‏نمایش پست‌ها با برچسب خمینی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خمینی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ تیر ۲۳, جمعه

ایران-یادواره شیر زن مجاهد لعیا عنصریان از اولین زنان مجاهد شهر تبریز که در روز ۸ تیر۱۳۶۰ با شلیک به رحم تیرباران شد

«مگر گناه من چیست؟ مگر به جز آزادی چیزی میخواهیم؟ مگر خون من از سایر بچه ها که در این مسیر شهید شدند رنگین تر است؟ ما آزادی بیان می خواهیم. نمی خواهیم کسی به ما زور بگوید که عقیده مان چه باشد. می خواهیم خودمان انتخاب کنیم که چگونه زندگی کنیم. نمی خواهیم کسی به ما دیکته کند که چطوری زندگی کنیم. من زندان را انتخاب می کنم». این بود پاسخ قهرمان مجاهد لعیا عنصریان به خواسته پاسدار رذلی که او  را تهدید به دستگیری کرده بود.
بله سخن از شیر زن مجاهدی است که تمام وجودش فریاد مرگ برخمینی و درود بر رجوی بود.
شیر زنی که تنها ۱۸سال از بهار عمرش گذشته بود ولی آنچنان جانانه و شیدا در مقابل شکنجه گران جنگید که دشمن زبون و خار در مقابل روحیه انقلابی او گفته بود اگر ما هزار نفر چون او داشته باشیم هرگز شکست نخواهیم خورد. دژخیمان کینه عمیقی از او به دل داشتند . به همین خاطر قبل از اعدام رذیلانه به او تجاوز کردند. سپس خون او را کشیدند. و هنگام تیرباران  با شلیک ۵ تیر ژ-۳ به رحمش او را به قتل رساندند.
۳۵سال پیش در سحرگاه ۸تير ۱۳۶۰در ساعت ۰۴۰۰صبح بدستور موسوي تبريزي سردژخيم جلاد خمینی كه آن زمان حاکم شرع آذربایجان شرقی وغربی و کردستان بود ۱۲ قهرمان تیرباران شدند
در انتقام گیری از اعدام انقلابی بهشتی جانی موسوی تبریز جنایتکار به زندان تبریز رفته و گفته بود: از بين زندانيان، بي گناهترينها را امشب براي اعدام انتخاب كنيد. لعیا عنصریان میلیشیای ۱۸ساله، درمیان ۱۲ قهرمان انتخاب شده بود هم زمان دیگر او مجاهد شهید رقیه موتاب پوررضایی و فدائي خلق روح انگیز دهقانی در زندان تبریز تیرباران شدند.

لعیا همه وجودش برای سازمان محبوبش یعنی سازمان مجاهدین خلق ایران بود. او از نسل کبوتران خونین بال میلیشیا بود. نسلی که با عشق مسعود رجوی پا در میدان مبارزه گذاشت و در این مسیر آبدیده شد و هر روز مصمم تر از روز قبل با جسارت و شجاعت تمام طی طریق نمود. هنگام بازداشت با اینکه میدانست مزدوران اسم او را میدانند اما تا به آخر حتی اسمش را  به شکنجه گران نداد
لعیا از۲۲بهمن ۱۳۵۹تا ۸تیر۱۳۶۰ که تیرباران شد در زندان تبریز و زیر شدیدترین شکنجه ها بود. بقدری شکنجه شده بود که بدلیل آثار شکنجه کبودی صورت و شکستگی دماغ که جانیان نمیخواستند کسی متوجه شکنجه شدن او بشود در این مدت فقط ۳بار با خانواده از طریق آیفون ملاقات داده شد و تنها یک بار در عید۱۳۶۰ او ملاقات حضوری داشت و این آخرین دیدار او با خانواده اش بود.
لعیا حتی در زندان دست از فعالیت و حمایت از سازمان مجاهدین بر نداشت و در زندان برای سازمان کمک مالی جمع می کرد. او برای زندانیان عادی با کاموا لباس می بافت و پول آن را به شیوه های مختلف از جمله گذاشتن لای جوراب بافتنی به بیرون برای کمک به سازمان می داد.
تنها یادگار به جای مانده از او یک روبالشی است که توانسته بود آن را  به بیرون از زندان  بفرستد به ظاهر یک روبالشی معمولی بود، اما طرف داخلی آن آرم سازمان را به زیبایی تمام دوخته بود. این کار ارزشمند، بعدا از ایران خارج شد و در موزه مقاومت به یادگار گذاشته شد. در سال۶۴، برادر مجاهد مسعود رجوی در یک مصاحبه افشاگرانه حول مقاومت در زندانها، آنرا در پاریس به خبرنگاران خارجی، نشان داده بود.
آخرین پیام او هنگام تیرباران خطاب به جانیان قاتل او:
ما مجاهد خلقیم و شهید میشویم و از مرگ خود باکی نداریم، شما مرتجعین و پاسداران باید از مرگ خود بترسید که باید جواب بدهید




https://plus.google.com/u/0/106133040142268654266

۱۳۹۶ خرداد ۲۸, یکشنبه

تاریخ آزادی ایران مدیون روز ۳۰خرداد۱۳۶۰ روز پایان و آغاز

خرداد را بدرقه کردیم آن روز
و من دیدم که می‌گریست سخت
و شتابناک و دوان می‌رفت،
تا خبر به «تیر» پرشکوه و گرم برد
انفجاری بزرگتر در راه بود.
روز ۳۰ خرداد روز سرنوشت ساز سرآغاز مقاومت انقلابیوزشهیدان و زندانیان سیاسی /سالروز تأسیس ارتش آزادی و سالروز انقلاب ایدئولژیکی مجاهدین 
در پرتگاه تاریخ مرز بدون و نبود شدن 
مجاهدین خلق ایران استوار و محکم بر سر اصول برای تحقق آزادی خون و فدا را بر گزیدند 
بدور از مقهور شدن در مقابل تعادل قوا با دستانی خالی در برابر اسلحه و اتش و دار و درفش یک نه بزرگ تاریخی در مقابل دیو ارتجاع و خمینی دجال سر دادند
 با شعار مرگ بر خمینی به جنگ با اهریمن زمانه برخاستند 
در زیر شکنجه و در برابر زندان و اعدام و تیرباران در  اوج با فریاد درود بر رجوی مرگ را به سخره گرفتند
و اینچنین نسل قهرمان مجاهد خلق نقاب از چهره دجال قرن زدود.
رودی خروشان با ۱۲۰ هزار بخون خفته راه آزادی در اقیانوس فدا و مبارزات تاریخی خلق ایران تا به اوج کهکشان مقاومت و پایداری یک خلق و یک میهن و تاریخ بشریت عصر حاضر ناقوس سرنگونی رژیم ولایت فقیه را به صدا در آورد 
و این رودی است خروشان تا مقصد آزادی 



سیزده سالگان بالغ
بلوغی به بلندای تاریخ
یک آرمان
یک کلمه
یک سازمان
یک جنبش
یک تاریخ
یک نسل

یک خلق
اولین نوجوان ۱۳ ساله در تاریخ ۱۰۰ساله مبارزاتی ایران زمین با فرمان خمینی به شهادت رسید 
مجاهد شهید محمد رضا مقدس زاده در سال شصت در زندان اوین درحالی که فقط سیزده سال داشت به جرم شرکت در تظاهرات مسالمت آمیز سی خرداد در تهران  و هواداری از سازمان مجاهدین خلق و دفاع از دختر جوانی که بدست یک پاسدار دستگیر شده بود به شهادت رسید.

چه بسیار خانواده هائي که تمامی و یا اکثر اعضای آنها در این روز و بعد از آن دستگیر و به خون خفتند 

 در همین جا یادی میکنیم از هزاران زن مجاهد خلق که یا در میدان تیرباران و چوبه دار یا در زیر شکنجه از نوجوانان ۱۳ساله تا  مادران سالخورده و زنان باردار جان خود را فدا کردند

امروز روزی ست که به یاد زندانیان سیاسی چه کسانی که در دهه های قبل کشته شدند و چه کسانی که هم اکنون در زندانند هستیم . سر منشا این روز یعنی 30 خرداد 60 من نوجوانی بیش نبودم. روزی که به روی تظاهرات مردم اتش گشوده شد و پس از آن فقط اسامی دختران و پسران جوان اعدام شده در روزنامه ها اعلام شد. روزی که نقطه عطفي شد در تاریخ مبارزات مردم برای دستیابی به ازادی . آنچه سالها بعد از سوى فعالان مدنى شروع شد ، باز هم با سركوب و دستگيرى و حتى كشتار روبرو گردید.
.در آن روزها هیچ نمیدانستم که معنای دستگیری و اعدام چیست دستگیری و اعدام برایم دو کلمه بود که وسعت رنج پنهان در ان را درک نمیکردم. آگاه نبودم و از این نااگاهی شرمسارم.
نمیدانستم که وقتی فرزند فلان همسایه دستگیر و زندانی میشود یعنی چه؟ نمیدانستم وقتی خانواده های زندانیان و همکلاسی هایی که یکی یکی غیبشان میزد، کمتر رفت و آمد میکنند یعنی چه؟وقتی مادر هم مدرسه ای م را میدیدم و در چشمهایش فقط اشک حلقه میبست و با بغض میگفت رویا زندان است یا افسانه حکم گرفته هیچ نشانی از نشاط یا امید در چهره اش نبود.
من معنی ناامیدی آنان را نمیفهمیدم و به زودی فراموششان میکردم.
میبایست سالها میگذشت و خودم پشت در دادگاه مینشستم تا بفهمم ظلم یعنی چه. نادادرسی یعنی چه. ناقاضی یعنی چه. بی عدالتی یعنی چه. میبایست سالها میگذشت و خودم پشت در زندان منتظر میماندم تا یاد بگیرم معنای ناامیدی را . معنای اعدام را . رنج بازمانده اعدام بودن را.
وقتی میگویم از نااگاهی م شرمسارم به این معنی ست که اگر من و ما در ان زمان با آنان همراه و همبسته بودیم ای بسا قوانین ضد بشری وضع نمیشد.
ای بسا قضات غیر مستقل، نمیامدند. ای بسا دادگاههای ظاهری و احکام دیکته شده و کیلویی شکل نمیگرفتند. ای بسا عدالت گم نمیشد در سرزمینم. ای بسا عدالت از دخترم دریغ نمیشد و او اکنون زیر نور خورشید میخندید و شاد بود.
اکنون نیز وقتی مردم از خیابانها عبور میکنند میتوانند معصومه نعمتی را ببینند که به دنبال عدالت است برای اتنایش . سیمین عیوض زاده را ببینند که آزادی امیدش را میخواهد. اکرم نقابی را ببینند که در جستجوی سعیدش جوانی و سیاهی گیسوانش را گم کرد. هزاران و هزاران زن و مرد را ببینند که جوانشان زندانی ست و نشاط از زندگیشان رخت بربسته.
آگاهی یافتن از اوضاع زندانیان و خانواده هایشان وظیفه ای انسانی بر دوش تک تک افراد جامعه است تا در دهه های اینده شرمسار نباشیم. آگاه کردن جامعه به لطف رسانه های اجتماعی تا حدی در حال انجام شدن است. هر چند اطلاع رسانی خانواده ها میتواند بیشتر از این باشد که امروز هست. دادخواهی خانواده ها تا آنجا ادامه خواهد داشت که چوبه های دار به موزه ها و زندان عقیدتی به تاریخ سپرده شود.
تا وقتي زنداني سياسي وجود دارد و تا وقتي حكم اعدام لغو نشده همچنان سالها از پی یکدیگر خواهند گذشت و به بزرگداشت انسانهایی که همچنان مورد بی عدالتی قرار میگیرند خواهیم پرداخت بدون اینکه تغییری در سرنوشت کودکان امروز و زندانیان فردا ، نوجوانان امروز و خوراک ماشین اعدام فردا ایجاد کرده باشیم .
سالهاست شاهدیم که سیستم قضایی و حاکمیت در برابر مطالبات بر حق مردم ایستاده است. چند دهه گذشته ، شاهد بودیم که گام به گام زنجیرهای بیشتری بر تن و جان مردم بسته شد تا جایی که امروز شاهد قطع دست و پا و شلاق و اعدام در ملاءعام و شکنجه معترضین صنفی و صدها نمونه، دشمنی با انسانیت هستیم. درست زمانی که طبل رسوایی اختلاس و غارت و آدمکشی سردمداران در مناظرات انتخاباتی کوفته میشد ، اسماعیل عبدی در اعتراض به حقوق از دست رفته معلمان در اعتصاب غذا بود. وقتی وزیران و وکیلان با لبخندهای ریاکارانه با مقامات بین المللی دست میدادند ،
جعفر عظیم زاده ، ارش صادقی، سعید شیرزاد، برادران رجبیان و دهها زندانی دیگر لب بر غذا بسته و با فدا کردن سلامتی شان اجرای عدالت را فریاد میزدند . وقتی که پز امضای حقوق شهروندی را میدادند آتنا دائمی میجنگید که خانواده زندانی را تبدیل به گروگانی جهت خفه کردن زندانی معترض نکنند .
رسیدن به آگاهی و آزادی تلاش بسیار میطلبد که برگزاری بزرگداشت و سمینار و کنفرانس فقط سرآغاز آن است . وقتی در طول نزدیک به 40 سال همچنان همان قوانین و همان بی عدالتی و همان روشهای سرکوب ادامه یافته ، برماست که به دنبال راههای دیگری برای احقاق حقوق از دست رفته و برقراری عدالت باشیم.
تا دیگر شرمسار نسلهای اینده و جوانان در خون تپیده و عزیزان به خاک افتاده ی تاریخ معاصر نباشیم.
آن روز با هم سرود میخوانیم و میگوییم دادخواهی مان به بار نشسته است .
من به عنوان یک بازمانده ی اعدام تا برگزاری دادگاهی عادلانه برای کسانی که فرزند بیگناهم را کشتند سکوت نخواهم کرد و همچنان در پی اجرای عدالت و دادخواهی هستم. در
مسیر پیش رو در کنار هزاران دادخواه دیگر ، اجرای عدالت ، لغو اعدام و ممنوعیت شکنجه و زندان عقیدتی را فریاد خواهم زد.
زنده باد زندگی . زنده باد آزادی . نه به اعدام با هر شکل و هر بهانه



۱۳۹۵ آذر ۱۶, سه‌شنبه

اسطوره مقاومت در زير شكنجه های وحشیانه رژیم ضد بشری ولایت فقیه در رندانهای ایران- يادي ازمجاهد قهرمان عليرضا نفيسي

اسطوره مقاومت در زير شكنجه مجاهد قهرمان عليرضا نفيسي
اسطوره مقاومت در زير شكنجه مجاهد قهرمان عليرضا نفيسي

عليرضا در رشته مديريت بازرگاني از انستيوي بازرگاني كرمانشاه فارغ التحصيل شد او در سال 57 يكي از فعالان قيام در جريان انقلاب ضد سلطنتي شهر كرمانشاه بود ازسال59 فعاليتش را درارتباط با سازمان شروع كرد او درمرداد سال 60دستگير شدو زير سنگين ترين شكنجه ها قرارگرفت. روزي كه راديو خبر پرواز برادر مسعود را پخش كرد ازشادي سراز پا نمي شناخت ميگفت فقط مسعود بيرون باشد كافيه اگر همه سازمان هم از بين برود باز مسعود اون روبنا ميكنه
يكروز زهره خواهر كوچكترش رو كه اوهم زنداني بود وبعدها به شهادت رسيد جلوي چشمان او شكنجه كردند وگفتند با دادن اطلاعاتت ميتوني اونو نجات بدهي اما اگر اعتراف نكني جلوي چشمت تيربارونش ميكنيم اما عليرضا با اراده اي پولادين گفت بدبختها براي من خواهرم باصدها خواهر مجاهدي كه تاحالا بدست شما جلادها به شهادت رسيدند تفاوتي ندارد اگر اوهم شايسته باشدشهادتش افتخار ديگه اي براي من و خانواده ام و جنبش انقلابي خلق خواهد بود
گرما ز سر بريده ميترسيديم در مجلس عاشقان نمي رقصديم
داستان آخرين شب 28شهريور سال60
ماجراي شهادت عليرضا در زير شكنجه از زبان يكي از مامورين شكنجه گرچهار نفري كه با عليرضا دستگير شده بودند را براي اعدام برده بودند بعد او را هم آوردند شكنجه گر احمدي به او گفت چون رسماً به حبس ابد محكومي و نميخواهيم  
 اعدامت كنيم كافيه كه تو با اعدام هركدوم از اين چهارنفر بگي درود بر خميني و مرگ بر رجوي تا همه چيز تمام شود 
اون شب چهارمجاهد را جلوي چشمانش اعدام كردند وهر بار عليرضا فرياد زد مرگ بر خميني درود بر رجوي و تا سحر شكنجه هاي وحشيانه ادامه داشت بلندترين صدائي كه از اتاق شكنجه به گوش ميرسيد فرياد وشعارهاي عليرضا بود كه با فرياد ناسزاهاي شكنجه گران در هم مي آميخت شانه هاي عليرضا را با مته برقي سوراخ كردند وسوزاندند دستهايش را كه موقع شعار دادن بلند ميكرد از آرنج شكستند اما فرياد مرگ بر خميني او يك لحظه قطع نشد

آفتاب وقتي تابيد عليرضا ديگر نفس نمي كشيد براي پوشاندن كشتن زير شكنجه به بدنش 12گلوله شليك كردند براي تحويل دادن پيكر عليرضا به مادر بزرگ 80ساله اش 6هزار تومن پول گلوله گرفتند و تهديد كردند كه بايد بي سروصدا او رو دفن كني وگرنه جسد بي جسد بعد هم خانه مادر بزرگ توسط پاسداران مصادره شد 

جسد او را شبانه و به طور مخفي در گورستان  با همان لباس خونينش بخاك ميسپرند
بعد از شهادت رضا خانه كوچك مادر بزرگ او را سپاه پاسداران مصادره مي كند

:مادر بزرگ علیرضا با نگاهي خيره بر دور دستها به آرامي گفت
 اصلا براي خانه و وسايلي كه با خون دل چند ده سالهام به هزار بدبختي فراهم كرده بودم، دلم نسوخت اما مي داني هنوز هم كه هنوز است  دلم براي چه ميسوزد؟

 تنها از دست دادن يادگار رضا بر ديوار هاي آن خانه است كه يادش قلبم را به آتش مي كشد. او از آن يادگار گرامي كه به راستي نشان از بردباري انقلابي عنصر مجاهد خلق، داشت، اين گونه سخن گفت:
تا روزي كه آن خانه را ترك كردم، هنوز هم جاي مشت هاي رضا بر ديوارهاي خانه مانده بود. 
آخر رضا جوان بسيار برومند و ورزشكاري بودكه يكي از رشته هاي ورزشي اش بوكس بود.  در سالهاي مبارزه سياسي، هر وقت خبر دستگيري و يا كتك خوردن دختران و پسران دانش آموز را توسط ايادي ارتجاع مي شنيد يا مي ديد، از آنجا كه قرار نبود مجاهدين هم با مزدوران رژيم مقابله به مثل كنند، او در صحنه با صبوري تمام جنايات لباس شخصي ها را تحمل مي كرد و وقتي به خانه مي آمد و ماجراها را براي من تعريف مي كرد، گاه تاب تحمل از دست مي داد، با مشتهاي گره كردهاش به ديوارهاي اتاقش ميكوبيد. ازاين رو جاي انگشتهاي او بر ديوار نقش ميبست. پير زن ستمديده با اندوه مي گفت: تنها نشان زيبايي كه ازآن خانه، هنوز حسرتش بردلم باقي است،  همين جاي مشتهاي رضا بر ديوارها است...هر چند كه مي دانم سرانجام روزي مشتهاي بيشماري مغزعليل اين 
جنايتكاران را نشانه خواهد رفت

مجاهد قهرمان زهره نفیسی

 مجاهد قهرمان زهره نفیسی خواهر غلامرضا بعد از تحمل سالیان زندان و شکنجه اعدام شد تنها یک عکس تنها
یادگار بجای مانده از اوست


مجاهد شهید زهره نفیسی شهیدی دیگر از خانواده نفیسی و زندانی آزاد شده دهه 60
سال تولد:1343
تاریخ دستگیری مجدد : صبح روز 10 دسامبر 1376 در خیابان توسط پاسداران دستگیرشد
نحوه شهادت :نامعلوم ( او توسط پاسداران دستگیر و سپس به شهادت رسید و جناره او نیز به خانواده اش داده نشد .)
تحصیلات :دانشجوی زبان انگلیسی

یادش گرامی ،راه وآرمانش پیروز و ماندگار

۱۳۹۴ بهمن ۱۹, دوشنبه

ایران-یادواره حماسه سازان 20بهمن 60 مجاهدین زندانی که درزندان اوین بهای احترامشان به موسی و اشرف وایستادگی شان خون پاکشان بود

ویژه برنامه ای به مناسبت حماسه 19بهمن عاشورای مجاهدین  از سیمای آرادی

 این کلیپ در مورد زندانیان مجاهدی است که در زندان اوین بر سر پیکرهای شهیدان عاشورای مجاهدین اشرف و موسی و یارانشان برده شدند و سرود خوانان و باشعار مرگ برخمینی،درود بر رجوی تا پای جان بر آرمان آزادی و مجاهدین پای فشردند



تجدید عهد با حماسه سازان عاشورای مجاهدین

وقتی بچه ها از بالای سر پیکرهای شهیدان حماسه ساز 19بهمن برمیگشتند همه چیز فرق میکرد،دیگه هیچکدام آدمهای قبل نبودند.چهره ها همه مصمم،برا نگیخته بچه هائی که برای ادای احترام نرفته بودند را در آغوش میگرفتند و در گوششان زمزمه تجدید عهد میکردند
راز و رمز بدلیل فدائي بود که در بالاترین نقطه مشخصا از طرف رهبری پرداخته شده بود بدلیل این بود که بچه ها میرفتند پیکر سردارانی را در مقابل خودشون می دیدند که وفای به عهد کردند سردارانی که با همه چیزشون ایستادند و درس پایداری تا به آخر را دادند

در فردای حماسه 19بهمن دژخیم متوهم از پیروزی بیش از150مجاهد اسیر در زندان اوین را بر بالای سر موسی و اشرف و یاران شهیدشان می برد به خیال باطل شکستن روحیه آنان اما مجاهدین جان برکف با دیدن خون سرخی که بر برفهای زمین اوین روان بود و چهره های بخون خفته اشرف و موسی و یارانشان در مقابل آنان ادای احترام کرده سرود آزادی سر داده و با شعار مرگ برخمینی، درود بر رجوی بر عزمشان تابه آخر پای فشردند.
فردای آن روز همه آنها به جوخه تیرباران سپرده شدند. برخی از آنان پیکرشان در جوار پیکر موسی و اشرف و یارانشان در یک گور جمعی در خاوران در محلی بی نام و نشان جای گرفت. اما حماسه آنها برای همیشه تاریخ در قلب این خاک و تاریخ و نسل ها ماندگار شد.
ایران-زندگی نامه صغری بزرگان فرد از زندانیان مجاهدی که 20بهمن به پیکرهای موسی و اشرف و یارانشان ادای احترام کرد وتیرباران شد

زندگينامه صغري بزرگان فرد
صغری 17ساله بود که به کاروان شهیدان عاشورای مجاهدین پیوست
او بهمراه خانواده اش در خانه های سازمانی پایگاه شکاری یک واقع در مهرآباد تهران زندگی میکرد و در مجتمع آموزشی توحید در همین پایگاه درس میخواند. او پابپای خواهر و برادرانش در تظاهرات ضدسلطنتی هنگامیکه فقط ۱۴سال داشت، شرکت میکرد و تا کلاس دوم دبیرستان رشته اقتصاد تا سال۶۰ به تحصیل ادامه داد. صغری همواره از مواضع مجاهدین دفاع میکرد و تراکتهای تبلیغاتی مجاهدین را در مدرسه توزیع میکرد. تا اینکه برادرش مجاهد قهرمان رضابزرگان بعد از ۳۰خرداد. تحت پیگرد رژیم آخوندی قرار گرفت و مخفی شد. این امر باعث ترک محل زندگی و آوارگی خانواده از جمله صغری شد که دیگر نمیتوانست در آن مدرسه واقع در پایگاه نظامی ثبت نام کرده و به تحصیل ادامه دهد.
ولی آوارگی و محرومیت از تحصیل خللی در عزم و اراده صغری ایجاد نکرد و او همپای خانواده شرایط سخت زندگی مخفی را گذراند تا اینکه در تاریخ ۲۳آذر۶۰ بهمراه مادرش مجاهد شهید آراسته قلی وند دستگیر و به ۲۰۹ اوین منتقل شد. مادرش در همان روزهای اول دستگیری توسط جلاد اوین (لاجوردی) به شهادت رسید و صغری زیر شکنجه های وحشیانه پاسداران قرار گرفت. فک او شکسته شد اما عزم آهنینش را هرگز نتوانستند بشکنند.
یکی از مجاهدین از بندرسته در مورد او نوشته است: «در بهداری اوین با دختر کم سن و سالی به اسم صغری مواجه شدم که صورتش کبود و فکش کج شده بود. او که به سختی حرف میزد گفت اگر هر کدام از شما آزاد شدی پیغام مرا به برادر مسعود برسانید که بسیار شکنجه ام کرده اند، ولي من لب باز نكرده ام و هيچ اطلاعاتي به آنها نداده ام.»

از آخرین دیدار وی پدرش در حالی صورت گرفت که صغری را روی صندلی چرخدار با صورتی کبود و چهره دفرمه در حالیکه توسط ۴پاسدار محاصره شده بود، برای ملاقات با پدر آوردند. او حتی نمی توانست حرف بزند تنها با یک لبخند سلام کرد این آخرین لبخندی بود که بر چهره اش و برای پدرش بر لبانش نقش بست و این آخرین دیدار او بود.

دژخیمان که نتوانسته بودند در بند۲۰۹ صغری نوجوان را زیر شکنجه های فراوان بشکنند و وادار به ندامت کنند به خیال خامشان برای درهم شکستن او که سن کمی داشت در شبانگاه ۱۹بهمن ۶۰ بهمراه ۱۵۰نفر دیگر او را بر سر پیکر پاک شهدای عاشورای مجاهدین می برند آنها باشعارهای (مرگ بر خمینی و زنده باد رجوی) دیوارهای اوین را به لرزه درآوردند و با خواندن سرود آزادی تا پای جان بر آرمان آزادی ایستادگی کردند. فردای آن شب صغری نوجوان همراه۱۵۰نفر از یاران مجاهدش به جوخه تیرباران سپرده شد.  
پیوندها:
ایران-زندگی نامه ژیلا نقی زاده از زندانیان مجاهدی که 20بهمن به پیکرهای موسی و اشرف و یارانشان ادای احترام کرد وتیرباران شد
۱۷ ساله و دانش آموزی که به کاروان شهیدان عاشورای مجاهدین پیوست
ژیلا  در تهران بدنیا آمد از همان کودکی هوش و استعدادش در میان هم سن وسالهایش خیلی بارز بود و یکی از بهترین دانش آموزان دبیرستان البرز تهران بشمار میامد.  سادگی و طمأنینه و احساس مسؤولیت نسبت به دیگران از ویژگیهای برجسته ژیلا بود. به دلیل همین ارزشهای انسانی اش بود که بسرعت مجاهدین را شناخت و جذب ایدئولوژی و آرمان والای آنان شد و سال ۵۸ بود که ژیلای ۱۵ ساله تبدیل به یک میلیشیای فعال و بیتاب ایثار گر برای خلقش شده بود در راه آزادی مردمش شب و روز نمی شناخت. اودر مهر ماه سال ۶۰ در حالیکه ۱۷ سال بیشتر نداشت دستگیر و از همان ابتدا زیر شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت.
شیوه کابل زدن در زندان این بود که هر دو پا را به تخت شکنجه می بستند و بعد به هر دو پا کابل میزدند اما شکنجه گر به ژیلا گفته بود :‌ ببین حاکم شرع بریده که تو را باید ۱۰۰ ضربه شلاق بزنم. اما نگفته که چطوری بزنم بنابراین من اول یک پای تو را میبندم ۱۰۰ ضربه به آن میزنم و بعد پای دیگرت را میبندم و سهمیه صد پای بعدی را هم میزنم اینطوری حکم حاکم شرع هم اجرا میشود.  ژیلا  17ساله همه این شکنجه ها را بی باک و بیم تحمل کرد دزخیمان که فکر میکردند بخاطر سن کمش احتمال شکستن او بیش از سایر زندانیان است وقتی در مقابل اینهمه شکنجه جائي نرسیدند  در ۱۹ بهمن یعنی عاشورای مجاهدین او را بهمراه 150تن دیگر از مجاهدین اسیر بر سر پیکرهای پاک اشرف و موسی و یاران شهیدشان می برند همراه ژیلا کبری اسدی هم راهی میشود آنها هم پرونده ای بودند.
لحظه ای که ژیلا از بلندگو اسمش را شنید همه بچه ها را جمع کرد و به آنها گفت که این آخرین دیدار است و بعد یک آواز ترکی را برای همه بچه ها خواند و نماز خواند سپس ساعت و انگشترش را به یکی از مادران داد تا آنها را به مادرش برساند و به او بگوید پیامش را برساند که ژیلا نمرده بلکه زنده و در لحظه لحظه زندگیها جاری است.
آنها رفتند و با ادای احترام بر سر پیکرهای شهیدان حماسه 19بهمن  سرود آزادی سر دادند و با شعار مرگ بر خمینی درود بر رجوی بر عهدشان تا پایان استوار ایستادند و روز بعد به جوخه تیرباران سپرده شدند.
در همان ایام بود که روزی مادر ژیلا در مراسم تشییع جنازه یکی از بستگانش در بهشت زهرا شرکت کرده بود که متوجه میشود در فاصله کوتاهی از مراسم، چند مرد با عجله در حال دفن جسدی هستند. به یکی از همراهانش میگوید:‌ ببین آن که آنجا دارند کسی را دفن میکنند اما چقدر بی کس است، هیچ کس در مراسم دفن او شرکت نکرده است،‌ بیا صواب دارد ما برویم برایش فاتحه بخوانیم اما نفر همراه او قبول نمیکند و مادر ژیلا تا آخر که جنازه را آن سه مرد دفن میکردند با چشم گریان به آن چشم دوخته بود و مدام میگفت که خدایا این جنازه کدام مظلوم است که هیچ کس در مراسم دفن او شرکت نکرده است. درست در همان شب لاجوردی جلاد به خانه آنها زنگ زده و خبر اعدام ژیلا را میدهد و از آنها میخواهد که برای گرفتن وسایل و شماره قبر به زندان مراجعه کنند. بعد از دریافت شماره قبر ، وقتی به محل مراجعه میکنند، مادر ژیلا متوجه میشود، آن فرد مظلوم که سه مرد آنچنان هراسان جنازه اش را دفن میکردند و او برای مظلومیت او گریه میکرد دختر خودش ژیلا بود. که شتابان میرفت که قافله شهدای ۱۹ بهمن بپیوندد.
متن آخرین ترانه ای که بر لبهای ژیلای قهرمان به زبان ترکی جاری گشت:
شعر ترکی که ژیلا قبل از اعدام برای همبندیهایش خواند در زیر آمده است.
اوجا داغلار باشيندا بير سوري جيران بيرسوري جيران آي گولوم بير سوري جيران
جيرانين بالاسينا اولموشام حيران اولموشام حيران آي گولوم اولموشام حيران
آي گوله گوله يار گوله گوله گورولدوم من گولوم بير شيرين ديله
من گورولدوم آي گوزل بير شيرين ديله
اوجا داغلار باشيندا جيران يول آچيپ جيران يول آچبپ آي گولوم جيران يول آچيپ
جيرانين بالاسينا جلاد تير آتيپ جلاد تير آتيپ آي گولوم جلاد تير آتيپ
آي گوله گوله يار گوله گوله گورولدوم من گولوم بير شيرين ديله من
من گورولدوم آي گوزل بير شيرين ديله
 اوجا داغلار باشيندا لاله گول آچيپ لاله گول آچيپ آي گوز ل لاله گول آچيپ
لالنين ريشه سينه قانلار تكولوپ قانلار توكولوپ آي گوزل قانلار توكولوپ
آي گوله گوله يار گوله گوله گودولدوم من گولوم بيرشيرين ديله
ترجمه:
بر فراز قلل بلند، گلهٴ آهوان به اين سو و آن سو ميدوند
و من شیفته آهو بچه زیبائی گشته ام 
شيفته شيرين زباني های او شدهام كه مرا با خودمي برد
بر فراز قلل بلند آهوان كوچك، راه خود را به سوي بيابانها گشودهاند
خود را به آن راه سپرده اند
در گوشه ای اما صيادي به آهوبچه تيرخورده ای پيروزمندانه نگاه ميكند
اما من نميمانم من ميروم
من شيفته شيرين زباني او شده ام كه مرا با خود ميبرد
بر فراز قلل بلند لاله ها شكوفا شدهاند
ريشههايشان از خونهاي سرخ و سوزان سيراب است
خون هزاران، به پاي اين لاله ها ریخته است، هزاران
اما من نمي مانم من ميروم
آخر من شيفته شيرين زباني او شده ام كه مرا باخود ميبرد.
ایران-زندگی نامه بیژن کامیاب شریفی از زندانیان مجاهدی که 20بهمن به پیکرهای موسی و اشرف و یارانشان ادای احترام کرد وتیرباران شد
مجاهد شهید بیژن کامیاب شریفی زندگی مبارزاتیش را از همان آغاز انقلاب شروع کرد و از جمله جوانانی بود که در تظاهرات انقلاب شرکت فعال داشت. در تابستان 1359 به انجمن حنیف پیوست و در این ارتباط فعالیت هایش با سازمان را شروع کرد. او بخاطر علاقه‌اش به مردم، در مدرسه و در بین بچه‌های محل و انجمن خیلی محبوب بود. بیژن مجاهدی پرشور و پرنشاط بود. بعد از 30 خرداد 60 او مدت ها بصورت مخفی زندگی کرد . اما سرانجام در دی ماه همان سال دستگیر شد و به زندان اوین منتقل گردید. بیژن قهرمان 18ساله بود که در روز 20 بهمن به همراه بیش از 150 مجاهد گردن فراز دیگر، دربرابر پیکرهای پاک اشرف و موسی ادای احترام کرد و سلام داد و سپس راهی جوخه تیرباران شد. 

۱۳۹۴ آذر ۷, شنبه

ایران-یادواره مجاهد شهید شهلاحریری همزمان با سالروز تولدش

ایران-یادواره مجاهد شهید شهلاحریری همزمان با سالروز تولدش


شهلا حريري مطلق مادر یک پسر و یک دختر  و دبیر حرفه و فن دوره راهنمایی در تهران پارس بود بود او پس از انقلاب به سازمان مجاهدین خلق ایران، پیوست.
او در جريان كانديداتوري برادر مجاهد مسعود رجوي در نخستين انتخابات مجلس در سال1358 بازرس يكي از شعبه هاي رأي گيري بود. هنگام شمارش آرا  وقتی مشاهده کرد که آرای  رهبر انقلاب آقای رجوی را به حساب آرای رجائی گذاشته شده ، اعتراض کرد که به شدت مورد حمله چماقداران حزب اللهی  قرار گرفت. و با بدن کبود و دماغ شکسته در بيمارستان بستری شد.
عكس ملاقات برادر مسعود از شهلا در ستاد مجاهدين در تهران، همان زمان در نشريهٌ مجاهد چاپ شد كه سر و صداي زيادي به راه انداخت.
او برای اولین بار در مرداد ١٣۶٠ دستگير و ١۵ روز در زندان بود. شهلا همسر دكتر ايرج فاضل، وزير بهداري كابينهٌ رفسنجاني، دكتر مخصوص خميني و يكي از ايادي سرسپردهٌ رژيم، بود. رژيم از طريق همسر شهلا قصد مسأله سازي براي سازمان مجاهدین را داشت كه با برخوردهاي قاطع شهلا همهٌ توطئه ها نقش برآب شد. مجدداٌ در اوایل خرداد ۱۳۶۱ توسط ماموران مسلح که خانه‌اش را محاصره کردند، دستگیر شد. شهلای قهرمان از خواهران مقاومي بود كه دژخيمان كينهٌ خاصي نسبت به او داشتند.  اتهامات رذيلانه يي به او زدند. اين كار هر چند فشار زيادي بر شهلا وارد ميكرد، اما هيچگاه در پاكبازي او نسبت به انقلاب و عشق بيكرانش به خلق خللي وارد نكرد. او به شدت تحت شکنجه قرار گرفته تا جایی که برای دیالیز در بیمارستان بستری شد.
هم زنجيران شهلا از اين شيرزن قهرمان خاطرات زيادي نقل ميكنند؛ ازجمله مجاهد شهيد ربابه بوداغي در خاطرات خود نوشته است: «شهلا به قدري شكنجه شده بود كه به ناچار پاهايش را عمل كردند. زماني كه از شكنجهٌ جسمي طرفي نبستند براي اين كه او را سست كنند، دست روي عواطف مادريش گذاشتند. شهلا مادر دو بچه بود، به او گفتند بيا برو ملاقات بچه هايت، حاضر نشد.
مجاهد دیگری از خاطراتش در باره شهلا می گوید:
شهلا در 209 خيلي شكنجه شده بود. ديگر قادر نبود روي پاهايش راه برود. او را با ويلچر به سلول آوردند. هيچ غذايي نميتوانست بخورد. به او مقداري شير داده بودند، اما شهلا در همان حال به فكر ساير بچه هاي شكنجه شده بود. در اولين فرصت با سلول بغل دستيش تماس گرفت و شيرش را به آنها داد.
روز ۸مهر سال ۶۱،در واپسين لحظهٌ تيرباران گفت: در زير خاك، جسد و تك تك سلولهايم شما را تابه ابد لعنت و نفرين خواهد كرد. شما جلادان به خاطر برخوردهايي كه با گوشت و پوست و استخوان من داشته ايد فرداي قيامت بايد جواب تك تك اعضاي من را بدهيد. شهلاي قهرمان را وقتي به تيرك تيرباران بستند، اجازه نداد چشمهايش را ببندند. و خطاب به مزدوران گفت: ميخواهم وقتي شليك كرديد، با چشماني باز در برابر خلقم زانو بزنم.
او ۲۵ساله بود که به عهدش با خدا و خلق وفا کرد .