‏نمایش پست‌ها با برچسب مسعود رجوي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مسعود رجوي. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ شهریور ۲۶, یکشنبه

ایران-یادواره میلیشیای قهرمان فاطمه مصباح و ۷ جاودانه مجاهد دیگر خانواده قهرمان مصباح


در این صفحه یادی میکنیم از کوچکترین عضو این خانواده امایکی از بزرگترین و تاثیرگزارترین انقلابیون 

۴۰ سال پیش در چنین روزی دختر سیزده ساله اعدام شد و نامش تا ابد جاودانه ماند فاظمه مصباح دخترکی سیزده ساله در اوج آگاهی به مرتجعین حاکم قبل از اعدام گفته بود:
این جنایتهای فجیع شما در تاریخ ثبت خواهد شد و خلق انتقام یک چنین خونهایی را خواهد گرفت

و این است طنین این فریاد و صدای او در گلوی خفه شده مردم ایران در این روزها و قیام سراسری و این است جوشش خونهای پاک و معصوم که اینچنین درخت خبثیت و نکبت فاشیسم دینی حاکم بر ایران و رژیم ولایت فقیه را  از ریشه و بن میکند

و  حالا با پیش  روی جنبش دادخواهی این  فریاد و خواست و ایمان او  و میلیشیاهای جوان مجاهدی است که بی نام و نشان جانشان را فدیه آزادی کردند 


۲۶شهریور سالروز پرواز میلیشیای قهرمان مجاهد خلق، فاطمه مصباح دانش‌آموز ۱۳ساله‌ای است که در تظاهرات ۲۵شهریور سال ۱۳۶۰ دستگیر و به زندان عشرت‌آباد تهران برده شد؛ یک روز بعد او را به‌شهادت رساندندنوجوان پرشوری که فقط با گذر ۱۳بهار از عمرش، چنان مسئولیتی بر شانه‌اش نهاد که دژخیمان خمینی توان تحمل او را هم در زندان نداشتند.

فاطمه در سال ۱۳۴۷ در تهران به دنیا آمد. سه ساله بود که پدرش به زندانهای شاه افتاد و از همان زمان این خانواده قدم در مسیر مبارزه با دو دیکتاتوری گذاشت.
در سال ۱۳۵۶ همزمان با آزادی زندانیان سیاسی از جمله پدرش از زندان، فاطمه که دختری ۹ساله بود به پخش اعلامیه و شرکت در تظاهرات ضدسلطنتی پرداخت.
پس از انقلاب و سرنگونی شاه او به فعالیت های خود با انجمن های دانش آموزی هوادار سازمان مجاهدین خلق ادامه داد و به منظور آگاه کردن مردم و افشای سیاست های سرکوبگرانه استبداد نوپای آخوندی تلاش می کرد.
روز ۳۰ خرداد ۶۰ – تنها ۲.۵ سال پس از انقلاب ۵۷- به دستور خمینی بر روی تظاهرات مسالمت آمیز نیم میلیون از مردم تهران آتش گشوده شد و عصر سیاه اعدامهای جمعی از فردای آن روز آغاز شد. در این سرفصل هر کس مخیر بود بین تسلیم و نجات جان خود و ادامه مبارزه به بهای جان یکی را انتخاب کند و فاطمه نوجوان راه دوم را برگزید.
جملات وصیت نامه او همه حاکی از یک انتخاب آگاهانه و ایمان به پیروزی است.
لینک زندگی نامه از سایت مجاهد




«با پذیرش ایدئولوژی توحیدی سازمان مجاهدین خلق و با پذیرش هدف که رسیدن به جامعه بی‌طبقه توحیدی و رسیدن به خداست، تصمیم گرفتم برای نابود‌کردن استبداد و مرتجعین، جان و مالم را در چنین راهی فدا کنم». این شهید والامقام به‌رغم این‌که در سن 13سالگی بود ولی نقش تعیین‌کننده رهبری جنبش را در گشودن راه مبارزه و هموار کردن آن برای همه عاشقان آزادی مورد شکرگذاری قرار می‌دهد وی در وصیتنامه‌اش چنین ادامه می‌دهد: «از برادران مجاهدمان مسعود رجوی و موسی خیابانی و… تشکر می‌کنم که مرا در چنین راهی دعوت کردند… به مرتجعین هم می‌گویم تاریخ را عبور کردم و مرور کردم، اما جنایت شما فجیع‌ترین جنایتهایی است که در تاریخ دیده شده و این جنایتهای فجیع شما در تاریخ ثبت خواهد شد و خلق انتقام یک چنین خونهایی را خواهد گرفت.

۴تن از فرزندان این خانواده سرفراز، مجاهدان شهید فاطمه مصباح (13ساله)، عزت مصباح (15ساله)، اصغر مصباح (17ساله) و محمود مصباح (19ساله) در تابستان سال 1360 توسط دژخیمان خمینی به‌شهادت رسیدند. مجاهدین شهید محمد و رقیه مصباح نیز، به‌دنبال شهادت 4 فرزند خود، پس از مقاومت قهرمانانه‌ای که در جریان تهاجم مزدوران خمینی به محل استقرار آنها در یکی از پایگاههای مقاومت به‌عمل آوردند، همراه با مجاهد قهرمان فرمانده عباس عطاپور به‌شهادت رسیدند و به عهد خونین خود با خدا و خلق وفا کردند. 2ماه بعد نیز آخرین فرزند این خانواده؛ مجاهد شهید اکبر مصباح در بهار 1361 و همسر مجاهدش نسرین مسیح (مصباح) در دوازدهم اردیبهشت 1361، خون پاکشان را فدیه رهایی خلق در زنجیر ایران نمودند.

 خون است و ماندگار -خانواده مصباح با ۹شهید مجاهد 
فرازهائي از زندگی مجاهد شهيد محمد مصباح
این پدر قهرمان مجاهد در سال 1312 در شهرستان يزد و در خانواده اي محروم و زحمتكش به دنيا آمد. از كودكي ناگزير بود براي تامين مخارج خانواده به كارگري و كار بافندگي بپردازد بالاخره با تحمل مشكلات فراوان و با پشتكار وجديت موفق شد دوران ابتدايي را به پايان برساند.
۲۰ساله بود كه به تهران آمد و تا مدتها با جامه داري حمام و شاگري بازار ارتزاق مي نمود.
مجاهد شهيد محمد مصباح از روحيه اي ضدظلم و مبارزه جو برخوردار بود كه نمي توانست در برابر تبعيضات و نابرابريهاي اجتماعي و فشارها و تحقيرهاي ناشي از آن بر محرومان و ستم كشان، ساكت بماند و منفعلانه تسليم شرايط موجود شود. ذهن فعال و جستجوگر او در پي يافتن علل اين نابرابريها و يافتن راهي براي پايان بخشيدن بدان ها بود و لذا پس از سالها شركت در محافل و مجالس «سياسي ـ مذهبي» آن زمان، سرانجام موفق شد آنچه را كه به دنبالش بود ولي هرگز نيافته بود، با دسترسي يافتن به سازمان مجاهدين خلق ايران و ارتباط با آن بيابد. وي در سازمان ابتدا در بخش مربوط به بازار به انجام فعاليتهاي انقلابي مشغول گرديد و براي مدتي نيز بطور مستقيم از آموزشهاي شهيد بنيانگذار، مجاهد كبير محمد حنيف نژاد بهره هاي فراوان برد.
پس از ضربه سال ۵۰ او نيز به همراه بسياري ديگر از برادران مجاهدش دستگير شد و تحت شكنجه هاي وحشيانه مزدوران شاه خائن قرار گرفت. در همين حال سرپرستي 6فرزند خردسالش كه بزرگترين آنها 11ساله بود بعهده همسره مقاومت صبور (مجاهد شهيد رقيه مصباح) قرار گرفت. همسري كه در دوران اسارت شوهرش، در تنگدستي، بارويي باز و گشاده كه از عمق آگاهي او نسبت به راه پرافتخار همسر مجاهدش برمي خاست همه شدائد وس ختي ها را تحملكرد.
مجاهد شهيد محمد مصباح بلافاصله از پس از آزادي از زندان در سال ۵۳، با برادران مجاهد خود ارتباط برقرار نمود. اما مدتي بعد مجددا توسط مزدوران شاه خائن دستگير شد و دو سال و نيم ديگر را در زندان بسر برد. اين بار نيز پس از آزادي از زندان مجددا ضمن برقراري ارتباط با سازمان به فعاليت انقلابي خود در صفوف مجاهدين خلق ادامه داد. پس از سقوط رژيم شاه و آغاز دوران جديد فعاليت سازمن مجاهدين خلق، مسئوليتها و فعاليتهاي مجاهد شهيد محمد مصباح نيز ابعاد وسيعتر و گسترده تري يافت. در اين زمان بخشي از فعاليتهاي او در ارتباط با شهرستان يزد بود. يعني شهري كه در زير حاكميت يكي از مهمترين مهره هايمزدور خميني جلاد ـ صدوقي معدوم و اعوان و انصارش، قرار داشت و به همين جهت افشاي چهره كثيف ارتجاع و پاره كردن پرده هاي ضخيم عوامفريبي و رياكاري در آنجا، صبر و تحمل و نيز پشتكار و خلاقيت زيادي طلب مي كرد. مجاهد شهيد محمد مصباح و ديگر همرزمانش در آن شهر، بار اين مسئوليت سنگين را بخوبي بدون كشيدند و از جمله در دوران انتخابات مجلس شورا، برادر مجاهد محمد مصباح كه كانديداي سازمان در آن شهر بود توانست در پرتو موضعگيريهاي انقلابي و هوشيارانه سازمان و با كار و فعاليت شبانه روزي چهره ارتجاع را هر چه بيشتر افشا نموده و در كنار آن اقشار وسيع مردم را با اهداف و آرمانهاي انقلابي و توحيدي فرزندان مجاهدشان آشنا سازد. تا جايي كه عليرغم تقلبات وسيع و گسترده مرتجعين، توانست تعداد زيادي از آرا را به خود اختصاص دهد.
پس از پايان انتخابات مجلس، مجاهد شهيد محمد مصباح به تهران آمد و در بخش اصناف و بازار سازمان به فعاليتهاي خود ادامه داد. در اينجا نيز او دائما در معرض فشارها و تهديدات كميته ضدخلقي خميني در بازار تهران قرار داشت، بطوري كه از فروردين 60 به زندگي مخفي روي آورد.
پس از ۳۰خرداد و با آغاز نبرد انقلابي مسلحانه مجاهدين بر عليه رژيم ضدبشري خميني، مجاهد شهيد محمد مصباح دوشادوش فرزندان و برادران مجاهدش در پايگاههاي مقاومت انقلابي مسئوليتهاش را عهده دار گرديد.
سرانجام روز ۱۳اسفندماه ۶۰، پايگاهي كه او و همرزمانش در آن مستقر بودند، مورد يورش مزدوران مسلح خميني قرار گرفت و مجاهد شهيد محمد مصباح همراه با همسر مجاهدش رقيه مسيح (مصباح) و تني چند از همرزمانشان بفرماندهي مجاهد شهيد عباس عطاپور پس از نبردي قهرمانانه با پاسداران خميني به شهادت رسيدند، به اين ترتيب با به خاك افتادن اين دو مجاهد قهرمان، خانواده كبير مصباح مشعلي فروزان فرا راه انقلاب و تاريخ ايران برافروخت و نام خود را بر تارك افتخارات تمامي خانواده هاي قهرمان مجاهد خلق ثبت نمود. ياد مجاهد شهيد محمد مصباح گرامي باد.

   خانواده مصباح با ۹شهید مجاهد
حماسه هاي مجاهد خلق
لحظه هاي انقلاب
نبردي كه تا سقوط دژخيم ادامه خواهد يافت
گزارشي از درگيري پايگاه اختياريه
برگرفته از نشريه مجاهد شماره 142
تاريخ وقوع: 12اسفند ماه 60 مكان ـ حوالي ميدان اختياريه زمان ـ 5بعدازظهر
نشست هنوز ادامه داشت. «حاجي» (مجاهد شهيد محمد مصباح ـ پدر خانواده مجاهد مصباح ـ كه همرزمانش او را «حاجي» مي كردند) نگاهي به همسرش كه بيرون را نگاه مي كرد و بعد دختر كوچكش كه در گوشه اتاق با خود سرگرم بازي بود انداخت. تا آن روز 4تا از بچه هايش همراه با عروسش يا در درگيريهاي مختلف با مزدوران خميني جلاد و يا در برابر جوخه هاي تيرباران او به شهادت رسيده بودند. بي اختيار فاطمه را در برابر جوخه تيرباران به ياد آورد. قطره اشكي در چشمش درخشيد و زير لب گفت: «بيچاره خميني! به كجاها رسيدي؟!» و بعد به فكر فرو رفت: سالهاي سال مبارزه و زندان و شكنجه و دربدري در زمان شاه ... و حالا دوباره در زمان خميني، لحظه به لحظه و با تمام هست و نيست درگير مبارزه، مبارزه اي كه تا سقوط خميني ادامه خواهد داشت. هر چند كه خميني باز هم وحشيانه به كشتار و شكنجه ادامه دهد
صداي باز شدن در اطاق، حاجي را به خود آورد. فرمانده عباس بود. او در حالي كه لبخند ميزد گفت: «نشست تمام شد پيرمرد! كم كم بايد بريم».
حاجي خنديد و به ساعتش نگاه كرد. ده دقيقه بيشتر به ساعت پنج نمانده بود.
چكليست خروج از خانه پر شده بود و بچه ها آماده خارج شدن بودند كه صداي زنگ در پايگاه بلند شد.
هيچ كس قرار نبود در آن ساعت به پايگاه مراجعه كند. حاجي به سرعت وارد اتاق شد و در حالي كه سلاحش را در دست داشت، با نگراني به بچه ها نگاه كرد و گفت: «پاسدارهان» و خودش با شتاب برگشت...
طرح خروج از پايگاه در موارد اضطراري از مدتها قبل، ريخته شده بود. فرمانده «عباس» (مجاهد شهيد عباس عطاپور) اعلام آماده باش كرد و تمامي افراد متناسب با مسئوليتهايي كه برايش تعيين شده بود بكار مشغول شدند. «طاهره» كه مسئول برخورد با مراجعهين بود، بطرف درب ورودي پايگاه رفت... ولي هنوز درب را بدرستي باز نكرده بود كه پاسدارها هجوم آوردند. طاهره تنها توانست فريادي بزند و بعد كپسول سيانورش را در دهان شكست و بلعيد. فرمانده عباس از لاي پرده اي كه هال را به دو قسمت مي كرد بيرون را نگاه كرد.
دو پاسدار، طاهره را كشان كشان با خود مي بردند و تعدادي ديگر از پاسداران هم در حال هجوم به داخل پايگاه بودند، فرمانده عباس سلاحش را به سينه فشرد و آتش گشود. پاسدارها در حال عقب نشيني به آتش او جواب دادند و گلوله اي در سينه عباس نشست و او را به زمين انداخت. فرمانده عباس نگاهي به بچه ها انداخت. فرمانده عباس نگاهي به بچه ها كه در حال خروج از پنجره بودند افكند و با سر به آنها اشاره كرد و با صدايي كه به سختي از حنجره اش در مي آمد گفت: «زودتر» و بعد با بكار گرفتن آخرين بقاياي انرژي هايش نارنجكش را از كمر كشيد و ضامنش را در دست گرفت.
حاجي و همسرش در حالي كه دختر كوچكشان هم در اتاق بود، پاسداران ظلمت و تباهي را هدف قرار مي دادند. صداي رگبارها همراه با انفجار، اوج گرفت و مردم به خيابان ريختند... فرمانده عباس شب قبل گفته بود: «در هنگام محاصره و هجوم دشمن، زنده دستگير نشدن خود يك پيروزي محسوب مي شود...»
برادر «ج» پنجره را باز كرد و گفت: عجله كنيد!» و خودش پايين پريد. من به خواهر «الف» گفتم: «نوبت توست» و بعد پشت سرم را نگاه كردم و در حالي كه به پنجره نزديك مي شدم به طرف درب ورودي كه پاسداران در آنجا بودند، آتش گشودم و بعد سريعاً خودم را به پاي پنجره رسانده و پايين پريدم. «ج» و «الف» در پايين منتظر بودند.
«ج» مسلسل را به من داد و بعد با عبور از ديوار خانه ديگري خود را به كوچه رسانديم.
كوچه را كه ادامه داديم به نزديك آپارتمان خودمان رسيديم. يك كميته چي مزدور، مسلح به يوزي در مقابل درب ورودي مجتمع آپارتماني ما ايستاده بود و هراسان اطرافش را مي نگريست. من در پناه سكويي سنگر گرفتم و بطرف او نشاه رفتم و ماشه را فشردم ولي سلاح عمل نكرد. مجددا گلنگدن زدم و ماشه را فشردم ولي مسلسل باز هم شليك نكرد. احتمالا در موقع پريدن از پنجره، اسلحه به زمين اصابت كرده و نقص پيدا كرده بود. به فكر استفاده از نارنجك افتادم كه يادم آمد بايد آن را براي خودم نگهدارم. در اين موقع كميته چي مزدور متوجه من شد و سريعا خودش را به زمين انداخت و دستهايش را روي سرش قرار داد. من كه متوجه شدم سلاح عمل نمي كند بطرف «الف» و «ج» كه دوباره به انتهاي كوچه رفته بودند دويدم. در انتهاي كوچه درب چوبي كوچكي وجود داشت كه «ج» آن را باز كرد و هر سه داخل خانه اي شديم. در اين موقع شليك رگبار گلوله هاي پاسداران مزدور بطرف درب چوبي كوچك شروع شد. پس از گذشتن از ديوارهاي خانه مزبور، وارد ميدان اختياريه شديم. «ج» به ما نگاه و اشاره اي كرد و بعد به سرعت بر اساس طرح قبلي، از ما دور شد و من و «الف» نيز در جهت مخالف و شروع به حركت كرديم و پس از طي مسافت كوتاهي، جلوي ماشين پژوي سفيد رنگي را كه در حال عبور بود گرفتيم و سوار آن شديم. زن و مردي كه داخل ماشين بودند ابتدا با ديدن نارنجك در دست من، هراسان و هيجان زده شدند ولي پس از توضيحات ما و اين كه مجاهديم، به سرعت ما را از منطقه درگيري دور كردند.
به «الف» نگاه كردم كفش نداشت و لباسهايش هم خون آلود بود چون هنگام پريدن از پنجره و عبور از ديوارها مجروح شده بود. نرسيده به چهارراه قنات به راننده گفتم: «همين جا نگه داريد» و سپس از زني كه همراه او بود خواستم كفهايش را در آورد و به «الف» بدهد و او بلافاصله كفشهايش را درآورد و به «الف» داد. راننده نيز به داخل خياباني كه تابلوي ورود ممنوع داشت وارد شد و توقف كرد و پس از خداحافظي و پياده شدن ما همان طوري كه به او گفته بوديم به سرعت از آنجا دور شد.
حوالي چهار راه قنات درب خانه اي را زديم ولي كسي در خانه نبود. براي ارزيابي وضعيت وارد يك مغازه كفش فروشي كه در آنجا بود شديم. لحظاتي بعد ب.ام.و قهوه اي رنگ كه در جلوي درب ورودي پايگاه آن را ديده بوديم همراه با سه پاسدار كه پيكر بي رمق طاهره را با خود مي بردند از جلوي مغازه كفش فروشي گذشت. و بعد از اين كه تا حدودي از آنجا فاصله گرفت، ما از مغازه كفش فروشي بيرون آمديم و به يك مغازه ديگر رفتيم و پس از تهيه لباس مناسب براي «الف» به يك نفر از مشتريان مغازه گفتم: «ما مجاهد هستيم و احتياج به كمك داريم اگر شما اتومبيل داريد...» در اين موقع يك نفر از كساني كه داخل مغازه بود حرفهاي مرا شنيد و گفت: «با من بياييد من شما را به هر جا كه بخواهيد مي رسانم» و بعد سريعا همراه با ما از مغازه بيرون آمد. او در بين راه با اشتياق از مقاومت و پايداري مجاهدين و نيز از جنايات خميني كه اينك براي همگان روشن شده بود مي گفت و با لعنت و نفرين از خميني ياد مي كرد. مدت زماني بعد با ياري بي دريغ اين هموطن دلير و از مسيري مناسب به حوالي ... رسيديم و پس از خداحافظي با او به سلامت به يكي ديگر از پايگاههاي انقلاب رفتيم. «ج» هم توانسته بود پس از جدا شدن از ما به كمك چند تن از هم ميهنان مبارز و دليرمان خود را از منطقه درگيري دور كند و خود را به سلامت به پايگاه برساند.
پس از شهادت فرمانده عباس و خروج موفقيت آميز بچه ها از پايگاه حاجي و همسرش دو ساعت ديگر به نبرد قهرمانانه خود ادامه دادند و سرانجام پس از شليك آخرين گلوله هاي خود به سوي دژخيمان خميني جلاد به شهادت رسيدند و صفحه درخشان ديگري به كارنامه پرافتخار مقاومت و نبرد خلق و پيشتازان مجاهدش برعليه دژخيم زمان خميني جلاد افزودند.

شب هنگام رژيم خون آ شام خميني با نشان دادن پيكرهاي بخون كشيده حاجي و فرمانده عباس در تلويزيون به شادماني نشست و باز هم احمقانه از نابودي مجاهدين سخن بميان آورد ولي خروش بمب ها و مسلسلهاي پيشتازان مجاهد خلق همچنان در سراسر ايران ادامه يافت. چند ماه بعد هم صدوقي جنايتكار در يزد (شهر زادگاه خانواده مجاهد مصباح) كه در اوج كينه ضدانقلابي خود، شخصا نيز در اعدام و كشتار خانواده مجاهد مصباح انگيزه داشت بوسيله واحد عملياتي حاج محمد مصباح اعدام انقلابي گرديد و مردم ايران و بويژه مردم ستمديدن استان يزد را كه بخصوص پس از خلافت ارتجاعي خميني، جان و مال و ناموسشان بازيچه هوسها و جنايات صدوقي خائن اين مهره جنايتكار و سرسپرده خميني بود عميقا خوشحال نمود.

خون است و ماندگار- مجاهد شهید خدیجه مصباح
لینک زندگی نامه مجاهد شهید خدیجه مصباح




خانواده مصباح، نمادی از عشق بیکران به مردم و پرداخت همه‌چیز
فدیه های رهایی مردم ایران در این خانواده عبارت اند از:

مجاهدخلق سیدمحمد مصباح سن: ۴۸سال شهادت: اسفند ۱۳۶۰ در تهران
مجاهدخلق رقیه مسیح (مصباح) سن: ۳۶سال شهادت: اسفند ۱۳۶۰ در تهران
مجاهدخلق سیدعلی‌اکبر مصباح سن: ۲۱سال شهادت: بهار۱۳۶۱ در تهران
مجاهدخلق سیدمحمود مصباح سن: ۱۹سال شهادت: تابستان۱۳۶۰ در تهران
مجاهدخلق خديجه مسيح سن: ۱۸سال. مجاهدخلق خديجه مسيح از جمله قهرمانانی است که در جریان یورش پاسداران به مقر مجاهدین در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ حماسه آفرید و به شهادت رسید.
مجاهدخلق سیدعلی‌اصغر مصباح دانش‌آموز سن:۱۷سال شهادت: تابستان۱۳۶۰ در تهران
مجاهدخلق سیدعزت مصباح دانش‌آموز سن: ۱۵سال شهادت: تابستان۱۳۶۰ در تهران
مجاهدخلق سیدفاطمه مصباح دانش‌آموز سن: ۱۳سال شهادت: تابستان۱۳۶۰ در تهران
شرح قهرمانیها و فدای بیکران اعضای این خانواده، خود نیاز به دفتری جدا دارد. چنین خونهای پاکی است که هم‌اینک در شهرها و خیابانهای میهن می‌جوشد و خیزشهای مردمی را بارور می‌کند.


فرزندان مجاهد مردم یزد در قتل‌عام سال ۶۷ نیز استواری و پایداری پیشه کردند و هریک گواهی بر ماندگاری کلمه مجاهدخلق شدند.

یادی از شهیدان مجاهد خلق در شهر یزد
شهر یزد، نه فقط با آب وهوای گرم و بادگیرهای فراوان و زیبا، همچنین با قهرمانان و پهلوانانش شناخته می‌شود. دلاورانی که در سیاه‌ترین دوران تاریخ ایران، با هیولای خون‌آشام زمان، خمینی سفاک به رزم و پیکار برخاستند و چون اخترانی شبکوب بشارت‌دهنده صبح، و رهایی شدند. در این برنامه یاد شماری از شهیدان مجاهدخلق از شهر یزد را گرامی می‌داریم.


x

۱۳۹۵ اسفند ۲۰, جمعه

ایران- یادواره مجاهد شهید علی اصغر ناظم در سی و سومین سالگرد جاودانگیش

عکس مزار مجاهد شهید علی اصغر ناظم


٢١ اسفند سالگرد يكى از شهداى والامقام هوادار مجاهدين خلق است كه مهمترين اتهامش داشتن نسبت خانوادگى با شير هميشه بيدار زهبر مقاومت آقای مسعود رجوی بود . 
مجاهد شهيد اصغرناظم و همسر زندانیان سیاسی قتل عام شده در سال ۶۷ منيره رجوى بود.



 «در ۱۹اسفند سال۶۳ بعدازظهر منیره را به بازجویی بردند. ما خیلی نگران شدیم، که چرا دوباره بازجویی، آن هم بعد از دادگاه و ابلاغ حکم؟ منیره شب برگشت. منتظر بودیم که بگوید کجا بوده است. گفت مرا به ملاقات اصغر برده بودند. او آرام آرام تعریف می‌کرد تا ما از شنیدن این خبر که اصغر در آستانه اعدام است، زیاد ناراحت نشویم. منیره تعریف می‌کرد که اصغر خیلی خونسرد و آرام بود.   نماز خواند و به من وصیتهایش را کرد و گفت «من ۳روز روزه قرضی دارم. به کسی آزار نرساندم و همهٌ بچه‌ها را هم دوست دارم. هیچ‌گونه خیانت به خلق و سازمان و همکاری با رژیم نکرده‌ام. من راهم را آگاهانه انتخاب کرده‌ام و سلام مرا هم به تمام بچه‌ها برسان. تو هیچ ناراحت نباش، امیدوارم خدا از من قبول کند». دژخیم حاجی مجتبی مأمور اعدام که بالای سر آنها ایستاده بوده لحظه به لحظه ساعت خود را نگاه می‌کرده و می‌گفت، زود باشید ملاقاتتان را تمام کنید. ساعت ۹شب باید اصغر را اعدام کنم، نباید دیر بشود حکم حاکم شرع را باید سر ساعت اجرا کنم و یکربع دیگر باید اصغر را تیرباران کنم.
ما می‌دانستیم که قرار است روز بعد خانواده اصغر به ملاقات او بیایند. ناخودآگاه صبح فردا در نظرمان مجسم می‌شد که خانواده اصغر به‌جای دیدار فرزندشان خبر اعدام او را دریافت می‌کنند.
اصغر روی یک دستمال عکس ۲تا دختر را گلدوزی کرده بود و در گوشه دستمال نوشته و (دوخته) بود: «از طرف بابا اصغر و مامان منیره» تا در روز ملاقات این هدیه را به ۲دخترش یادگاری بدهد.


یکی دیگر از زندانیان از بندرسته درباره او نوشته است:

درسال ١٣٦٣ در اطاق دربسته ١٠٨ سالن ٥ بند آموزشگاه زندان اوين با او هم اطاق بودم ، او يك هوادار مجاهدين همچون ديگر هواداران بود اما موقعيت خاص خانوادگى اش دليل فشارهاى بيش از حدى بود كه بخاطر گرفتن مصاحبه بر او وارد مى كردند ولى نه تنها اوبامقاومتش حسرت آن را بر دل رژيم جنايتكار گذاشت بلكه با روحيه بسيار بالايى كه داشت خود منبع روحيه سايرين در اطاق بود. او هميشه خندان و بانشاط بود و فشارها هيچگاه نتوانست او را به زانودر بياورد و با تمامى فشارهاى جسمى و روحى كه براو وارد مى شد نه تنها در كارهاى جمعى پيشقدم بود بلكه درانجام هرگونه كمك به هم اطاقيها و حتى بعنوان مثال شستن لباس زندانيانى كه در اثر شكنجه بطور دائم يا موقت توانشان را ازدست داده بودند كوتاهى نمى كرد و پيشقدم بود (قبل از ادامه لازم است براى دوستانى كه در آن زمان در آن شرايط نبودند توضيح دهم كه منظور اطاق دربسته اطاقى بود كه حدود چهل يا تعدادبيشترى زندانى را در خود جاى داده بودكه آنها را سه بار در طى شبانه روز جهت كليه امور اعم از دستشوئى و ظرفشوئى رختشوئى و استحمام به داخل محوطه اى كوچك بنام سرويس مى بردند و درب آنجا را قفل كرده و بعد از حدود بيست الى سى دقيقه درب را باز مى كردند و عليرغم آنكه امور انجام شده يا نيمه تمام است به اطاق برميگرداندند ) ، در ١٩ بهمن سال ١٣٦٣ زمانيكه افراد اطاق را براى سرويس بعداز ظهر برده بودند پاسدار مزدور بند درب سرويس را بازكرد واو را خواستند واو كه تصورمى كرد براى بازجويى يا برخورد ديگرى در مورد مصاحبه يا پرونده برده مى شود خداحافظى ساده اى كرد و رفت ولى هنگاميكه به اطاق برگشتيم متوجه شديم كه با سرنگون گذاشتن عكس دو دخترش كه در آن زمان حدودآ سه ساله و يك ونيم ساله بودند با ما خداحافظى و با رهبرى تجديد بيعت كرد ، من فكر ميكردم اورا همان شب اعدام كرده اند اما با ديدن عكس سنگ مزارش متوجه شدم كه از زمان ترك اطاق تا زمان اعدام اورا در انفرادى نگهداشته تا علاوه بر شكستن او سايرهمراهان را از مصاحبتش تا لحظه شهادتش محروم نمايند اما زهى خيال باطل زيرااو تا لحظه آخر برعهد خود وفادار بود. درود براو روزى كه زاده شد وروزى كه در وفاى بعهد خود باخدا وخلق و رهبر مقاومت به ملكوت اعلى پيوست.

۱۳۹۵ آذر ۱۶, سه‌شنبه

اسطوره مقاومت در زير شكنجه های وحشیانه رژیم ضد بشری ولایت فقیه در رندانهای ایران- يادي ازمجاهد قهرمان عليرضا نفيسي

اسطوره مقاومت در زير شكنجه مجاهد قهرمان عليرضا نفيسي
اسطوره مقاومت در زير شكنجه مجاهد قهرمان عليرضا نفيسي

عليرضا در رشته مديريت بازرگاني از انستيوي بازرگاني كرمانشاه فارغ التحصيل شد او در سال 57 يكي از فعالان قيام در جريان انقلاب ضد سلطنتي شهر كرمانشاه بود ازسال59 فعاليتش را درارتباط با سازمان شروع كرد او درمرداد سال 60دستگير شدو زير سنگين ترين شكنجه ها قرارگرفت. روزي كه راديو خبر پرواز برادر مسعود را پخش كرد ازشادي سراز پا نمي شناخت ميگفت فقط مسعود بيرون باشد كافيه اگر همه سازمان هم از بين برود باز مسعود اون روبنا ميكنه
يكروز زهره خواهر كوچكترش رو كه اوهم زنداني بود وبعدها به شهادت رسيد جلوي چشمان او شكنجه كردند وگفتند با دادن اطلاعاتت ميتوني اونو نجات بدهي اما اگر اعتراف نكني جلوي چشمت تيربارونش ميكنيم اما عليرضا با اراده اي پولادين گفت بدبختها براي من خواهرم باصدها خواهر مجاهدي كه تاحالا بدست شما جلادها به شهادت رسيدند تفاوتي ندارد اگر اوهم شايسته باشدشهادتش افتخار ديگه اي براي من و خانواده ام و جنبش انقلابي خلق خواهد بود
گرما ز سر بريده ميترسيديم در مجلس عاشقان نمي رقصديم
داستان آخرين شب 28شهريور سال60
ماجراي شهادت عليرضا در زير شكنجه از زبان يكي از مامورين شكنجه گرچهار نفري كه با عليرضا دستگير شده بودند را براي اعدام برده بودند بعد او را هم آوردند شكنجه گر احمدي به او گفت چون رسماً به حبس ابد محكومي و نميخواهيم  
 اعدامت كنيم كافيه كه تو با اعدام هركدوم از اين چهارنفر بگي درود بر خميني و مرگ بر رجوي تا همه چيز تمام شود 
اون شب چهارمجاهد را جلوي چشمانش اعدام كردند وهر بار عليرضا فرياد زد مرگ بر خميني درود بر رجوي و تا سحر شكنجه هاي وحشيانه ادامه داشت بلندترين صدائي كه از اتاق شكنجه به گوش ميرسيد فرياد وشعارهاي عليرضا بود كه با فرياد ناسزاهاي شكنجه گران در هم مي آميخت شانه هاي عليرضا را با مته برقي سوراخ كردند وسوزاندند دستهايش را كه موقع شعار دادن بلند ميكرد از آرنج شكستند اما فرياد مرگ بر خميني او يك لحظه قطع نشد

آفتاب وقتي تابيد عليرضا ديگر نفس نمي كشيد براي پوشاندن كشتن زير شكنجه به بدنش 12گلوله شليك كردند براي تحويل دادن پيكر عليرضا به مادر بزرگ 80ساله اش 6هزار تومن پول گلوله گرفتند و تهديد كردند كه بايد بي سروصدا او رو دفن كني وگرنه جسد بي جسد بعد هم خانه مادر بزرگ توسط پاسداران مصادره شد 

جسد او را شبانه و به طور مخفي در گورستان  با همان لباس خونينش بخاك ميسپرند
بعد از شهادت رضا خانه كوچك مادر بزرگ او را سپاه پاسداران مصادره مي كند

:مادر بزرگ علیرضا با نگاهي خيره بر دور دستها به آرامي گفت
 اصلا براي خانه و وسايلي كه با خون دل چند ده سالهام به هزار بدبختي فراهم كرده بودم، دلم نسوخت اما مي داني هنوز هم كه هنوز است  دلم براي چه ميسوزد؟

 تنها از دست دادن يادگار رضا بر ديوار هاي آن خانه است كه يادش قلبم را به آتش مي كشد. او از آن يادگار گرامي كه به راستي نشان از بردباري انقلابي عنصر مجاهد خلق، داشت، اين گونه سخن گفت:
تا روزي كه آن خانه را ترك كردم، هنوز هم جاي مشت هاي رضا بر ديوارهاي خانه مانده بود. 
آخر رضا جوان بسيار برومند و ورزشكاري بودكه يكي از رشته هاي ورزشي اش بوكس بود.  در سالهاي مبارزه سياسي، هر وقت خبر دستگيري و يا كتك خوردن دختران و پسران دانش آموز را توسط ايادي ارتجاع مي شنيد يا مي ديد، از آنجا كه قرار نبود مجاهدين هم با مزدوران رژيم مقابله به مثل كنند، او در صحنه با صبوري تمام جنايات لباس شخصي ها را تحمل مي كرد و وقتي به خانه مي آمد و ماجراها را براي من تعريف مي كرد، گاه تاب تحمل از دست مي داد، با مشتهاي گره كردهاش به ديوارهاي اتاقش ميكوبيد. ازاين رو جاي انگشتهاي او بر ديوار نقش ميبست. پير زن ستمديده با اندوه مي گفت: تنها نشان زيبايي كه ازآن خانه، هنوز حسرتش بردلم باقي است،  همين جاي مشتهاي رضا بر ديوارها است...هر چند كه مي دانم سرانجام روزي مشتهاي بيشماري مغزعليل اين 
جنايتكاران را نشانه خواهد رفت

مجاهد قهرمان زهره نفیسی

 مجاهد قهرمان زهره نفیسی خواهر غلامرضا بعد از تحمل سالیان زندان و شکنجه اعدام شد تنها یک عکس تنها
یادگار بجای مانده از اوست


مجاهد شهید زهره نفیسی شهیدی دیگر از خانواده نفیسی و زندانی آزاد شده دهه 60
سال تولد:1343
تاریخ دستگیری مجدد : صبح روز 10 دسامبر 1376 در خیابان توسط پاسداران دستگیرشد
نحوه شهادت :نامعلوم ( او توسط پاسداران دستگیر و سپس به شهادت رسید و جناره او نیز به خانواده اش داده نشد .)
تحصیلات :دانشجوی زبان انگلیسی

یادش گرامی ،راه وآرمانش پیروز و ماندگار

۱۳۹۵ مهر ۱۶, جمعه

ایران-یادواره مجاهد قهرمان محمد کاظم افجه ای

مجاهد شهید کاظم افچه ایدر‌برابر باطل هیچ وقت نباید سکوت کرد، حتی اگر این باعث کشته شدن گردد

کهکشان پر ستاره مقاومت ستارگانی دارد قهرمانانی که برای همیشه تاریخ میراثشان ایستادگی و مبارزه و مقاومت بهر قیمت است
یادی از قهرمانی که در ۸تیر ۱۳۶۰ با نثار خون پاکش جان صدها زندانی سیاسی را در آستانه اعدام نجات داد و خمینی را در یکی از بزرگترین سفاکیهایش ناکام نمود

مجاهد شهید کاظم افجه ای هم او که در وصیت نامه اش برای همیشه تاریخ تسلیم ناپذیری و ایستادن در مقابل ظلم را میراث انسانیت گذاشت
کاظم قهرمان در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: 
وقتی یک فرد انقلابی در دادگاهی که به‌اصطلاح اسلامی (که در حقیقت ضداسلامی) است محاکمه و محکوم به اعدام می‌شود. آیا باید دست در دست آنان گذاشت و فقط نظاره‌گر بود و نباید کاری کرد «بگذار اعدام کند، ما هم بعداً جوابشان را خواهیم داد؟» نه، در‌برابر باطل هیچ وقت نباید سکوت کرد، حتی اگر این باعث کشته شدن گردد.
مجاهد شهید کاظم افجه ای


۱۳۹۵ خرداد ۲۸, جمعه

ایران-یادواره مجاهد شهید حبیب خبیری,کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران درسی وچهارمین سال جاودانگی



روزی که خلق بداند
هر قطره قطره خون تو
محراب می شود ...
این خلق
نام بزرگ ترا
در هر سرود میهنی اش


آواز می دهد
همزمان با سی و چهارمین سال جاودانگی کاپیتان تیم ملی ایران مجاهد شهید حبیب خبیری در لبخند شادی و پیروزی مردم ایران در مسابقات فوتبال همواره یادو نام قهرمان خلق حبیب خبیری زنده است.
کاپیتان تیم ملی ایران آن جوان محجوب امجدیه و باز یکن ریز نقش  اما اعجوبه میدانهای فوتبال در سالهای پایانی دهه ۵۰و سالهای ابتدایی دهه ۶۰بود. 
فوتبالیست بزرگ و گرانقدری که نه تنها پیشتاز تیمش در لحظات حساس بازیهای بین‌المللی بود بلکه پیشتاز رزم آزادی در مبارزه با پاسداران جهل و جنایت آخوندی هم بود. قهرمان بزرگی که در اقتدا به جهان‌پهلوان تختی، ورزش و نام‌آوری را سرمایه‌یی برای احقاق حقوق و آزاد‌یهای مردمش کرد، در این راه پای فشرد، ایستادگی کرد و تا پای جان از آزادی مردمش دفاع کرد آن‌چنان که سرانجام خمینی دژخیم دستور داد قلب پاکش را آماج گلوله‌های پاسداران قرار دهند.
 «نام و یاد او بر خلق قهرمان ایران و بر همه پهلوانان و قهرمانان شهید، اسیر یا آواره وطنمان و عموم ورزشکاران پرافتخار و مقاوم ایران گرامی‌باد. ستارگان و اختران فروزانی که سنت رادمردی و روح مردمی ورزش ایران را با تمام هستی خود دربرابر جوخه‌های اعدام خمینی به‌آزمایش گذاشتند. سنتی را که در دوران معاصر از جهان‌پهلوان تختی به ‌ارث برده بودند.‌آنان چه شهید یا اسیر، تماماً به‌ مبرم‌ترین وظیفه ملی و مردمی خود قیام نموده و با ترک میدانهای بازی خمینی، برای به‌دست‌آوردن کاپ خونین آزادی و پیروزی خلقشان به‌میدانهای شهادت و شرف شتافتند».

 از پیام تسلیت رهبر مقاومت مسعودرجوی




روز 31خرداد، سالروز شهادت مجاهد قهرمان، حبیب خبیری، عضو و کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران می‌باشد
حبیب خبیری ورزشکار قهرمانی بود که پس از عبور پیروز و سرفرازانه از میدانهای ورزشی به راستی از پله‌های افتخار و شرف خلق بالا رفت و در اوج اوج، تنها به‌خاطر مجاهدبودن و دفاع از آرمانهای توحیدی سازمان مجاهدین خلق ایران، به دستور خمینی خون آشام، ناجوانمردانه به جوخه اعدام سپرده شد.
مجاهد شهید حبیب خبیری در مردادماه سال62 توسط گروهی از بدنامترین عناصر سپاه پاسداران دستگیر و روانه زندان اوین شد. نزدیک به یک سال زیر شکنجه بود تا حاضر به ندامت و مصاحبه تلویزیونی شود و به آرمانهای مجاهدین پشت کند، اما این قهرمان بزرگ ملی، تا آخرین لحظه بر آرمانهای انقلابی و توحیدی خود پافشاری کرد و سرانجام در 31خرداد سال۱۳۶۳ توسط لاجوردی دژخیم، اعدام شد و نامش بر بالاترین قله شرف و افتخار ورزشکاران ملی ایران جاودانه شد. در سالگرد شهادت این قهرمان سرفراز ملی، یاد او را گرامی می‌داریم و بر ادامه راهش پای می‌فشریم.

۱۳۹۴ اسفند ۷, جمعه

ایران-یادواره مجاهدین شهیدآمنه ملک افضلی و رویا دستمالچی ولعیا عنصریان درسی وپنجمین سالگرد به خاک افتادنشان در راه آزادی

ایران-یادواره مجاهدین شهیدآمنه ملک افضلی

من فكر ميكنم هرگز نبوده قلب من
اين گونه گرم و سرخ
احساس ميكنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمة خورشيد در دلم
آمنه ملک افضلی در یکی از روستاهای قائم شهر متولد شد. کمک به‌خانواده اش در شالیزار و مزرعه، خاطرات کودکی او را تشکیل می‌داد. از دوران دبیرستان فعالیتش را شروع کرد. آمنه به‌قطعات شعر فوق که از زبان برادر مسعود شنیده بود خیلی علاقه داشت، همیشه با خودش می‌خواند و بلند بلند تکرار می‌کرد. یک روز پیشنهاد کرد که این کلام موزون را بر در و دیوار دبیرستانشان بنویسند‌. به‌همین خاطر، خودش سطل رنگی برداشت و وقتی که دانش آموزان به‌کلاسها رفته‌بودند، مشغول نوشتن شد. در اثنای نوشتن مزدوری به‌نام مهدوی از آموزش و پرورش وارد دبیرستان شد و متوجه جمله ناتمام روی دیوار گردید. مزدور به‌آمنه نزدیک شده و پرسید:چه می‌نویسی‌؟ آمنه با بی اعتنایی به‌او گفت: اگر کمی صبر کنی کارم را تمام می‌کنم و می‌بینی‌، مزدور که شناخت کاملی از آمنه داشت گره روسری او را گرفته و سیلی محکمی به‌گوش آمنه زد. آمنه هم همانجا قوطی رنگ را بر سر و روی مزدور خمینی خالی کرد
در سرزمين كُهُن ما ايران همواره كساني بودند و هستند كه در برابر بي تصويري سكوت، غريو را تصوير كردند.
كساني كه بركلمة سكوت و سكون خط بطلان كشيدند و پِچپِچ ها را به فرياد بدل كردند. رويا دستمالچي از جمله چنین افرادی بود.
رویا متولد ۱۳۴۰ در تهران بود.اواسط آبان ماه سال ۶۰ بود که روزي رويا به خانه برنگشت  او را دستگیر و به بند ۲۰۹ اوین برده بودند. او را چند روز پياپي به بازجويي بردند و از او مصاحبه تلويزيوني ميخواستند.
روز ۲۸ تیر بود که زندانیان در بند گرم صحبت بودند که به ناگاه اسامی چند نفر از جمله رویا از بلندگوی بند شنیده شد. ناخودآگاه همة بند، يكپارچه در سكوت سنگيني فرو رفت. اما اين سكوت چند ثانيه بيشتر طول نكشيد چرا كه با خندة رويا شكسته شد. او در حاليكه بي پروا و سبكبال از پله ها بالا ميرفت و ميخنديد، از بند خارج شد.
رویا و ۲۶ مجاهد ديگر آن شب اعدام شدند و گوشه دیگری از تاریخ قهرمانیهای این سرزمین را رقم زدند.
اما جنایت اینجا متوقف نشد  بعد از اعدام هم ، مأموران جنایتکار رژیم دست از سرپدر و مادر او و آزار و اذیتشان برنداشتند بارها در نیمه‌هاى شب از دیوار وارد حیاط خانه می‌شدند حتی از سنگ مزار او هم وحشت داشتند و بارها سنگ مزارش را شکستند.


در جامعه ایران زن بودن به تنهایی، کافی است که همه نوع محدودیتی را تجربه کنی. چه برسد به اینکه دختری تصمیم بگیرد خلاف جریان آب حرکت کرده و وارد مسائل و موضوعات ممنوعه سیاسی شود.
 و درست در شرایطی که پاسخ هر نوع اعتراض و مخالفتی با مشت و لگد و تیغ و دشنه داده می شد لعیا برخلاف طبيعت دختراني در اين سن و سال، خوشبختی و آینده اش را در ساکت ننشستن، حضور داشتن و به گوش رساندن خواسته هایش پسنديد. آری او سر به پای آزادی گذاشت، انتخابی که نه تنها او را به دختری ریسک پذیر و شجاع تبدیل کرد که الگو و سرمشق سایر دوستانش بود بلکه او را به انسانی وارسته بدل کرد که دنیایی درد و رنج و بهای سنگین آزادیخواهی را در پس چهره خندانش پنهان می کرد.
در جریان یکی از میتینگ های اعتراضی سال 59، لعیا که آن زمان تنها 18 سال داشت به شدت کتک خورد و بعداز ظهر روز 22 بهمن سال 59 – یعنی تنها دو سال بعد از انقلاب ایران – دستگیر و روانه زندان شد.

لینک زندگی نامه لعیا عنصریان 

با تمام نفرت ديوانه وار خويش
مي کشم فرياد:
اي جلاد
ننگت باد

آه هنگامي که يک انسان
مي کشد انسان ديگر را
مي کشد در خويشتن
انسان بودن را

بشنو اي جلاد
مي رسد آخر
روز ديگرگون
روز کيفر
روز کين خواهي
روز بار آوردن اين شوره زار خون

زير اين باران خونين
سبز خواهد گشت بذر کين
وين کوير خشک
بارور خواهد شد از گلهاي نفرين

آه هنگامي که خون از خشم سرکش
در تنور قلبها مي گيرد آتش
برق سرنيزه چه ناچيزست

و خروش خلق
هنگامي که مي پيچد
چون طنين رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاويزست

بشنو اي جلاد
مي خروشد خشم در شيپور
مي کوبد غضب بر طبل
هر طرف سر مي کشد عصيان
و درون بستر خونين خشم خلق
زاده ميشود طوفان

بشنو اي جلاد
و مپوشان چهره با دستان خون آلود
مي شناسندت به صد نقش و نشان مردم
مي درخشد زير برق چکمه هاي تو
لکه هاي خون دامنگير

و به کوه و دشت پيچيده ست
نام ننگين تو با هر «مُرده‌باد» خلق کيفرخواه.
و به جا مانده ست از خون شهيدان
برسواد سنگ فرش راه
نقش يک فرياد : اي جلاد ننگت باد

شرمتان باد اي خداوندان قدرت!
بس کنيد
بس کنيد از اين همه ظلم و قساوت
بس کنيد
اي نگهبانان آزادي!
نگهداران صلح!
اي جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون!
سرب داغ است اين که مي باريد بر دلهاي مردم
سرب داغ!
موج خون است اين که مي رانيد بر آن
کشتگي خودکامگي را
موج خون!
گر نه کوريد و نه کر
گر مسلسل هايتان يک لحظه ساکت مي شوند
بشنويد و بنگريد
بشنويد، اين «واي» مادرهاي جان آزرده است
کاندرين شب هاي وحشت سوگواري مي کنند
بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم هاي شما هر گوشه زاري مي کنند
بنگريد اين کشتزاران را که مزدورانتان
روز و شب، با خون مردم، آبياري مي کنند!
بنگريد اين خلق عالم را، که دندان بر جگر
دم به دم بيدادتان را
بردباري مي کنند
دست ها از دستتان اي سنگ چشمان
بر خداست
گر چه مي دانم
آنچه بيداري ندارد
خواب مرگ بي گناهان است و وجدان شماست!
با تمام اشک هايم باز، نوميدانه
خواهش مي کنم
بس کنيد!
بس کنيد!
فکر مادرهاي دلواپس کنيد
رحم بر اين غنچه هاي نازک نورس کنيد

بس کنيد