‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ مهر ۱۶, جمعه

ایران-یادواره مجاهد قهرمان محمد کاظم افجه ای

مجاهد شهید کاظم افچه ایدر‌برابر باطل هیچ وقت نباید سکوت کرد، حتی اگر این باعث کشته شدن گردد

کهکشان پر ستاره مقاومت ستارگانی دارد قهرمانانی که برای همیشه تاریخ میراثشان ایستادگی و مبارزه و مقاومت بهر قیمت است
یادی از قهرمانی که در ۸تیر ۱۳۶۰ با نثار خون پاکش جان صدها زندانی سیاسی را در آستانه اعدام نجات داد و خمینی را در یکی از بزرگترین سفاکیهایش ناکام نمود

مجاهد شهید کاظم افجه ای هم او که در وصیت نامه اش برای همیشه تاریخ تسلیم ناپذیری و ایستادن در مقابل ظلم را میراث انسانیت گذاشت
کاظم قهرمان در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: 
وقتی یک فرد انقلابی در دادگاهی که به‌اصطلاح اسلامی (که در حقیقت ضداسلامی) است محاکمه و محکوم به اعدام می‌شود. آیا باید دست در دست آنان گذاشت و فقط نظاره‌گر بود و نباید کاری کرد «بگذار اعدام کند، ما هم بعداً جوابشان را خواهیم داد؟» نه، در‌برابر باطل هیچ وقت نباید سکوت کرد، حتی اگر این باعث کشته شدن گردد.
مجاهد شهید کاظم افجه ای


۱۳۹۵ مهر ۵, دوشنبه

ایران-یادواره خانواده مجاهد پرور پناهی

یادواره خانواده مجاهد پرور پناهی

بعد از سی و شش سال برای اولین بار عکس ها و خاطراتی تکاندهنده از مجاهدان قهرمان خانواده پناهی  توسط خواهر زاده آنها نقل شده است:
خانواده ای قهرمان پرور و سرشناس در شهرکرد که در راه آزادی ایران ۴ فرزند خود را فدا کرده است.

مجاهد شهید علیجان پناهی
در سی وششمین سالگرد به خاک افتادن علیجان پناهی یادی میکنیم از این خانواده قهرمان مجاهد پرور
روز ۲مهر سال ۱۳۶۰ او را در زندان اصفهان بعد از شکنجه های زیادی که اثر آن روی بدنش باغی بود تیر باران کردند .

خانواده پیکر پاکش را پشت خانه به خاک سپرد او دانشجوی دکترای بود.
مجاهدین شهید مرادعلی 27 ساله دانشجوی رشته مهندسی و قهرمان کشتی 
خداخواست معلم 25 ساله  دو فرزند داشت که در زیر شکنجه  با بدن مثله شده برای همیشه تاریخ درس مبارزه و شرافت و تسلیم ناپذیری را نسل به نسل آموزگار شد. 
و جعفر پناهی پسر عموی این برادران قهرمان مجاهدی  19 - 18 ساله که در بهار 61 اعدام میشود.

 مجاهد شهید علیجان پناهی
علیجان پناهی21 ساله دانشجوی دکترا بود در روز 2 مهر سال 60 زندان مرکزی اصفهان تیرباران شد
او 2 ماه قبل از 30 خرداد دستگیر شد ومورد شکنجه های زیادی قرار گرفت بطوریکه بعد از شهادت که پیکر پاکش را شستشو دادند آثار شکنجه با سیگار و اثر شکنجه با اتو در پشتش دیده میشد. همینطور در زندان بینائي چشمانش را از دست میدهد ولی با همه اینها مقاومت میکرده و بازجویان از دست  او کلافه بودند.
بعد از شهادت برادر بزرگترش او دست به اعنصاب غذا میزند و شکنجه گران هم او را زیر شکنجه میبردند و زندانیانی که بعدها آزاد شده بودند به مادرش گفته بودند که او مثل شیر بود نه ازشکنجه و نه از شهادت باکی نداشت
در  2 مهر 1360 موقعی که او را برای تیرباران میبردند میگوید: دستانم را نبندید چون استقبال میکنم و با اینکه چشمانش هم که درست نمیدیده گفته بود چشمانم را نبندید میخواهم زیبایی آسمان را ببینم.  او درحالی تیرباران میشود که  دو دستش تو جیب شلوارش بوده و و انها که جسدش را شستن  او را بهمین شکل دفن کردند.

پیکر پاک علیجان پناهی در کنار پیکر برادر بزرگترش مراد علی در مزار پشت خونه به خاک سپرده شد

مجاهد شهید مراد علی پناهیمجاهد شهید مراد علی پناهی
 مجاهد شهید مرادعلی پناهی

مرادعلی پناهی  او یکبار  موفق به کسب مقام قهرمانی کشور را در زمان شاه شد و در زمان خمینی هم برای همیشه تاریخ مدال قهرمانی وشرف و پایمردی را بدست آورد.
  او دردوران انقلاب ضد سلطنتی با مجاهدین آشنا شد ودر انقلاب ضد سلطنتی شرکت فعال داشت و فعالیتهای خود را در این راستا ادامه میدهد او در تظاهرات 30 خرداد اصفهان زخمی شده و بهمین شکل به زندان برده شده و زیر شکنجه قرار میگیرد و تا روز یکروز قبل از شهادتش خانواده اوهیچ خبری از او ندارند.
در اولین و آخرین ملاقات او یک پیراهن قرمز که هرگز نمی پوشیده به تن میکند. مادرش با دیدن او نگران شده و با دست وپاچگی می پرسد علی این چیه علی مراد قهرمان با خنده و آرام و خونسرد جواب میدهد : بالاتر از سیاهی رنگی نیست الان موقع این است که کمربندها را سفت کنیم و تو بایدهمچون مادر رضایی ها باشی این جملات آخرین حرفها و وصیت نامه مجاهد شهید مراد علی پناهی است
  خانواده اش بعد از ظهر روز 17 شهریور 1360پیکر پاک مجاهد شهید مراد علی پناهی را به روستای قلعه تک آمیاورند و در قبرستان پشت خانه به خاک سپردند
مجاهد شهید خداخواست پناهی
 مجاهد شهید خداخواست پناهی

خداخواست پناهی معلم بود و در اطراف شهرکرد تدریس میکرد.
 بالاترین درسی که برای همیشه تاریخ برای آیندگان از او بجای گذاشت درس مبارزه و مجاهدت و پایداری و بذل جان حتی به قیمت مثله شدن و تکه تکه شدن بدنش بود او 25 ساله بود که با بدن مثله شده زیر شکنجه در راه آزادی ایران فدا شد هنگام شهادت او پدر دو فرزند سه و یک ونیم ساله بود.
او نیز در جریان انقلاب ضد سلطنتی همزمان با آشنا شدن با سازمان فعالیت سیاسی خود را شروع میکند.  
 از سال 60 که دو برادرش مرادعلی و علیجان اعدام میشوند او در تیمهای عملیاتی فعال بوده و قبل از ماه رمضان 62 در اصفهان هم زمان با مادر و 2 فرزند و خانمش دستگیر میشوند و از همان موقع زیر شکنجه های مختلف قرار میگیرد
مادرش تعریف میکرد که یک روز پاسداری آمد در سلول من و خواست پسر  3 ساله اش را با خود ببرد وقتی پرسیدم کجا میبریدش گفتند پیش باباش هنوز دقیقه ای نگذشته بود که صدای جیغ و فریاد این بچه بلند شد و پاسدار او را به سلول پرت میکند در آغوش مادر بزرگ این بچه با وحشت مرتب داد میزد  این بابای من نیست او خونیه به این ترتیب مادر بزرگ متوجه میشود که فرزندش زیر شکنجه است. بعد از دو هفته اسارت مادر بزرگ بهمراه دو نوه اش 3 ساله و یک ونیم ساله از زندان آزاد میشوند.
 اما مادر مقاومت میکند و میگوید تا نگویید خداخواست کجاست نمیروم بعد از اذیت و آزارهای زیاد و براثر پافشاری و مقاومت مادر به او میگویند که  برو عکسش را بیار تا ببینیم کیه و کجاست. بعد از دیدن عکس به دروغ میگویند او خود کشی کرده . مادر میگه جسد اورا بدهید تا بروم. جانیان میگویند او را دفن کردند مادر میگه خاکش را نشان بدهید و بعد میبرند تو یک قبرستانی مزاری را نشان میدهند
مادر بعد از مدتی که میره سر خاک میبینه یکی نشسته روی مزار و گریه میکند و مادر او را نمیشناخته بعد میره جلو می پرسه آقا چرا گریه میکنی طرف میگه مادر من او را نمیشناسم من مرده شور اینجام این جسد توی یک گونی بود به من دادند خاک کنم و جسد کامل نبود تکه تکه بود ولی من از بازوهایش فهمیدم او یک پهلوان بوده و بعد مادر میپرسه تو صورتش را دیدی خالی روی لپ راستش بود و آن مرد تائید میکنه و مادر متوجه میشه که خداخواست زیر شکنجه به شهادت رسیده و تکه تکه شده بود.
مجاهد شهید  جعفر پناهی
عکسی از مجاهدین شهید علی مراد و جعفر پناهی
جعفر پناهی پسر عموی این برادران قهرمان مجاهدی  19 - 18 ساله بود که در بهار 61 اعدام میشود.
او در اصفهان در حالی دستگیر میشودکه از موچ پا زخمی شده بود و بعد از 6 ماه اسارت بعد از اینکه خونش را کشیدند در زندان اصفهان تیرباران میشود و او محصل بود پیکر پاک جعفر نیز  درکناره آن دو عزیز دیگر به  خاک سپرده شد
یادگاریهائي از مجاهدین شهید خانواده پناهی





۱۳۹۴ بهمن ۱۹, دوشنبه

ایران-یادواره حماسه سازان 20بهمن 60 مجاهدین زندانی که درزندان اوین بهای احترامشان به موسی و اشرف وایستادگی شان خون پاکشان بود

ویژه برنامه ای به مناسبت حماسه 19بهمن عاشورای مجاهدین  از سیمای آرادی

 این کلیپ در مورد زندانیان مجاهدی است که در زندان اوین بر سر پیکرهای شهیدان عاشورای مجاهدین اشرف و موسی و یارانشان برده شدند و سرود خوانان و باشعار مرگ برخمینی،درود بر رجوی تا پای جان بر آرمان آزادی و مجاهدین پای فشردند



تجدید عهد با حماسه سازان عاشورای مجاهدین

وقتی بچه ها از بالای سر پیکرهای شهیدان حماسه ساز 19بهمن برمیگشتند همه چیز فرق میکرد،دیگه هیچکدام آدمهای قبل نبودند.چهره ها همه مصمم،برا نگیخته بچه هائی که برای ادای احترام نرفته بودند را در آغوش میگرفتند و در گوششان زمزمه تجدید عهد میکردند
راز و رمز بدلیل فدائي بود که در بالاترین نقطه مشخصا از طرف رهبری پرداخته شده بود بدلیل این بود که بچه ها میرفتند پیکر سردارانی را در مقابل خودشون می دیدند که وفای به عهد کردند سردارانی که با همه چیزشون ایستادند و درس پایداری تا به آخر را دادند

در فردای حماسه 19بهمن دژخیم متوهم از پیروزی بیش از150مجاهد اسیر در زندان اوین را بر بالای سر موسی و اشرف و یاران شهیدشان می برد به خیال باطل شکستن روحیه آنان اما مجاهدین جان برکف با دیدن خون سرخی که بر برفهای زمین اوین روان بود و چهره های بخون خفته اشرف و موسی و یارانشان در مقابل آنان ادای احترام کرده سرود آزادی سر داده و با شعار مرگ برخمینی، درود بر رجوی بر عزمشان تابه آخر پای فشردند.
فردای آن روز همه آنها به جوخه تیرباران سپرده شدند. برخی از آنان پیکرشان در جوار پیکر موسی و اشرف و یارانشان در یک گور جمعی در خاوران در محلی بی نام و نشان جای گرفت. اما حماسه آنها برای همیشه تاریخ در قلب این خاک و تاریخ و نسل ها ماندگار شد.
ایران-زندگی نامه صغری بزرگان فرد از زندانیان مجاهدی که 20بهمن به پیکرهای موسی و اشرف و یارانشان ادای احترام کرد وتیرباران شد

زندگينامه صغري بزرگان فرد
صغری 17ساله بود که به کاروان شهیدان عاشورای مجاهدین پیوست
او بهمراه خانواده اش در خانه های سازمانی پایگاه شکاری یک واقع در مهرآباد تهران زندگی میکرد و در مجتمع آموزشی توحید در همین پایگاه درس میخواند. او پابپای خواهر و برادرانش در تظاهرات ضدسلطنتی هنگامیکه فقط ۱۴سال داشت، شرکت میکرد و تا کلاس دوم دبیرستان رشته اقتصاد تا سال۶۰ به تحصیل ادامه داد. صغری همواره از مواضع مجاهدین دفاع میکرد و تراکتهای تبلیغاتی مجاهدین را در مدرسه توزیع میکرد. تا اینکه برادرش مجاهد قهرمان رضابزرگان بعد از ۳۰خرداد. تحت پیگرد رژیم آخوندی قرار گرفت و مخفی شد. این امر باعث ترک محل زندگی و آوارگی خانواده از جمله صغری شد که دیگر نمیتوانست در آن مدرسه واقع در پایگاه نظامی ثبت نام کرده و به تحصیل ادامه دهد.
ولی آوارگی و محرومیت از تحصیل خللی در عزم و اراده صغری ایجاد نکرد و او همپای خانواده شرایط سخت زندگی مخفی را گذراند تا اینکه در تاریخ ۲۳آذر۶۰ بهمراه مادرش مجاهد شهید آراسته قلی وند دستگیر و به ۲۰۹ اوین منتقل شد. مادرش در همان روزهای اول دستگیری توسط جلاد اوین (لاجوردی) به شهادت رسید و صغری زیر شکنجه های وحشیانه پاسداران قرار گرفت. فک او شکسته شد اما عزم آهنینش را هرگز نتوانستند بشکنند.
یکی از مجاهدین از بندرسته در مورد او نوشته است: «در بهداری اوین با دختر کم سن و سالی به اسم صغری مواجه شدم که صورتش کبود و فکش کج شده بود. او که به سختی حرف میزد گفت اگر هر کدام از شما آزاد شدی پیغام مرا به برادر مسعود برسانید که بسیار شکنجه ام کرده اند، ولي من لب باز نكرده ام و هيچ اطلاعاتي به آنها نداده ام.»

از آخرین دیدار وی پدرش در حالی صورت گرفت که صغری را روی صندلی چرخدار با صورتی کبود و چهره دفرمه در حالیکه توسط ۴پاسدار محاصره شده بود، برای ملاقات با پدر آوردند. او حتی نمی توانست حرف بزند تنها با یک لبخند سلام کرد این آخرین لبخندی بود که بر چهره اش و برای پدرش بر لبانش نقش بست و این آخرین دیدار او بود.

دژخیمان که نتوانسته بودند در بند۲۰۹ صغری نوجوان را زیر شکنجه های فراوان بشکنند و وادار به ندامت کنند به خیال خامشان برای درهم شکستن او که سن کمی داشت در شبانگاه ۱۹بهمن ۶۰ بهمراه ۱۵۰نفر دیگر او را بر سر پیکر پاک شهدای عاشورای مجاهدین می برند آنها باشعارهای (مرگ بر خمینی و زنده باد رجوی) دیوارهای اوین را به لرزه درآوردند و با خواندن سرود آزادی تا پای جان بر آرمان آزادی ایستادگی کردند. فردای آن شب صغری نوجوان همراه۱۵۰نفر از یاران مجاهدش به جوخه تیرباران سپرده شد.  
پیوندها:
ایران-زندگی نامه ژیلا نقی زاده از زندانیان مجاهدی که 20بهمن به پیکرهای موسی و اشرف و یارانشان ادای احترام کرد وتیرباران شد
۱۷ ساله و دانش آموزی که به کاروان شهیدان عاشورای مجاهدین پیوست
ژیلا  در تهران بدنیا آمد از همان کودکی هوش و استعدادش در میان هم سن وسالهایش خیلی بارز بود و یکی از بهترین دانش آموزان دبیرستان البرز تهران بشمار میامد.  سادگی و طمأنینه و احساس مسؤولیت نسبت به دیگران از ویژگیهای برجسته ژیلا بود. به دلیل همین ارزشهای انسانی اش بود که بسرعت مجاهدین را شناخت و جذب ایدئولوژی و آرمان والای آنان شد و سال ۵۸ بود که ژیلای ۱۵ ساله تبدیل به یک میلیشیای فعال و بیتاب ایثار گر برای خلقش شده بود در راه آزادی مردمش شب و روز نمی شناخت. اودر مهر ماه سال ۶۰ در حالیکه ۱۷ سال بیشتر نداشت دستگیر و از همان ابتدا زیر شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت.
شیوه کابل زدن در زندان این بود که هر دو پا را به تخت شکنجه می بستند و بعد به هر دو پا کابل میزدند اما شکنجه گر به ژیلا گفته بود :‌ ببین حاکم شرع بریده که تو را باید ۱۰۰ ضربه شلاق بزنم. اما نگفته که چطوری بزنم بنابراین من اول یک پای تو را میبندم ۱۰۰ ضربه به آن میزنم و بعد پای دیگرت را میبندم و سهمیه صد پای بعدی را هم میزنم اینطوری حکم حاکم شرع هم اجرا میشود.  ژیلا  17ساله همه این شکنجه ها را بی باک و بیم تحمل کرد دزخیمان که فکر میکردند بخاطر سن کمش احتمال شکستن او بیش از سایر زندانیان است وقتی در مقابل اینهمه شکنجه جائي نرسیدند  در ۱۹ بهمن یعنی عاشورای مجاهدین او را بهمراه 150تن دیگر از مجاهدین اسیر بر سر پیکرهای پاک اشرف و موسی و یاران شهیدشان می برند همراه ژیلا کبری اسدی هم راهی میشود آنها هم پرونده ای بودند.
لحظه ای که ژیلا از بلندگو اسمش را شنید همه بچه ها را جمع کرد و به آنها گفت که این آخرین دیدار است و بعد یک آواز ترکی را برای همه بچه ها خواند و نماز خواند سپس ساعت و انگشترش را به یکی از مادران داد تا آنها را به مادرش برساند و به او بگوید پیامش را برساند که ژیلا نمرده بلکه زنده و در لحظه لحظه زندگیها جاری است.
آنها رفتند و با ادای احترام بر سر پیکرهای شهیدان حماسه 19بهمن  سرود آزادی سر دادند و با شعار مرگ بر خمینی درود بر رجوی بر عهدشان تا پایان استوار ایستادند و روز بعد به جوخه تیرباران سپرده شدند.
در همان ایام بود که روزی مادر ژیلا در مراسم تشییع جنازه یکی از بستگانش در بهشت زهرا شرکت کرده بود که متوجه میشود در فاصله کوتاهی از مراسم، چند مرد با عجله در حال دفن جسدی هستند. به یکی از همراهانش میگوید:‌ ببین آن که آنجا دارند کسی را دفن میکنند اما چقدر بی کس است، هیچ کس در مراسم دفن او شرکت نکرده است،‌ بیا صواب دارد ما برویم برایش فاتحه بخوانیم اما نفر همراه او قبول نمیکند و مادر ژیلا تا آخر که جنازه را آن سه مرد دفن میکردند با چشم گریان به آن چشم دوخته بود و مدام میگفت که خدایا این جنازه کدام مظلوم است که هیچ کس در مراسم دفن او شرکت نکرده است. درست در همان شب لاجوردی جلاد به خانه آنها زنگ زده و خبر اعدام ژیلا را میدهد و از آنها میخواهد که برای گرفتن وسایل و شماره قبر به زندان مراجعه کنند. بعد از دریافت شماره قبر ، وقتی به محل مراجعه میکنند، مادر ژیلا متوجه میشود، آن فرد مظلوم که سه مرد آنچنان هراسان جنازه اش را دفن میکردند و او برای مظلومیت او گریه میکرد دختر خودش ژیلا بود. که شتابان میرفت که قافله شهدای ۱۹ بهمن بپیوندد.
متن آخرین ترانه ای که بر لبهای ژیلای قهرمان به زبان ترکی جاری گشت:
شعر ترکی که ژیلا قبل از اعدام برای همبندیهایش خواند در زیر آمده است.
اوجا داغلار باشيندا بير سوري جيران بيرسوري جيران آي گولوم بير سوري جيران
جيرانين بالاسينا اولموشام حيران اولموشام حيران آي گولوم اولموشام حيران
آي گوله گوله يار گوله گوله گورولدوم من گولوم بير شيرين ديله
من گورولدوم آي گوزل بير شيرين ديله
اوجا داغلار باشيندا جيران يول آچيپ جيران يول آچبپ آي گولوم جيران يول آچيپ
جيرانين بالاسينا جلاد تير آتيپ جلاد تير آتيپ آي گولوم جلاد تير آتيپ
آي گوله گوله يار گوله گوله گورولدوم من گولوم بير شيرين ديله من
من گورولدوم آي گوزل بير شيرين ديله
 اوجا داغلار باشيندا لاله گول آچيپ لاله گول آچيپ آي گوز ل لاله گول آچيپ
لالنين ريشه سينه قانلار تكولوپ قانلار توكولوپ آي گوزل قانلار توكولوپ
آي گوله گوله يار گوله گوله گودولدوم من گولوم بيرشيرين ديله
ترجمه:
بر فراز قلل بلند، گلهٴ آهوان به اين سو و آن سو ميدوند
و من شیفته آهو بچه زیبائی گشته ام 
شيفته شيرين زباني های او شدهام كه مرا با خودمي برد
بر فراز قلل بلند آهوان كوچك، راه خود را به سوي بيابانها گشودهاند
خود را به آن راه سپرده اند
در گوشه ای اما صيادي به آهوبچه تيرخورده ای پيروزمندانه نگاه ميكند
اما من نميمانم من ميروم
من شيفته شيرين زباني او شده ام كه مرا با خود ميبرد
بر فراز قلل بلند لاله ها شكوفا شدهاند
ريشههايشان از خونهاي سرخ و سوزان سيراب است
خون هزاران، به پاي اين لاله ها ریخته است، هزاران
اما من نمي مانم من ميروم
آخر من شيفته شيرين زباني او شده ام كه مرا باخود ميبرد.
ایران-زندگی نامه بیژن کامیاب شریفی از زندانیان مجاهدی که 20بهمن به پیکرهای موسی و اشرف و یارانشان ادای احترام کرد وتیرباران شد
مجاهد شهید بیژن کامیاب شریفی زندگی مبارزاتیش را از همان آغاز انقلاب شروع کرد و از جمله جوانانی بود که در تظاهرات انقلاب شرکت فعال داشت. در تابستان 1359 به انجمن حنیف پیوست و در این ارتباط فعالیت هایش با سازمان را شروع کرد. او بخاطر علاقه‌اش به مردم، در مدرسه و در بین بچه‌های محل و انجمن خیلی محبوب بود. بیژن مجاهدی پرشور و پرنشاط بود. بعد از 30 خرداد 60 او مدت ها بصورت مخفی زندگی کرد . اما سرانجام در دی ماه همان سال دستگیر شد و به زندان اوین منتقل گردید. بیژن قهرمان 18ساله بود که در روز 20 بهمن به همراه بیش از 150 مجاهد گردن فراز دیگر، دربرابر پیکرهای پاک اشرف و موسی ادای احترام کرد و سلام داد و سپس راهی جوخه تیرباران شد. 

۱۳۹۴ آذر ۳, سه‌شنبه

ایران-گزاراشات تکاندهنده ای از ایستادگی مادران مجاهدزیر شکنجه های ابو داعش در دهه شصت

مادر مجاهد ملک تاج حکیمی

در گزارش ديگري از زندان باشگاه افسران رشت دربارهٌ مجاهد شهيد بتول اسدي، از مسئولان نشريهٌ پيام جنگل، كه به اتفاق همسرش، مجاهد شهيد اسلام قلعه سري، دستگير شده بود، آمده است: «26آبان1360، با يك رگبار و سه تك تير بتول اسدي پركشيد. همه در سكوت و ناباوري به هم نگاه ميكرديم. رؤيا به آرامي شروع به گريستن كرد و من با بغض به نماز ايستادم. چند دقيقه پيش بود كه با صداي فرياد بتول، از پشت پنجرهٌ سلول، همه مان از خواب بيدار شده بوديم. "بچه ها! بچه ها دارند ميبرند اعدامم كنند!"

شب پيش كه او را براي بازپرسي صدا زدند، به من گفت: "اگر برنگشتم تو برو، اما پيامهايم يادت نرود". به او گفته بودم: "نه! بدون تو نميروم. الان ميروي بازپرسي، بعد نوبت دادگاه است، وقت داريم". خنديده بود: "به هرحال اگر نشد حتماً خبرت ميكنم".

صبح با فرياد بتول از خواب پريدم، باعجله به طرف پنجره رفتم و از لابه لاي ميله ها محكم به پشتدري سلول كوبيدم، باز شد، يك لحظه نگاهمان به هم گره خورد. تا من را ديد خنديد، يعني كه ديدي به قولم وفا كردم؟ چندپاسدار با ضربات قنداق تفنگ سعي ميكردند سوار ماشينش كنند، چندنفرشان هم به سمت پنجره آمدند و با فحش و ناسزا به من، آن را بستند. چند دقيقه بعد صداي رگبار آمد و سه تكتير خلاص … بعد مزدوران برگشتند، صدايشان را ميشنيدم، قهقهه ميزدند، بين خودشان شيريني پخش ميكردند.

"فقاتلوا ائمة الكفر"، "سران كفر را كشتيم". بعد احمد گرگاني، رئيس زندان، آمد و با فحش و ناسزا از پشت در سلول صدايم كرد، چادرم را به سركردم و رفتم. در حياط زندان با مشت و لگد به جانم افتاد، بعد من را به انباري زندان برد، اتاق مخروبه يي بود پر از موش. يك تخت گوشهٌ اتاق بود، دستم را به تخت زنجير كرد و همينطور كه فحاشي ميكرد، رفت.

نه!… اين سلسله را پاياني نيست. مادر كبيري (معصومه شادماني)، بار دوم بود كه گذارش به اوين ميافتاد. سالها در زندانهاي شاه به سر برده و پس از تحمل بدترين و سخت ترين شكنجه ها سرفراز و پيروز بيرون آمده بود. اينبار در زندانهاي خميني آنقدر به او كابل زده بودند كه گوشت پاهايش تا زانو ريخته بود. عاقبت نيز بدون آنكه مداوايش كنند او را به جوخه تيرباران سپردند.

مادر ملكتاج حكيمي 50ساله، 6ماه قبل از دستگيري، فرزند مجاهدش، حسين شريفيان، تيرباران شده بود. وقتي مادر را دستگير ميكنند، جلادي ميگويد اگر حرف نزند «چشمهايش را از كف پاهايش درخواهد آورد». مادر در زيرشكنجه نه تنها چشمان كه علاوه بر آن، قدرت شنوايي خود را هم از دست ميدهد. مادر گفته بود: «در زير شكنجه خوشحال بودم كه كر شده ام و ديگر صداي "بگو! بگو" را نميشنوم». گوشت كف پاهايش ميريزد، اما همچنان مقاومت ميكند و جلادان رذل بعد از تجاوز به مادر، او را به تيرك تيرباران ميبندند. آخرين پيام مادر اين بود: «من يك ميليشياي پير و فرتوتم. قلبم پر از كينه است. مسلسل به دست ندارم. اما دستانم را مسلسل خواهم كرد».

 در مشهد مادر شايسته را در ملأ عام حلق آويز ميكنند. وي در آخرين لحظات خطاب به پاسداران ميگويد: «اگر مسلسلي در دست داشتم، همينجا شما را به رگبار مي بستم».

مادر ذاكري، 70 ساله، آنگاه كه بر تيرك تيرباران بسته ميشود، به دژخيمان ميگويد: «چشمهايم را نبنديد، ميخواهم در صفير گلوله هاي شما حقانيت مجاهدين را ببينم».

در همدان پروين مستوفي، مادر سه فرزند، را كه باردار بود اعدام كردند و در شهركرد يك زن مجاهد باردار را در ديگ آبجوش انداختند. در زندان شيراز، قبل از اعدام، خون مريم فلاحت را سه بار كشيدند و سه بار به او تجاوز كردند. پاسداران در تهران به اكرم محمدي 16ساله تجاوز كردند. او را كه در اثر اين تجاوز تعادل روانيش را از دست داده بود، به شوفاژ زنجير كرده بودند. ثريا شكرانه در زندان مشهد بارها با كابل شكنجه شد و سرانجام پيكر تكه تكه شدهاش را در پتو پيچيده و به رگبار بستند.

اما هرگز اين جنايتها در عزم جزم اين زنان شيردل براي سرنگوني رژيم ضدبشري خللي وارد نكرد. زبان حال آنان را از دست نوشتهٌ ميليشياي كم سن وسالي كه پس از 11روز در تاريكخانهٌ گوهردشت بر ديوار قفسش نوشته است، ميخوانيم: «بدنم درد ميكند، دستهايم ميلرزد، پاهايم توان ندارند، اما زندگي بدون مبارزه يعني مرگ».

چندنمونهٌ ديگر را از گزارش يك زن مجاهد كه ده سال زندانش را در اوين و قزلحصار و گوهردشت گذرانده است، نقل ميكنيم: «در بند311 اوين بوديم با 5نفرديگر. نزديك 4شهريور بود. يكي را آوردند تمام سر و صورتش باد كرده بود، دست و پاهايش هم به شدت زخمي بود. حميده قليپور از بچه هاي دانشجويي بود، علت دستگيريش را پرسيديم، گفت يكي از شيشه هاي مغازهٌ حزب اللهي ها را با سنگ شكسته، بعد توسط پاسدارها دستگير شده بود. با وجود اينكه او را خيلي زده بودند روحيهٌ خيلي بالايي داشت. وقتي براي اعدام بردندش، گفت: "بچه ها من بهتون يه چيزي ميگم كه شكنجه زودگذره، اونچه كه باقي ميمونه عشق به خدا و به خلق محرومه…"

فرح حق شناس كه در سال1360 دستگير شده بود از بچه هاي دانشجويي بود، سه بار به شدت كتكش زده بودند، ولي كلمه يي سخن نگفت. بر اثر كابل هردوپايش باندپيچي شده بود. روحيهٌ شادي داشت، يكسره ورزش ميكرد و به ما ميگفت: "ورزش كنيد، اصلاً روحيه تون رو نبازيد، مشكلات مهم نيستند…"

طاهره سماوات در بند240 بود، بر اثر ضربه هاي كابل پاهايش در چند جا عفوني شده بود كه لازم بود آنها را نيشتر بزنند. وقتي نيشتر ميزدند، دل همهٌ بچه ها ريش ريش ميشد، صحنهٌ دلخراشي بود . با اينحال، طاهره لبخند خودش را فراموش نميكرد و ميگفت: "بچه ها مبارزه سختي داره، ولي تنها چيزي كه تكيه گاه من است و بهم اميد ميده همين چهرهٌ مردمه، من در لحظاتي كه شكنجه ميشدم فقط با اميد به اون چهره ها بود كه ميتونستم تحمل كنم…"

۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه

ایران-یادواره مجاهدقهرمان گیتی نیک بخت و فرزند بدنیا نیامده اش و همسرش نجف بني مهدي



34سال پیش خمینی شقی بنیان گذار شدیدترین نوع دیکتاتوری مذهبی و پدر خوانده داعش امروزی شد هنوز خیلی راه مانده که داعش امروز به گرد پای خیمنی قاتل وملعون برسد. یکی از شقی ترین جنایتهای خميني جلاد فتواي به قتل رساندن مادران باردار بود.
مجاهد شهيد گيتي نيك بخت يكي از نمونه هاي اين جنايت است او دانشجوي حقوق دانشگاه تهران بود بهمراه همسرش در تير ماه سال 60 دراصفهان دستگير شد وبا اینکه باردار بود بلافاصله به زیر شدیدترین شکنجه برده میشود اما گیتی قهرمان با تحمل همه شکنجه ها سر انجام  در روز چهارشنبه ۱۵مهر سال۱۳۶۰ درحاليكه شش ماهه باردار بود به جوخه اعدام سپرده شد و جان عاشقش را فداي استقبال از آزادي در كوچه هاي شهر كرد. اوبه همراه ۲۵مجاهد دیگر به گلوله بسته شد. گیتی 24ساله و فرزند بدنیا نیامده اش شش ماهه بود.
خبر این اعدام او در  روز شنبه ۱۸ مهرسال ۱۳۶۰ در روزنامه کیهان و روزنامه جمهوری اسلامی منتشر شد.

 نجف بني مهدي


همسر او مجاهد شهيد نجف بني مهدي كانديداي سازمان در شهر كرد چهر ه اي محبوب و شناخته شده ای بود بهمین دلیل مورد خشم وکینه حیوانی شکنجه گران قرار گرفت اما او  با تحمل شكنجه هاي بسيار  به يكي از اسطوره هاي مقاومت در زير شكنجه تبدیل میشود مجاهد قهرمان نجف بعد از یک ماه شکنجه بی وقفه درساعت هفت شب در نيمه هاي مرداد سال 60 و در زيرشكنجه به شهادت رسيد.
خبر شهادت او در روز 17مرداد سال60 از راديو رژيم پخش شد برای سرپوش گذاشتن بر این جنایت رادیو اعلام میکند نجف بني مهدي در زندان خودكشي كرده است. دروغي كه هيچ خريداري نداشت و همه ميدانستند او زير شكنجه به شهادت رسيده است.
نجف بعداز اينكه بعنوان كانديداي سازمان مجاهدين انتخاب شده بود گفته بود:
ما مسئوليتي سنگين بر دوش داريم حالا كه از چنين اعتمادي از سوي خلق برخورداريم چيزي جز مسئوليت بيشتر به ما اضافه نميكند و اميدوارم بتوانيم دين خود را نسبت به مردم ادا كنيم
هنگاميكه به سرگذشت ستم و بيدادي كه بر خلق مان رفته است مي انديشم وجودم را درد عميقي فرا ميگيرد ولي با اميد و عشق به سازمان مجاهدين به آينده اي تابناك اميدوارم.

اينچنين بود كه با چنين فديه هاي با ارزشي آينده تابناك ميهن در سياهترين روزهاي تاريخ ميهن رقم خورد اينچنين بود كه كودكان بدنيا نيامده هم مشعلهائي شدند براي روشنائي بخشيدن به شهر و روشن نگاه داشتن كور سوي آزادي و تحقق آينده تابناك براي نسلهاي بعدي
قسمتی از خاطرات زندان اصفهان
"نجف بنی مهدی" دلاوری از شهرکرد
شبها اجازه داشتیم که دراز بکشیم و روی همان پتوی سربازی بخوابیم. معمولآ از کفشهایمان بعنوان بالش استفاده میکردیم... اصولآ مدت کوتاهی بعد از دستگیری و آشنایی نسبی با محیط و شرایط جدید، فرد زندانی انطباق و اشراف بیشتری نسبت به محیط پیرامون پیدا میکند و الزامآ اولین و ضروری ترین کار هر زندانی ایجاد ارتباط و برقراری رابطه با محیط و دیگر افراد زندانی میباشد. در آن شرایط یکی از مواقع مناسب تماس و گفتگو شبها بود که تحرک پاسدارها کمتر میشد.
همان شب اول  یا دوم یکی از افرادی که نزدیک من خوابیده بود به آرامی شروع به صحبت کرد. قبل از من دستگیر شده بود و بیشتر مشتاق شنیدن اخبار بیرون بود. از جزئیات انفجار دفتر حزب چماق بدستان و اینکه چه کسانی از سران رژیم به هلاکت رسیده اند میپرسید. من هم او را در جریان اوضاع و احوال بیرون تا پیش از دستگیری خودم گذاشتم. از بچه های شهرکرد بود و گویا به همراه همسرش در اصفهان دستگیر شده بود. بعد از کمی صحبت و اعتماد اولیه به آرامی گفت: "من نجف بنی مهدی هستم" و سپس با سکوت منتظر عکس العمل من شد. نام او برایم آشنا بود چون او در سال ۱۳۵۸ کاندیدای مجاهدین خلق در اولین دوره انتخابات مجلس شورای ملی در شهرکرد بود. بلافاصله گفتم: اسم تو را در نشریه دیدم و بیاد دارم... میدانست که رویش حساس هستند و بزودی او را به زیر بازجویی و شکنجه خواهند برد. با توجه به تاریکی نسبی محیط و داشتن چشم بند و حضور مداوم پاسداران شیفت شب، امکان دیدن چهره همدیگر و صحبت بیشتر نبود و طبیعتآ در انتظار و اضطراب فرا رسیدن روز بعد به خواب رفتیم.  
فردا صبح زود در حین حرکت کاروانهای دستشوی و جابجایی های مستمر افراد بازداشتی توسط پاسداران هر شیفت، از هم دور افتادیم و من دیگر خبری از او نداشتم تا این که حدودآ یک ماه بعد بطور غیرمنتظره ای در اخبار ساعت ۲ بعد از ظهر رادیو ایران خبر شهادت او را تحت عنوان خودکشی یکی از عناصر منافقین در زندان اصفهان شنیدم. لازم به یاداوری است که در آن ایام مسئولین قضایی رژیم عمومآ کشتارهای جنایتکارانه خود را، لااقل در حد انتشار نام بچه های اعدام شده، رسمآ به عهده میگرفتند. بخصوص در شهری مثل اصفهان که هنوز ماشین کشت و کشتار رژیم، هم طراز سیستم خون و جنون دادستانی و سپاه تهران، تنظیم و آب بندی نشده بود و اعدامهای سیستماتیک را رسمآ آغاز نکرده بودند. ضمن اینکه نجف بنی مهدی یک فعال سیاسی شناخته شده در شهرکرد بود و هنوز در دادگاه انقلاب حتی محاکمه هم نشده بود. بنابراین وقتی نجف دلاور در مرداد ماه سال ۱۳۶۰ در زیر شکنجه وحشیانه بازجویش در بازداشتگاه سپاه اصفهان به قتل میرسد، مسئولین سپاه با سرهم بندی یک خبر مضحک و جعلی در رادیو سراسری کشور اعلام میکنند که نجف در حمام بازداشتگاه سپاه بعلت باز گذاشتن شیر آب گرم و ایجاد بخار زیاد داخل دوش دست به خودکشی زده و خفه شده است! انتشار این خبر غیرواقعی لااقل برای بچه های زندانی که آن روزها از همان حمام و دوش استفاده میکردند بسیار ابلهانه و غیرممکن به نظر میرسید ولی گویا این سناریو بچه گانه به این خاطر ساخته شده بود که وقتی پیکر نیمه جان و بدن خون چکان نجف را بعد از شکنجه های بسیار، موقتآ در همان دوش حمام رها میکنند او همان جا جان میسپارد و جاودانه میشود. دو ماه بعد همسر باردارش مجاهد خلق "گیتی نیکبخت" و خواهر مجاهدش "فاطمه بنی مهدی" نیز در کشتارهای مهرماه همان سال در اصفهان تیرباران میشوند.

۱۳۹۴ مهر ۲۰, دوشنبه

ایران-یادی از شهیدان روز19مهر60-دکترعلی خدا بنده لوئی

از خاطرات محمد خدابنده لوئی بمناسبت نوزده مهر سالگرد شهادت پدر مجاهدش

دکتر علی خدابنده لویی در سال 1318 در روستای « گنبدچای» همدان بدنیا آمد . مادرش را در کودکی از دست داد . زندگی دوران کودکی اش همانند بقیه مردم و روستاییان ایران در فقر و محنت گذشت . در نوجوانی به شهر همدان رفت و همزمان با کارگری به تحصیل در کلاسهای شبانه پرداخت .
سختکوش و خودساخته
اواخر دهه سی به تهران آمد وچند سال بعد با تلاش و سختکوشی بسیار (پس از کسب مدرک پزشکی) در محله دروازه غار تهران مطب دندانپزشکی خود را دایر کرد .
به دلیل احساس مسئولیت و تعهد انساندوستانه و انقلابی نسبت به مردم محروم جنوب تهران در حرفه پزشکی اش بسرعت پیشرفت کرد و به شهرت و خوشنامی گسترده اجتماعی رسید . در دهه پنجاه بارها توسط دوستان و بیماران مناطق دیگر تهران به او پیشنهاد شد که مطب خود را به محله های پردرآمد و شمالی تهران منتقل کند ولی او که عشق و سودای خدمت به مردم محروم را در سر داشت با این پیشنهادات مخالفت کرد و تا زمان شهادت در همان محله دروازه غار و در کنار مردم گودهای جنوب تهران باقی ماند .
نه به دیکتاتوری سلطنتی
علی خدابنده لویی در ابتدای دهه پنجاه بدلیل مخالفت با دیکتاتوری شاه و حضور در یک محفل سیاسی بنام « کانون ارشاد » که به فعالیت برعلیه رژیم شاه مشغول بود به همراه دهها تن دیگر از دوستانش دستگیر و به زندان کمیته مشترک ساواک منتقل شد . اکثر اعضای این محفل هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران بودند و توسط یک فعال نزدیک به سازمان مجاهدین خلق بنام حسنعلی صفایی با مجاهدین خلق ارتباط داشتند و کمک های مالی و امکاناتی و اطلاعاتی به سازمان مجاهدین ارائه می کردند .
همزمان با خیزش مردم ایران در سال 1356 علی خدابنده لویی فعالانه در تظاهرات و فعالیت های سرنگون کننده بر علیه شاه شرکت کرد و در تابستان 1357 برای بار دوم بدلیل شرکت در تظاهرات اعتراضی ضد شاه دستگیر ولی مدت کوتاهی بعد آزاد شد .
فعالیت مسالمت آمیز
پس از سرنگونی شاه , دکترخدابنده لویی در بخش « امداد پزشکی » سازمان مجاهدین به همکاری با مجاهدین پرداخت و همزمان عضو تشکیلات « کانون توحیدی اصناف » هوادار سازمان مجاهدین خلق بود . او همچنین بخشی از ساختمان های محل کار و سکونت خود را در اختیار مجاهدین گذاشت که محل تجمع و سازماندهی فعالیت انجمن های هوادار مجاهدین در محله های خزانه بخارایی و دروازه غار بود
در سال 1358 و سپس در سال 1359 توسط سپاه پاسداران بدلیل فعالیت های سیاسی به سودمجاهدین دستگیر شد .
تغییر دوران
روز سی خرداد 1360 شب هنگام, پس از شرکت در تظاهرات صدها هزار نفره مسالمت آمیز هواداران مجاهدین خلق در تهران دستگیر وبه کمیته نازی آباد منتقل شد بدلیل ضرب و شتم توسط پاسداران کمیته منطقه سیزده, استخوان دنده های سینه اش شکست . در روز ششم تیر به زندان اوین منتقل شد . در اوین علیرغم شکنجه های بسیار شرط همکاری با رژیم و مصاحبه برعلیه سازمان مجاهدین خلق را نپذیرفت و به اعدام محکوم شد .

خبر اعدام 73 تن از مجاهدین و مبارزین که نام دکترعلی خدابنده لویی نیز در زمره آنان بود در روز 19 و 20 مهر 1360 در روزنامه کیهان و دیگر روزنامه ها و رسانه های صوتی و تصویری رژیم خمینی منتشر شد. 
نام پدرم در شماره 15 اعلامیه «دادستانی کل انقلاب» قید شده است. همانگونه که برای نمونه در تصویر روزنامه کیهان می بینید در آن دوران، روزانه ده ها نفر به جرم مخالفت با خمینی و رژیم جهل و جنایت به جوخه اعدام سپرده می شدند و برای ایجاد فضای رعب و وحشت و تسلیم، نام هایشان بصورت علنی توسط رژیم منتشر می شد.
در روز نوزدهم مهر کلیه رسانه های رژیم خمینی مانند تلویزیون و روزنامه ها مبادرت به انتشار اسامی بیش از هشتاد تن از مجاهدین و مبارزین کردند که همان روز در زندان اوین تیرباران شده اند .
پرداخت هزینه آزادی
مجاهد شهید علی خدابنده لویی در زمان شهادتش 42 ساله بود و دارای هفت فرزند بود که بزرگترین شان هفده ساله و کوچکترین شان هشت ساله بود . او در تضاد کامل با ایدئولوژی « بی هزینگی » , علیرغم اینکه دغدغه و نگرانی شدیدی نسبت به امنیت و معیشت خانواده اش داشت, حاضر به توبه و ندامت نشد و با اقتدا به رهبر تاریخی و ایدئولوژیکش « امام حسین » به یزید دوران « نه » گفت و ندای « هیهات من الذله » سر داد .

پس از انتشار خبر شهادتش دهها تن از نزدیکان و آشنایان و اهالی محل به مجلس ترحیم خصوصی او شتافتند ولی پاسداران به مجلس بزرگداشت او حمله کردند و نزدیک به صد مرد و زن و کودک و نوزاد و پیرمرد و زنان سالخورده را دستگیر و با چند اتوبوس به بازداشتگاهی در جنوب تهران در نزدیکی بهشت زهرا منتقل نمودند و بعد از چند روز بازجویی و ایجاد رعب و وحشت از همه آنها تعهد مکتوب گرفتند که دیگر نباید در مراسم بزرگداشت او و هیچ مجاهد
دیگری شرکت کنند .

تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سال هاست
بر بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
ازمرده ات هنوز پرهیز می کنند
یاد و نام همه شهیدان راه آزادی ایران زمین جاوادنه باد
زندانی سیاسی دهه شضت، محمد خدابنده لویی (فرزند دکتر خدابنده لویی)