هوشنگ منتظر الظهور پهلوانی که پشت دیکتاتور را به خاک مالید!
هوشنگ منتظر الظهور که بود؟
در گذری به فهرست بالا بلند شهدای راه وطن به نام شهدای برمیخوریم
که فدا کاریشان ما را به تأملی بیشتر وا میدارد
شهدای که نام و آوازهای در جامعه داشتند و با تمام اندوخته
اجتماعی خود به نبرد با دیکتاتوری برخاستند
۱۱مهر سال۱۳۶۰،پهلوانی
در آخرین سکوی قهرمانیجاودانه شد
مجاهد شهید هوشنگ منتظرالظهور قهرمان کشتی فرنگی ایران و
عضو تیم ملی کشتی فرنگی ایران در بازیهای المپیک ۱۹۷۶مونترآل کانادا
یکی از کسانی که در واپسین شب زندگی هوشنگ در کنار وی بوده
خاطره خود را از این پهلوان دلاور چنین تعریف میکند:
«شب آخر با هوشنگ بودیم. میدانست که فردا صبح اعدامش میکنند.
با آرامش گفت افتخار میکنم که سینهام را گلولههایی بشکافد که نام ارتجاع بر روی
آنان نوشته شده» بعد بهسنت پهلوانان و سرداران گذشته ایران گفت: «فردا، وقتی که
اولین گلوله به سینهام خورد، خونم را بر چهرهام خواهم زد تا پس از مرگ اگر زردرو
شده باشم، فکر نکنند از ترس بوده».
سرانجام مجاهد شهید هوشنگ منتظرالظهور، قهرمان کشتی فرنگی ایران
و عضو تیم ملی کشتی فرنگی ایران در بازیهای المپیک ۱۹۷۶مونترآل کانادا، در روز ۱۱مهر
سال۱۳۶۰توسط دژخیمان خمینی خونآشام بهجوخه اعدام سپرده شد و بهخیل شهیدان راه
آزادی و رهایی ایران پیوست.
«بهخاطر گلولهای
که در ناحیه گردن و فک معصومه اصابت کرده بود، او دائماً خون بالا میآورد و در
خون خود دست و پا میزد. دژخیمان در همین شرایط دست و پایش را به تخت بسته و او
را شکنجه میکردند. معصومه در همان حال که بهعلت خونریزی نمیتوانست دهانش را خوب
باز کند، چیزهایی زیرلب میگفت. دژخیمان فکر کردند او دارد اطلاعاتش را میدهد.
اما وقتی بالای سرش جمع شدند، معلوم شد که او پشت سر هم تکرار میکند: «مرگ بر خمینی
ـ درود بر رجوی». جلادان با شنیدن این شعارها و مشاهده مقاومت قهرمانانه معصومه
مستأصل شده بودند و وحشیگریشان به اوج رسیده بود. طی ۶ماه اسارت معصومه، لاجوردی
با اعمال انواع شکنجههای وحشیانه، همه تلاش خود را بهکار گرفت تا بلکه معصومه را
بشکند و او را وادار به مصاحبه تلویزیونی کند. اما قهرمان مجاهد خلق هر بار دژخیم
را در مقابل اراده استوار خود بهزانو درمیآورد.
در همین روزها بر اثر شدت شکنجه جنین چندماهه معصومه سقط شد
و خود وی نیز دیگر قادر به راهرفتن روی پای خود نبود و بهسختی تکلم میکرد. اما
تلاش میکرد اخبار داخل زندان را به جنبش بیرون از زندان برساند. او همچنین به
زندانیان روحیه میداد و آنان را به مقاومت فرامیخواند....
قسمتی از خاطرات هم زنجیران مجاهد قهرمان معصومه عضدانلو
در تاریخچه مقاومت زندانیان مجاهد خلق و قهرمانان در زنجیر،
حماسههایی از پایداری وجود دارد که درنگ بر آن، ستایش هر انسانی را برمیانگیزد و
بههر وجدان بیدار و آگاهی درس ایمان و وفا میآموزد. حماسه مقاومت مجاهد قهرمان
معصومه عضدانلو در زیر شکنجههای وحشیانه دژخیمان خمینی و پیروزی غرورانگیزش در
خلق این حماسه، یکی از همین اسناد جاودانه در تاریخچه پرافتخار سازمان مجاهدین خلق
ایران میباشد.
صحبت از معصومه عضدانلو، خواهر کوچکتر مریم رجوی رئیسجمهور
برگزیده مقاومت ایران است که لاجوردی، سردژخیم خمینی شخصاً به شکنجه و بازجویی و
نهایتاً اعدام او پرداخت و این قهرمان، دژخیمان را در برابر اراده و ایمان خللناپذیر
خود بهزانو در آورد.
لینک متن کامل زندگی نامه و خاطرات هم زنجیران از سایت
مجاهد
مادر وصال (صادق) روز جمعه ۱۶شهریور در تهران
دعوت حق را لبیک گفت و به فرزندان شهیدش پیوست.
این مادر مجاهد در تمامی سالهای مقاومت در
برابر دیکتاتوری آخوندی همراه با سایر مادران شهدا یار و یاور و پشتیبان فرزندان
مجاهد خود بود و بهرغم تمامی فشارها و اذیت و آزار ضدانسانی رژیم آخوندی، با شرکت
در فعالیتهای افشاگرانه مادران شهیدان برای آزادی مردم و میهنمان از چنگال رژیم یزیدی
آخوندها میکوشید.
خانم مریم رجوی با ابراز نهایت تأسف از درگذشت
مادر بزرگوار مجاهد، پوراندخت وصال، فقدان او را به خانواده گرامیاش، بهویژه
فرزندش مهران صادق، به مادران شهیدان و به خانواده محترم صادق تسلیت گفت و برای
مادر شادی روح و علو درجات مسئلت کرد.
خانم رجوی افزود: درود و رحمت خدا بر او که با
روحیه رزمنده و سرشار در کنار سایر مادران شهیدان برای روز آزادی مردم ایران تلاش
میکرد.
۱۶شهریور سال ۵۱ سالگرد شهادت گلسرخ انقلاب مهدی رضایی
است
روز ۱۶شهریور ۱۳۵۱، مجاهد قهرمان مهدی رضایی،
بعد از ماهها شکنجه، بهدستور شاه خائن به جوخه تیرباران سپرده شد و آوای رسایش
در بیدادگاه نظامی شاه، در سراسر ایرانزمین طنینافکن شد:
«من در اینجا بهاتهام عشق به خلق و پیکار در راه خلق محاکمه میشوم... بگذار
رگ و پوست ما در راه خلق فدا گردد. تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست شکست و
پیروزی هست؛ ولی سرانجام پیروزی متعلق به خلق است. این را من نمیگویم. اینرا تاریخ
میگوید».
مهدی رضایی در سال ۱۳۳۱در تهران بهدنیا آمد.
او در کنار برادران مجاهدش احمد و رضا درس مبارزه و انقلاب آموخت و در ۱۶سالگی به
سازمان مجاهدین خلق ایران پیوست. مهدی رضایی در اردیبهشت سال ۵۱پساز ۴سال مبارزه
در صفوف مجاهدین و بهدنبال یک درگیری نابرابر با مزدوران ساواک، بهچنگ آنان
افتاد و مستقیماً روانه شکنجهگاه گردید. مهدی رضایی تا زمان شهادت روزهای طولانی
زیر وحشیانهترین شکنجههای مزدوران ساواک قرار گرفت. ولی او با حفظ اسرار خلق و
سازمان، به سمبلی از قهرمانان این نسل در وفاداری به راه خدا و خلق تبدیل شد.
روز ۲۵مرداد سال ۱۳۵۴، اولین شهید زن مجاهد خلق
در سازمان مجاهدین جاودانه شد. زنی قهرمان که از خود نامی بیزوال در یقین به راه
و رسمی ماندگار در وفای به عهد و پایداری تا به آخر باقی گذاشت؛ «فاطمه امینی!»
«فاطمه امینی» در شهر مشهد متولد شد، از سال
۱۳۴۱ فعالیتهای سیاسی خود را با تشکیل یک انجمن زنان مترقی آغاز کرد. او بعد از
اتمام تحصیلات دانشگاهی بهعنوان آموزگار مشغول بهکار شد و در ارتباط با «سازمان
مجاهدین خلق ایران» قرار گرفت.
پس از ضربه شهریور۵۰ که بیش از ۹۰درصد اعضا و
کادرهای مجاهدین دستگیر شدند، فاطمه مسئولیت سازماندهی خانوادههای مجاهدین جهت بهراهانداختن
حرکتهای افشاگرانه و اعتراضی را بهعهده داشت. در جریان مسائل پیچیده بعدی جنبش،
نظیر جریان اپورتونیستی فاطمه با صلابت و قاطعیت انقلابی، موضع اصولی خود را حفظ
کرد.
سرانجام روز ۱۶اسفند سال۵۳، فاطمه امینی دستگیر
و روانه شکنجهگاه شد. فاطمه قهرمان ۵ماهونیم در زیر ددمنشانهترین شکنجههای
دژخیمان قرار داشت. آنقدر او را شلاق زدند و آنقدر بدنش را با منقل برقی
سوزاندند که دیگر جای سالمی بر پیکر نحیفش باقی نمانده بود. او در همان اولین ماه
دستگیری بر اثر سوختگی شدید پشتش فلج شد. فاطمه در تمام این مدت یا در شکنجهگاه
اوین بود یا در اتاقهای شکنجه کمیته یا در بیمارستان شهربانی، اما کوچکترین
اطلاعاتی به دشمن نداد و هویت خود را نیز، تنها «مجاهد خلق» اعلام نمود.
بدینترتیب فاطمه قهرمان که شکنجهگران دژخیم
ساواک شاه را در مقابل پیکر نحیف و فلج خود بهزانو درآورده بود، فاتح و سربلند،
روز ۲۵مرداد ۱۳۵۴ در زیر شکنجه بهشهادت رسید.
او اولین زن مجاهد بود که در دوران نبرد انقلابی
مسلحانه با رژیم شاه خائن در زیر شکنجه شهید شد و نامش برای همیشه زیب جنبش
مسلحانه و انقلاب مردم ایران گردید.
اما قهرمانی فاطمه در زیر وحشیانهترین شکنجههای
ساواک جای ویژهیی در تاریخچه زنان پیشتاز مجاهد دارد.
در سالهای دهه ۴۰ و ۵۰شمسی ورود زنان مجاهد و
انقلابی همچون فاطمه امینی و اشرف رجوی به تشکیلات مخفی سازمان مجاهدین و سایر
سازمانهای مبارز، انگشتشمار بود. از اینرو چنین زنانی تأثیرات ژرفی بر دختران
دانشگاهی و زنان روشنفکر میگذاشتند.
زندگی مجاهد شهید فاطمه امینی و بهخصوص فراز
آخر آن همچون تابش نور در دل ظلمت دیکتاتوری شاه و همچون سپیدی امید در شبهای
تار نومیدی بود و فضای جامعه اختناقزده را دگرگون کرد. تا آنجا که مردم پس از پیروزی
انقلاب ضدسلطنتی نام آنها را بر روی مدارس، بیمارستانها، دانشکدهها و حتی کوچهها
و خیابانها میگذاشتند. با ظهور زنانی همچون فاطمه امینی در میدان مبارزه مسلحانه
با استبداد سلطنتی؛ ارزشها عوض شده بود! و با فاطمه امینی بهعنوان زنی پیشتاز و
قهرمان در این مسیر؛ بهطور خاص زنان روشنفکر و تحصیلکرده در دانشگاهها؛ یقین به
توانایی تغییر را با او باز یافتند؛ چرا که فاطمه قهرمان، با مقاومت شگفتانگیز در
زیر شکنجههای سبعانه بازجویان ساواک شاه، راه تغییر به جانب ارزشهای نوین مبارزاتی
و نبرد با ستم و بیداد زمانه را بر روی زنان ایران گشود…
در یکی از صفحات صورتجلسه بازجویی فاطمه امینی که بهعنوان یکی از اسناد زرین
مقاومت ایران و قهرمانی و نستوهی زنان مجاهد خلق تا ابد ثبت شده، چنین آمده است:
- هویت خود را بیان نمایید:
- من مجاهد خلقم.
- مشخصات پدر و مادر خود را معرفی کنید:
- من فرزند خلقم.
_ محل کار و سکونت پدر و سایر بستگان خود را مشخص
کنید:
همان طور که گفتم من فرزند خلقم و محل سکونتم
نزد خلق است.
شعله در زنجیر به مناسبت شهادت مجاهد خلق سید محمدرضا سعادتی
از موسی خیابانی هم سلولی سعید برنامه ای انگیزاننده از سیمای آزادی
… در بند ۲۰۹ زندان اوین یک لیوان پلاستیکی
قرمزرنگ دیده میشد که این جمله رویش کنده شده بود:
«هر شلاقی که به پای انقلابیون فرود میآید، به
منزله کلنگیست که گور استبداد را بیشتر حفر میکند».
جملهی بالا منسوب به مجاهد دلیر، محمدرضا
سعادتی است.
هم چنین از نامه های او که در زندان اوین نوشته و به یادگار مانده است این جمله او برای همیشه تاریخ درسی است از مقاومت و پایداری و اصالت جریان انقلابی مجاهدین خلق با همین رسم و راه و مشی بود که مجاهدین ۴دهه یک تنه در برابر مخوف ترین دیکتاتوری مذهبی قرن ایستادند و او را به مرحله سرنگونی اش رساندند:
«وقتی که چشمانداز آینده برای ما روشن باشد، وقتی به اصالت خود و به اصالت
مکتب خود معتقدیم و ماهیت تمامی جریانهای ارتجاعی را و سرنوشتشان را میشناسیم دیگر
چه باک!
به قول برادرمان چه کسی میتواند از جهاد یک مجاهد جلوگیری کند. تمامی نیروهای
جهان بسیج شوند، نمیتوانند ارادهٴ یک مجاهد را برای ایستادن و برگشتن از راهی که
در پیش گرفته است بشکنند».
مجاهد قهرمان محمد رضا سعادتی زندانی دو نظام دیکتاتوری شاه و شیخ فقط سه ماه طعم ازادی از زندان را چشید. سرانجام محمد رضا سعادتی قهرمان در چهارم مرداد ۱۳۶۰ در ماه رمضان و درحالیکه او روضه دار بود تیرباران و به کهکشان شیهدان مجاهد خلق پیوست.
قابل ذکر است که در تیرماه ۵۸ اطلاعیهای با امضای ۴۲ تن از
شاعران و نویسندگان از جمله:
احمد شاملو، سیمین بهبهانی، گلی ترقی و… منتشر
شد و سعادتی را «گروگان آزادی در چنبر تهمتها و افتراهای مرموز» خواندند و خواهان
آزادی او شدند.
روز ۱۰خرداد ۱۳۶۱ از جمله روزهای دهه سیاه ۶۰در
حاکمیت ننگین دیکتاتوری آخوندی است
در سحرگاه این روز ۱۷ مجاهد خلق قهرمان در زندان مشهد بر دار شرف و مجاهدت بوسه زدند و جاودانه شدند
نام یک ستاره درخشان همچون نگین الماس در آسمان
سرخفام میهن میدرخشد در میان ۱۷سربهدار :مادر شایسته (صغری داوودی) ۵۱ ساله و یک دختر شورشی به نام مریم صدرالاشرافی بود که در سن ۱۵سالگی با سازمان آشنا شد.
اسامی دیگر مجاهدین سربدار:
احمدرضا شایسته ۲۶ساله دانشجوی انگلیس و آمریکا فرزند مادر شایسته
محمدرضا پهلوانلو
جعفر شکوهی سیمایی
محمد علی روحانی
محمد ادهمی
علیرضا باغبان
عبدالحسین مولوی
غلامرضا محمدزاده
محمد ابراهیم صالحی مقدم
مهری قره داشی
مصطفی امامقلی
اکبر احمدی
قربان مقیمی
محمدمهدی جهانبانی
ولی الله قاسملوئی تکان پیشه
مادر شایسته یکی از آن مادران جسور و شایسته
بود که قهرمانانه در برابر دیو و هیولایی به نام خمینی ایستاد و هیبت آن را به
سخره گرفت و آنگاه با خون سرخ و جوشان خود، نظام پلیدش را رسوا و افشا نمود.
قهرمان دیگری از نسل شیرزنان مجاهد که در سیاهترین
ادوار تاریخ میهن در دوران حاکمیت پلید ولایت فقیه علیه این رژیم ضدبشری قیام کرد
و با رزم و فدا، زندگی و همه نعماتی که از آن برخوردار بود را نثار رهایی خلق و میهن
اسیر خود نمود. او دلیرانه بر ظلم و ستم رژیم ضدبشری و زنستیز خمینی شورید،
قهرمانانه جنگید و سرفراز بهشهات رسید.
مادر شایسته به همراه ۱۶شهید دیگر پس از مبارزه
و مجاهدت در راه آرمانهای مجاهدین و رهایی مردم محروم، با خلق حماسهای شگفت از
مقاومت در زیر شکنجه در روز ۱۰خرداد ۶۱ به دست جلادان خمینی به دار آویخته شد و بهشهادت
رسید تا خون پاکش گواه دیگری بر عمق چاه شقاوت رژیم پلید آخوندی باشد. همچنان که
گواه دیگری شد بر مقاومت پایانناپذیر و شکستناپذیری عنصر مجاهد خلق.
شهدای والامقام این خانواده گرانقدر عبارتند از:
فاطمه شایسته ۲۸ساله مهندس الکترونیک، همافردوم
ارتش. تاریخ شهادت: ۲۱شهریور ۱۳۶۰. (دژخیمان پس از تیرباران فاطمه قهرمان در مشهد،
لباس خونی او را بعد از تیرباران به جلوی سلول مادر که او نیز در زندان بود، پرتاب
کردند و با این شیوه مادر شایسته از اعدام دخترش آگاه و خبردار شد).
احمدرضا شایسته ۲۶ساله دانشجوی انگلیس و آمریکا.
تاریخ شهادت: ۱۰خرداد ۱۳۶۱دقایقی قبل از اعدام مادرش.
محمدرضا شایسته ۳۷ساله. تاریخ شهادت: ۳۰مرداد
۱۳۶۴
کبری سپهری (خواهر مادر شایسته)
فاطمه سپهری و محمد سپهری فرزندان خواهرش
یاد این مجاهدان سربدار و سرفراز را در بیست و نهمین سالگرد بخون کشیدنشان گرامی میداریم
و از زنان آزاديخواه استان فارس
در روز 18 آبان بدرورد حيات گفته است.
مادر
خوشبويي كه داغ شهادت چهار مجاهد قهرمان،
سه پسرش غلامعلی، ساسان و سیروس خوشبویی و اعظم صيادي همسر غلامعلي را بر دل داشت،
پس از تحمل سالها رنج اسارت در زندانهاي رژيم و دربه دري و انواع شدايد و ستمهاي
رژيم آخوندي از جمله غارت تمام اموال خانواده توسط رژيم، در تمامي سالهاي عمرش
هرگز از آرمان آزادي مردم ايران و راه
فرزندان مجاهدش روي بر نتافت.
خانواده
سرشناس خوشبويي از همان اوان انقلاب به خاطر مخالفت با رژيم آخوندي آماج حملات و
كينه توزي عوامل رژيم در شهر جهرم قرار گرفت.
مادر خوشبويي
در مرداد ماه 60 همراه با چهار فرزند خردسال و نوجوانش دستگير شد. او و دخترش
سعيده كه تنها 13سال داشت به جرم حمايت از مجاهدين خلق و به اتهام محاربه ابتدا به اعدام و سپس به حبس
ابد محكوم شدند.
سالهاي اسارت
مادر در زندانهاي مختلف استان فارس ازجمله زندان مخوف عادل آباد در شرايطي وخيم و
تحت فشارهاي گوناگون طي شد و اين در حالي بود كه دو كودك دو ساله و چهارساله اش
نيز با وي در زندان بودند.
مادر خوشبويي
در حالي دوران حبس در زندان را طي كرد كه صرفا در فاصله 10 ماه سه پسرش ساسان
17ساله ، سيروس 20ساله و غلامعلي 23ساله در مسير مبارزه با فاشيسم مذهبي حاكم بر
ايران به شهادت رسيدند. در مقاطعي از دوران 4.5 ساله اسارت مادر ، هفت تن از اعضاي
خانواده خوشبويي شامل مادر خوشبويي، سه دختر، يك پسر و دو عروس او در زندان مخوف
عادل آباد در زندان بودند. همزمان سياوش خوشبويي پسر ديگر خانواده در زندان اوين
زنداني بود.
رژيم آخوندي
تنها به اسارت اين مادر دلير و شهادت فرزندانش اكتفا نكرد بلكه خانه و تمامي
امكانات زندگي او را به يغما برد.
اين مادر
مجاهد سرانجام در 18آبان ماه سال جاري با
آرزوي به ثمر نشستن همه درد و رنجها و دميدن صبح آزادي مردم ايران چشم از جهان فرو
بست.
بي ترديد مردم
ايران در فرداي آزادي ياد مادران دليري چون مادر خوشبويي را گرامي خواهند داشت و
بر مبارزات بي شائبه و فداكاريهاي آنان ارج خواهند نهاد.
كميسيون زنان
شوراي ملي مقاومت ايران درگذشت دريغ انگيز مادر مجاهد فاطمه ناظري جهرمي (مادر
خوشبويي)، را به خانواده بزرگ و سرشناس خوشبويي، به خانواده هاي شهيدان، به مردم
جهرم و به سازمان مجاهدين خلق تسليت مي گويد و براي آن مادر بزرگوار علو درجات و
براي بازماندگانش صبر و پايداري آرزو مي كند.
مجاهدشهید غلامعلی،
ساسان و سیروس خوشبویی اعظم صیادی همزمان
عروس مادر، مجاهد دلیر اعظم صیادی (همسر غلام) نیز بعد از تحمل شکنجه های بسیار و
مقاومتی کم نظیر که زبانزد زندانیان عادل آباد شیراز بود، تیرباران میشود و در
همان روزگار تلختر از تلخ، عروس دیگر مادر و پنج فرزند دیگرش که بعضآ در سنین کودکی
و نوجوانی بودند، دستگیر شده و سالها در شرایط سخت و طاقت فرسایی، در زندانهای
مختلف آخوندی بسر میبرند…
خبر اعدام مجاهد قهرمان ساسان خوشبویی و ٨٠ نفر دیگر در اطلاعیه داستانی انقلاب مرکز اعلام و در روزنامه کیهان
به تاریخ ٢٩ شهریور ٦٠ منتشر شد.
در اطلاعیه
داستانی انقلاب مرکز آمده است: "بکشید کسانی که با شما به مبارزه برمیخیزند
که این جزای ایشان است... دادستانی انقلاب... که در حفظ و نگهداری نظام برخاسته از
خون دهها هزار شهید و پشتوانه اکثریت قاطع امت قهرمان مسئولیت خطیری بر عهده دارد،
با محاکمه این ددمنشان از خدا بیخبر پنجاه نفر آنان را که مجرمیتشان بر دادگاه
محرز گردیده و وجودشان در اجتماع جز فساد و و تباهی عاقبتی ندارد به اعدام
کرده" است.
مجاهد قهرمان ساسان
خوشبویی یکی از ٨ فرزند خانواده و دانش آموز ۱۷ساله بود
از هواداران شناخته شده واز مسئولین بخش دانش آموزیسازمان مجاهدین خلق در فاز سیاسی بود احتمالا در سال ٥٩ در یک درگیری مجروح شده بود. پس از چندی امام جمعه جهرم
خانواده خوشبویی را "ضد انقلاب" نامید و خانه آنها مورد حمله قرار گرفت.
در مرداد ٦٠ دژخیمان به خانه آنها در فسا حمله کرده و تمام اعضای خانواده را بازداشت کردند.
اعظم صیادی ۱۸ساله همسر غلامعلی قهرمان مقاومت زیر شکنجه همزمان با مادر در زندان بود
این تنها جمله ای است که از این مجاهد قهرمان در خاطرات خواهرش بچای مانده و قطعه شعری که در زیر میاید
صحنه درگیری و آخرین برگ زندگی پر بارش همه حرف را درباره او و جنگ تن به تن آرمانی او با دشمن ضد بشر و پاسداران ظلمت و سیاهی گواهی میدهد
درود بر او در روزی که زاده شد و روزی که به عهدش وفا کرد
مجاهدی بی نام و نشان و بی باک و شجاع
مسعود معدنچی در سال 1332 درهمدان بدنیا آمد.کودکی بیش نبود
که همراه خانواده به تهران آمد و در تهران مشغول تحصیل شد و دوره متوسطه خود را
دردبیرستان دارالفنون تهران گذراند. بعد به هنرستان صنعتی رفت و به تحصل در رشته برق
پرداخت و مهندسی خود را گرفت. ولی بدلیل افتادگی و فروتنی بیش از حد او اصلا کسی
نفهمید که او مهندس برق است و خیلی بی نام
و نشان در جاهای مختلف کار میکرد .
قبل ازانقلاب ضد سلطنتی بعنوان گروهبان به خدمت سربازی رفت
که محل خدمتش عجب شیر ارومیه بود.
مدتی نگذشته بود که تظاهرات ضد شاه شروع شد.وقتی خمینی فتوا
داد که همه ارتشیان باید از ارتش فرار کنند و به مردم بپیوندند او نیز کلیه گروهان
تحت مسولیتش را آزاد کرد و خودش نیز سربازیش را نیمه تمام گذاشت و به تهران آمد و
فعالانه درکلیه تظاهرات علیه شاه شرکت کرد.هفته
اول بعداز فرار او از سربازی, ساواک به منزل
پدریش مراجعه و سراغ او را گرفت که پدرش اظهار بی اطلاعی کرد و بهمین دلیل اصلا به
خانه نمیامد.
همراه او محسین رضایی فرمانده سپاه پاسدران رژیم نیز در خدمت بود ولی او اصلا حرف خمینی را گوش
نکرد و درخدمت ارتش شاه ماند .
اودر تظاهرات خونین17 شهریور میدان ژاله تهران که بعدها
میدان شهدا نام گرفت فعالانه شرکت کرد و غروب17 شهریورسال 1357 با لباسهایی خونین
و سیاه به خانه برگشت.
بعدها نیز در تصرف مراکز دولتی نقش جدی داشت و بخصوص در
تصرف ... ...... نقش فعالی داشت و بعداز گرفتن یکی ازهمین مراکز توسط مردم به پست
و نگهبانی در آن محل پرداخت بطوری که فقط یک یا دو بار درهفته به خانه میامد.
بعد از سقوط رادیو تلویزیون رژیم شاه , مسعود برای کار به رادیو رفت و بعنوان مسئول تولید
رادیو مشغول کار شد و تمام وقت درمحل کارش بود و گاها هفته یک یا دو بار به خانه
میامد .ولی بعد ازاینکه رادیو تلویزیون توسط مترجعین انحصاری شد بیرون آمد و حاضر
به همکاری با مترجعین حاکم بررادیو تلویزیون نشد.
عکسی جاودانه از مجاهد شهید مسعود معدنچی نفری که پشت سر رهبر مقاومت مسعود رچوی روی زمین نشسته است
مسعود در دوران فاز سیاسی بطور فعال در همه فعالیتهای
سازمان شرکت داشت .
بعد از سی خرداد نیز به دلیل شناخته شده بودنش به زندگی
مخفی رو آورد و توسط یکی از هواداران بعنوان یک دیپلمه به کار حسابداری در یک شرکت
در بلوار الیزابت مشغول کار شد .
در روز 11آبان 1361 این محل توسط یکی از بریده ها که
اطلاعات آنرا داشت لو رفت و در آن روز طبق معمول مسعود به سر کار میرفت که متوجه
میشود منطقه توسط سپاه قرق شده است ولی اصلا فکر نمیکرد که سوژه خودش باشد لذا بی
اعتنا به این مسله به محل کارش که درطبقه چهارم یک ساختمان بود رفت و مشغول کار شد
.
نیم ساعت نگذشته بود که صدای صحبت پاسداری را با یکی از
همکارانش که از وی میپرسیدند که آیا مهندس مسعود معدنچی اینجاست شنید که همکارش
میگفت که ما مسعود معدنچی داریم ولی او مهندس نیست که آنها گفتند نه خودش است و او
را کنار زده و میخواهند که وارد میشوند .
مسعود که این حرفها را میشنود بلند میشود و به سمت تنها
راهی که بوده و آن بالکن اتاق کارش بود میرود که پاسدار مربوطه شلیک میکند و به
پای مسعود اصابت میکند ویک گلوله هم به شیشه اتاق کار اصابت میکند .
مسعود که میدانست که اگر دستگیر شود حتما زیرشدیدترین شکنجه
ها خواهد رفت و هم اینکه دوستانش که درخانه
او هستند دربدرخواهند شد,لذا
تصمیم گرفت که حسرت زنده بدست دشمن افتادن را بدل آنها بگذارد ,لذا
خودش را از طبقه چهارم به کف خیابان پرت میکند.
شاهدان صحنه میگویند آخرین نفسهایش را میکشید که پاسداران حاضر
درخیابان که تعدادشان هم زیاد بود بالای سرش حاضر شده و از حرص اینکه نتوانسته
بودند او را زنده بدست بیاورند همه گلوله های خشابشان را روی او خالی و سوراخ
سوراخش کردند و بعد جنازه اش را با خود بردند .
پدر و مادرمسعود که توسط خانواده اش از این مسئله باخبر شده
بودند به محل کار مسعود مراجعه کرده و همه وقایع را از زبان همکارانش شنیدند.وبعد
از آن نیز بارها و بارها به مراکز مختلف برای گرفتن جنازه و یا با خبر شدن از محل
دفن وی مراجعه کردند ولی هرگز جواب نگرفتند و نفهمیدند که مسعود کجا دفن شده است .
اما همیشه یادش همراه دوستان وکسانی است که اورا میشناختند است .
متن دل نوشته خواهر او: گفتم غم تو دارم گفتا اگر سر اید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر اید
گفتم زمهر ورزان رسم وفا بیاموز... ...
مسعود عزیزم این شعر حافظ را با
دستخط زیبایت که با نقاشی یک دوست مزین شده در قابی روی دیوار همیشه در مقابل
چشمانم قرار دارد و یا در یادداشت دیگرت نوشته بودی 'هزار مرگ مرا به از این ذلت و
خواری است.'
براستی همه اینها اتفاقی نیست آنگونه
که به زندگی میاندیشیدی بیشک چنان انتخاب بلندمرتبهای را برگزیدی.
هنوز آسفالت کوچه گروسی خیابان بهار
از خون پاکت گرم است و آه و حسرت دستگیری ات بر دل یک لشگر پاسدار کور دل شب پرست
که کوچه و ساختمان را محاصره کرده بودند باقی است و بازجویان شعبه ۷ چون همیشه ناامید و شکست خورده دست
خالی به اوین برگشتند این اتفاق را آن دوست قدیمی که تنها شاهد ماجرا بود آخر شب
وقتی وارد بند شد چگونگی شهادتت را نقل میکرد و من در بهت و ناباوری تمام آن
لحظات را در ذهنم مجسم میکردم که وقتی گلهای پاسدار وارد اتاقت شدند تو در
کوتاهترین زمان در دو سه دقیقه بیهیچ درنگی انتخاب کردی با جسارتی وصف ناپذیر
ابتدا با گشودن پنجره پشت سرت و بلافاصله خودت را از طبقه چهارم به پایین پرتاب
کردی و جلادان که برای دستگیری تو آمده بودند غافلگیر شده و آنها از هول و هراس بهصورت
کور در هوا ترا به رگبار بستند و بقول آن شاهد پیکرت را آبکش کردند.
برای اولین بار در از دست دادن عزیزی
در لحظه خوشحال شدم چرا که تحمل حضورت را در شعبه 7 اوین نداشتم. شعبهای که در اوین
به سلاخی و قصابی معروف بود. در آن شب از طرفی خدا را شکر میکردم واز طرفی بغضم
را فرو میبردم که مبادا نامردمان اشکهایم را ببینند. البته جلادان اوین به تلافی
رشادتت هیچگاه پیکر پاکت را به خانواده تحویل ندادند و مزارت برای همیشه گمنام
ماند.
برادر عزیزم تو وفای به عهدت را به
بالاترین شکل اثبات کردی مجاهد زیستی مجاهد جنگیدی و مجاهد شهید شدی. آری آن روز دیر
نیست که کوچه و خیابانهای سرزمینم که شاهدان شقایق های پرپر شده است را با گلهای یاس
سپید گل آذین خواهیم کرد.