد شهید محمد رضا مقدس زاده در سال شصت در زندان اوین درحالی که فقط سیزده سال داشت به جرم شرکت در تظاهرات مسالمت آمیز سی خرداد در تهران  و هواداری از سازمان مجاهدین خلق و دفاع از دختر جوانی که بدست یک پاسدار دستگیر شده بود به شهادت رسید.

چه بسیار خانواده هائي که تمامی و یا اکثر اعضای آنها در این روز و بعد از آن دستگیر و به خون خفتند 

 در همین جا یادی میکنیم از هزاران زن مجاهد خلق که یا در میدان تیرباران و چوبه دار یا در زیر شکنجه از نوجوانان ۱۳ساله تا  مادران سالخورده و زنان باردار جان خود را فدا کردند

امروز روزی ست که به یاد زندانیان سیاسی چه کسانی که در دهه های قبل کشته شدند و چه کسانی که هم اکنون در زندانند هستیم . سر منشا این روز یعنی 30 خرداد 60 من نوجوانی بیش نبودم. روزی که به روی تظاهرات مردم اتش گشوده شد و پس از آن فقط اسامی دختران و پسران جوان اعدام شده در روزنامه ها اعلام شد. روزی که نقطه عطفي شد در تاریخ مبارزات مردم برای دستیابی به ازادی . آنچه سالها بعد از سوى فعالان مدنى شروع شد ، باز هم با سركوب و دستگيرى و حتى كشتار روبرو گردید.
.در آن روزها هیچ نمیدانستم که معنای دستگیری و اعدام چیست دستگیری و اعدام برایم دو کلمه بود که وسعت رنج پنهان در ان را درک نمیکردم. آگاه نبودم و از این نااگاهی شرمسارم.
نمیدانستم که وقتی فرزند فلان همسایه دستگیر و زندانی میشود یعنی چه؟ نمیدانستم وقتی خانواده های زندانیان و همکلاسی هایی که یکی یکی غیبشان میزد، کمتر رفت و آمد میکنند یعنی چه؟وقتی مادر هم مدرسه ای م را میدیدم و در چشمهایش فقط اشک حلقه میبست و با بغض میگفت رویا زندان است یا افسانه حکم گرفته هیچ نشانی از نشاط یا امید در چهره اش نبود.
من معنی ناامیدی آنان را نمیفهمیدم و به زودی فراموششان میکردم.
میبایست سالها میگذشت و خودم پشت در دادگاه مینشستم تا بفهمم ظلم یعنی چه. نادادرسی یعنی چه. ناقاضی یعنی چه. بی عدالتی یعنی چه. میبایست سالها میگذشت و خودم پشت در زندان منتظر میماندم تا یاد بگیرم معنای ناامیدی را . معنای اعدام را . رنج بازمانده اعدام بودن را.
وقتی میگویم از نااگاهی م شرمسارم به این معنی ست که اگر من و ما در ان زمان با آنان همراه و همبسته بودیم ای بسا قوانین ضد بشری وضع نمیشد.
ای بسا قضات غیر مستقل، نمیامدند. ای بسا دادگاههای ظاهری و احکام دیکته شده و کیلویی شکل نمیگرفتند. ای بسا عدالت گم نمیشد در سرزمینم. ای بسا عدالت از دخترم دریغ نمیشد و او اکنون زیر نور خورشید میخندید و شاد بود.
اکنون نیز وقتی مردم از خیابانها عبور میکنند میتوانند معصومه نعمتی را ببینند که به دنبال عدالت است برای اتنایش . سیمین عیوض زاده را ببینند که آزادی امیدش را میخواهد. اکرم نقابی را ببینند که در جستجوی سعیدش جوانی و سیاهی گیسوانش را گم کرد. هزاران و هزاران زن و مرد را ببینند که جوانشان زندانی ست و نشاط از زندگیشان رخت بربسته.
آگاهی یافتن از اوضاع زندانیان و خانواده هایشان وظیفه ای انسانی بر دوش تک تک افراد جامعه است تا در دهه های اینده شرمسار نباشیم. آگاه کردن جامعه به لطف رسانه های اجتماعی تا حدی در حال انجام شدن است. هر چند اطلاع رسانی خانواده ها میتواند بیشتر از این باشد که امروز هست. دادخواهی خانواده ها تا آنجا ادامه خواهد داشت که چوبه های دار به موزه ها و زندان عقیدتی به تاریخ سپرده شود.
تا وقتي زنداني سياسي وجود دارد و تا وقتي حكم اعدام لغو نشده همچنان سالها از پی یکدیگر خواهند گذشت و به بزرگداشت انسانهایی که همچنان مورد بی عدالتی قرار میگیرند خواهیم پرداخت بدون اینکه تغییری در سرنوشت کودکان امروز و زندانیان فردا ، نوجوانان امروز و خوراک ماشین اعدام فردا ایجاد کرده باشیم .
سالهاست شاهدیم که سیستم قضایی و حاکمیت در برابر مطالبات بر حق مردم ایستاده است. چند دهه گذشته ، شاهد بودیم که گام به گام زنجیرهای بیشتری بر تن و جان مردم بسته شد تا جایی که امروز شاهد قطع دست و پا و شلاق و اعدام در ملاءعام و شکنجه معترضین صنفی و صدها نمونه، دشمنی با انسانیت هستیم. درست زمانی که طبل رسوایی اختلاس و غارت و آدمکشی سردمداران در مناظرات انتخاباتی کوفته میشد ، اسماعیل عبدی در اعتراض به حقوق از دست رفته معلمان در اعتصاب غذا بود. وقتی وزیران و وکیلان با لبخندهای ریاکارانه با مقامات بین المللی دست میدادند ،
جعفر عظیم زاده ، ارش صادقی، سعید شیرزاد، برادران رجبیان و دهها زندانی دیگر لب بر غذا بسته و با فدا کردن سلامتی شان اجرای عدالت را فریاد میزدند . وقتی که پز امضای حقوق شهروندی را میدادند آتنا دائمی میجنگید که خانواده زندانی را تبدیل به گروگانی جهت خفه کردن زندانی معترض نکنند .
رسیدن به آگاهی و آزادی تلاش بسیار میطلبد که برگزاری بزرگداشت و سمینار و کنفرانس فقط سرآغاز آن است . وقتی در طول نزدیک به 40 سال همچنان همان قوانین و همان بی عدالتی و همان روشهای سرکوب ادامه یافته ، برماست که به دنبال راههای دیگری برای احقاق حقوق از دست رفته و برقراری عدالت باشیم.
تا دیگر شرمسار نسلهای اینده و جوانان در خون تپیده و عزیزان به خاک افتاده ی تاریخ معاصر نباشیم.
آن روز با هم سرود میخوانیم و میگوییم دادخواهی مان به بار نشسته است .
من به عنوان یک بازمانده ی اعدام تا برگزاری دادگاهی عادلانه برای کسانی که فرزند بیگناهم را کشتند سکوت نخواهم کرد و همچنان در پی اجرای عدالت و دادخواهی هستم. در
مسیر پیش رو در کنار هزاران دادخواه دیگر ، اجرای عدالت ، لغو اعدام و ممنوعیت شکنجه و زندان عقیدتی را فریاد خواهم زد.
زنده باد زندگی . زنده باد آزادی . نه به اعدام با هر شکل و هر بهانه



۱۳۹۵ مهر ۸, پنجشنبه

یادی از ثريا ابوالفتحي زن مجاهدی که همراه طفل بدنیا نیامده اش دز زندان تبريز به جوخه اعدام سپرده شد.

ثریا ابوالفتحی

ساعت 11 شب دوم مهرماه سال 1360، دژخيمان ثريا را به‌ميدان تيرباران بردند. لحظاتي بعد صداي کوبنده ثريا همه جا را مي‌لرزاند : « بچه‌ها ما رفتيم درود بر رجوي. درود بر مجاهدين. انا لله و انا اليه راجعون».
وبعد... صداي گلوله ها بلند شد. مأمور بند دوان دوان از ميدان اعدام برگشت درحالي كه رنگش مثل گچ سفيد شده بود. از او پرسيديم: "ثريا چي گفت؟ آخرين جمله اش چه بود؟" پاسخ داد: "شعار داد و گفت تير خلاصم را زودتر بزنيد مي خواهم زودتر بروم…"»
 اين آخرين کلمات ثرياي قهرمان بود که با رگبارگلوله‌ها خاموش شد.

ثريا ابوالفتحي
بيست سال تمام طول عمری بود که مجاهد قهرمان ثريا ابوالفتحي در این دنیا سپری کرد اما به دارازی ابدیت
برای همیشه تاریخ ماندگار شد. 
او 5ساله بود كه پدرش را از دست داد پدري كه بذر مبارزه را در وجودش كاشت چرا كه او از مبارزين و هواداران پيشواي فقيد نهضت ملي دکتر محمد مصدق بود. ثريا از اين دوران چنين ياد كرده بود 
در دبيرستان كه بودم بين خودم و ساير افرادي که راحت به‌زندگي ادامه مي‌دادند تفاوت احساس مي‌کردم و مي‌ديدم که روحم تحمل چنان فضايي را ندارد و چيز ديگري مي‌خواهد .
با ورود به‌دانشگاه تبريزدر سال 58، ثريا گمشده اش را يافت. و از آن پس شبانه روز در تکاپو براي آگاهي مردم تلاش خستگي ناپذير خود را ادامه داد در روزهايي که جوخه‌هاي مرگ خميني شب و روز به‌کار اعدام مجاهدين مشغول بودند او مي‌گفت: 
«
اين خبرها هر شب وجود ما را به‌آتش مي‌کشد و خاکستر مي‌کند،اين شهادتها ما را از پا در نخواهد آورد بلکه باعث ميشود با شتاب بيشتري در مسير انقلاب حرکت کنيم. وبا آتش بيشتري به‌ميدان برويم تنها آرزوي من اين است که تا آخرين قطره خون در اين ميدان بجنگم 
نيمه شب چهارشنبه بيست وهشتم مرداد 1360، پاسداران به‌خانه ثريا و همسرش حمله کردند، ثريا که همواره پيش از خود به‌زندگي ديگران مي‌انديشيد در ابتدا به‌همسرش کمک کرد تا از خانه خارج شود واز حلقه محاصره بيرون رود، اما اين به‌قيمت دستگيري خود ثريا تمام شد و بلافاصله به‌زندان تبريز منتقل شد. او در ابتدا موفق شد که خود را زني خانه دار معرفي کند ولي سرانجام شناخته شد‌. و از آن پس بود که ستاره ثريا در کهکشان مقاومت سرفراز ميهنمان درخشيدن آغاز کرد.
ثريا ابوالفتحي
ثريا در نامه يي سرشار از عميق ترين عواطف انساني خطاب به همسرش نوشت: «يك عنصر مجاهد فراتر از عواطف فردي به هرآنچه كه به زندگاني ديگر انسانها گرمي و فروغ مي بخشد و تكامل و تعالي جامعه را شتاب مي دهد و عشق ها و زيبايي ها را براي خلق به ارمغان مي آورد دل بسته است و درست به همين دليل براي پيرايش زندگي جمع و پالودگي زندگي از هر چيز بيهوده و كج بنيان و شرارت بار، عشق و عاطفهٌ فردي خود را فدا كرده، مبارزه را با تمام رنجها و مصائب و فراق هايش پذيرفته و ققنوس وار تن و جان به شعله هاي سوزان و پاك كنندهٌ انقلاب و رزم و ايثار و شهادت انقلابي مي سپارد
مقاومت ثريا در برابر شکنجه‌هاي مستمرآغاز شد و او همه فشارهاي طاقت فرسا را با يادآوردن درد مردم و رنج هموطنان محروم و با آرزوي بهروزي آنان با روي گشاده تحمل کرد.او در زندان از روحيه بسيار بالايي برخوردار بود و در آن مدت به‌تمامي زندانيان روحيه مي‌داد.
يکي از همزنجيرانش مي‌گفت، يکروز مادر مجاهدي را دستگير کرده بودند ولي به‌دليل کثرت نفرات داخل سلول آن مادرکه بيمار و کوفته بود نمي‌توانست استراحت کند‌. ثريا با خنده گفت: مادر من چند روز مهمان شما هستم. شما بياييد جاي من بخوابيد. من هم براي خود فکري مي‌کنم. مادر ابتدا از اين‌که ثريا آزاد خواهد شد خيلي خوشحال شد و گفت خوب الحمدلله ثريا جان که تو آزاد مي‌شوي. و ثريا با خنده به‌مادر فهمانده بود که بله مادر، آزاد مي‌شوم البته به‌سوي جهاني ديگر 
 ثريا ابوالفتحي
درآخرين بازجوييهاي ثريا بازجو که از شکستن روحيه مقاوم ثريا نااميد شده بود به‌او گفت:
مي کشيمت، خيلي راحت. مگر اين‌که حرف بزني و ثريا دليرانه جواب داده بود: 
من يک نفرم. دير يا زود خواهم رفت تو فکر مي‌کني با سپردن من به‌جوخه اعدام همه چيز تمام مي‌شود. ولي اين يک خيال باطل است. من اعدام خواهم شد ولي به‌جاي من هزاران تن ديگر عليه خميني و رژيم کثيفش مبارزه خواهند کرد‌. ننگ و نفرين بر تو و همه جانيان و خائنين. 
من حرفي براي گفتن ندارم. از اعدام نيز باکي نيست و با آغوش باز از شهادت استقبال خواهم کرد. پس از اين آخرين بازجويي ثريا در موقع برگشت از به‌اصطلاح دادگاه، به‌صف ملاقات کنندگان برخورده و به‌ناگاه مادرش راکه براي ديدن تنها فرزندش ثريا به‌زندان آمده بود و به‌شدت به‌ثريا عشق مي‌ورزيد در صف ملاقات مي‌بيند. ثريا عاشقانه به‌سوي مادرش دويده، او را در آغوش مي‌گيرد و مي‌گويد: 
آنا! من اعدام خواهم شد. از تو مي‌خواهم در شهادت من اشک نريزي و هم‌چون مادر رضاييها مثل کوه استوار باشي. نبايد دشمنان گريه تو را ببينند. و مادر نيز به‌او قول مي‌دهد و مي‌گويد : 
باشد دخترم، تنها فرزندم! قول مي‌دهم. 
ثريا پس از اين ديدار با چهره اي شادان و خندان به‌بند باز مي‌گردد به‌نحوي که همزنجيرانش گمان مي‌کنند او حکم آزادي خود را گرفته است. اما او علت شادي خود را براي آنان چنين شرح مي‌دهد: 
آنا را ديدم، او را بوسيدم و از او قول گرفتم که در جدايي من گريه نکند. چرا‌که من حتما به‌اعدام محکوم خواهم شد.
او در مورد تصميم به‌مقاومت تا آخرين نفس گفته بود اين رسالتي بود که من مي‌بايد انجام مي‌دادم‌. چيزي بود که بايد به‌اثبات مي‌رساندم و اميدوارم که خدا و خلق از من راضي باشند..
ثريا ابوالفتحي
بدين ترتيب تاريخ ميهن شيرزني ديگر را به‌تبار گردآفريدهاي خود افزود. بي ترديد نام و ياد اين قهرمانان فراموشي ناپذير خلق، براي هميشه دراعماق قلوب مردم و در خاطره پويندگان راه آزادي باقي خواهد ماند همانطور كه ثريا گفته بود ازخون آنها هزار هزار به جمع مجاهدين افزوده شدند و ميروند تا در آخرين مرحله پاياني رژيم از بيخ و بن بنياد حكومت ضدبشري ولايت فقيه را بر كنند و بشارت بهاران ازادي ميهن شوند.
ثریا ابوالفتحی و مزار بی سنگ
ثریا ابوالفتحی و مزار بی سنگ
بیست وشش سال بعد خبر رسید قبرستان وادی رحمت تبریز بطور کامل تخریب شد
بنا‌ به گزارش نیروهای مقاومت و هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران در شهر تبریز؛ سنگ مزار مجاهد شهید ثریا ابوالفتحی به‌طور کامل طی سالیان گذشته توسط عوامل و مزدوران رژیم تخریب شده است
در رابطه با سایر شهدا و قهرمانان مجاهد خلق هم وضعیت مشابه وجود دارد. به‌طوری‌که اساساً مزار مجاهد شهید اکبر چوپانی نیز که سنگ مزار کامل داشت پیدا نشده است.
قبل از آن بارها سنگ مزار او شکسته شد رژیم به خیال خامش خواست تاهر نشانی از مقاومت و پایداری و فدای بیکران این نسل را محو و پاک کند غافل از اینکه نشان آنها و مهرشان در قلب های نسل اندر نسل الهام بخش مبازره و پایداری و مجاهدت است
نشان آنها در قلب تاریخ ایران زمین جاودانه است و این نشانی نیست که از بین بردنی باشد
لینک زندگی نامه از سایت مجاهد