۱۳۹۶ مرداد ۲۰, جمعه

ایران-مادر مجاهدان قهرمان مادر رهبر به دیدار فرزندانش شتافت


مادر سه شهید مجاهد دار فانی را وداع گفت و به سه پسر مجاهدش که در دهه شصت در مبارزه با فاشیم مذهبی حاکم بر میهن به شهادت رسیدند پیوست
مجاهدان شهید علی کریم و ذات الله رهبر در شهر قائم شهر 
کریم دانش آموزی ۱۸ساله بود و دو برادر دیگرش در بیست سالگی بر سر آرمان آزادی و مجاهدین جان فدا کردند 
بجز این نام ها از سرگذشت این مجاهدان و داغی که بیش از سه دهه بر قلب سوزان مادر بود  هیچ اطلاعات دیگری در دست نیست. 
در جمع آوزی اطلاعات قهرمانان و فدیه های آزادی میهن به هر طریق ممکن بکوشیم
یادشان گرامی و خون جوششان بیشتر از همیشه جاری و راه و رسم مجاهدان جوشان تر بر فرازی بالا و بلندتر تا سرنگونی رژیم پلید و سفاک ولایت فقیه پایدار است بله این خونها ست که فصل آزادی میهن را رقم زده است
 مادر مجاهدان شهید مادر سلیمه رهبر
مراسم مادر مجاهدان شهید مادر سلیمه رهبر
مجاهد شهید ذات الله رهبر
 مجاهد شهید علی رهبر


https://plus.google.com/u/0/106133040142268654266

۱۳۹۶ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

#ایران-به یاد #مجاهد #قهرمان #احمدرضا_شادبختی،عضو تحریریه #نشریه_مجاهد وکاندیدای #مجاهدین از اراک



مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی، عضو تحریریه نشریه مجاهد و کاندیدای مجاهدین از اراک

۱۶ مرداد۱۳۶۰ مجاهد قهرمان  احمدرضا شادبختی همراه با ۴۲ مجاهد ديگر تيرباران شد.
او زير شكنجه به «لاجوردي» گفته بود: «بجنگ تا بجنگيم!

آن‌چنان‌که زندانیان ازبند‌رسته گفته‌اند و نوشته‌اند، در روزی از اولین روزهای مردادماه سال1360، آن‌گاه که شقاوت جلادان اوین به‌سرپرستی لاجوردی دژخیم به‌اوج رسیده بود، دستگیری یک مجاهد قهرمان، در این شکنجه‌گاه ولوله می‌افکند، بازجویان قربانیان شکنجه‌های قرون‌وسطایی خود را از تختهای شکنجه باز می‌کنند و با چشمهای بسته، از اتاقهای «شعبه‌های» جلادی اوین به‌راهروها منتقل می‌کنند تا پذیرای یک مجاهد نامدار باشند.
زندانیان که از زیر‌چشم‌بندها شاهد جست‌و‌خیزهای جلادان از‌جمله: «ناصریان، پیشوا، میرزایی، جلیل و » بودند، مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی را می‌بینند که به‌رغم نقص عضو و اندام نحیفش با قامتی استوار در برابر جلادان ایستاده و آنها را به‌سخره گرفته است. دقایقی بعد با حضور سردژخیم، لاجوردی، نبردی تاریخی آغاز می‌شود، نبرد میان مجاهد خلقی با دستهای بسته اما اراده‌یی از نوع همان اراده‌هایی که خود بارها در صفحات «مجاهد» تصویر کرده بود، با دژخیمی که داغ و درفش و شلاق و جوخه تیرباران را در اختیار دارد. شرح اولین مکالمه میان احمدرضای قهرمان و لاجورد‌ی دژخیم، در این یاد مختصر نمی‌گنجد. اما تنها به‌یک اشاره باید گفت که صحنه نبرد آن‌چنان درخشان و شورانگیز بود و قهرمان صحنه آن‌چنان با صلابت در مقابل دژخیم ایستاده بود،‌که زندانیانی که شاهد آن بودند، بی‌اختیار اشک شوق و شادی فرو می‌ریختند. یکی از زندانیان که از نزدیک شاهد این رو‌در‌رویی سخت و سنگین بود، می‌گوید: «صدای پای لاجوردی دژخیم را شنیدم که از کنار من عبور کرد و وارد شعبه7 شد، من که هم‌چنان از زیر چشم‌بند نگاه می‌کردم دیدم که او چشم‌بند را از روی چشمهای "احمدآقا" باز کرد (زندانیان مجاهد به‌خاطر احترام ویژه‌یی که برای مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی قائل بودند، او را "احمدآقا"، خطاب می‌کردند). معمولاً وقتی چشم‌بند را از روی چشم زندانی باز می‌کردند، به‌معنی این بود که شهادت او قطعی است. این‌را همه می‌دانستند. لاجوردی با او سلام و علیک کرد. او را از قبل می‌شناخت و با شخصیت پر‌صلابت او آشنا بود، به‌همین دلیل با او رابطه‌یی کاملاًً متفاوت برقرارکرد. من تابه‌حال ندیده بودم که لاجوردی دژخیم با یک زندانی این‌گونه از موضع پایین رابطه برقرار کند و احمدآقا در مقابل پرغرور و باصلابت ایستاده بود، انگارنه‌انگار که دستگیر شده و اتفاق خاصی افتاده است. صحبتهای زیادی بین آنها رد‌و‌بدل شد وقتی لاجوردی شروع به‌تهدید کرد، احمدآقا چشم در چشم لاجوردی انداخت و گفت:
 من همین امروز سر قرار بودم، و فردا و پس‌فردا چندین قرار دارم و اطلاعاتم به‌روز است، تو فکر می‌کنی که می‌توانی یک مجاهد خلق را وادار به‌تسلیم کنی، ببینیم که مجاهد خلق تسلیم می‌شود یا د‌ژخیم. 
همه بچه‌ها بعداً می‌گفتند که با مشاهده این صحنه اشک شوق از چشمانشان جاری شده بود. به‌خصوص وقتی احمدآقا از مسعود صحبت می‌کرد، همه احساس کرده بودند که او به‌کوه تکیه دارد و به‌همین دلیل مثل کوه ایستاده است» به‌روایت شاهدان، این نبرد که لاجوردی جلاد برای آن کشمکشی چند‌ین‌ماهه را پیش‌بینی‌کرده بود، کمتر از 2هفته بعد، در روز 16مرداد1360، با پیروزی کامل و تمام‌عیار مجاهد خلق و به‌زانو درآمدن دژخیم، به‌پایان رسید. لاجوردی که خود از بیان به‌زانو درآمدنش گریزی نداشت، به‌ناچار فرمان تیرباران او را صادر کرد

آخرین نوشته او در نشریه مجاهد قبل از دستگیری:
پاسخ جاودانه به«جوهر و مضمون اصلی هستی و تاریخ»” «زنده می‌ماند تا دین خدا را از اسارت خدایان زمینی که در "غیبت" او ایمان و باور بی‌ریای مردم را در میدان تاخت‌و‌تاز "ولایت" و "نیابت" دروغینشان به‌بازی گرفته‌اند، وارهاند و خدا را از درون مساجد اشغال‌شده و از فراز منابر غصب‌شده به‌میان محرومان برد و در پاکترین و زیبنده‌ترین و زیباترین شکلش به‌نمایش گذارد. خدایی که نه بر توهم و فریب و جهل توده‌ها، که بر "آگاهی" ‌و "آزادی" انسان استوار است. زنده می‌ماند تا زنده‌بودن و جاودانگی پایداری و مقاومت انسان را جلوه‌گر سازد و با این مقاومت تاریخی رفیع‌ترین قلل توحید و یگانگی اجتماعی را تا تحقق جهانی آزاد، آباد و عاری از ستم و طبقات بپیماید.

آری "او" زنده می‌ماند» وقتی مجاهد قهرمان احمد‌رضا شادبختی، این آخرین جملات از آخرین یادگار قلمیش را در مجاهد125 (27خرداد60) می‌نگاشت، نمی‌دانست که یک‌ماه بعد شکنجه‌گاه اوین صحنه پرشکوهی از همین «مقاومت انسان» خواهد بود و خود او ازجمله قهرمانان آن صحنه است که باید با به‌خاک مالیدن پوزه جلادترین جلادان، لاجوردی دژخیم، سایه سیاه و شوم او را با نوری که از قلب و ضمیر انسان «آگاه»‌و «آزاد» و آن‌چنان که کمی پیشتر نوشته بود؛ 

«انقلابیون پاکباخته» می‌جوشد، بشکافد و چشم و دل اسیران بی‌پناهی را که شاهد رویارویی یک مجاهد خلق با دیو خون‌آشام اوین هستند‌، روشن سازد.

مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی، عضو تحریریه نشریه مجاهد و کاندیدای مجاهدین از اراک



۱۳۹۶ تیر ۲۳, جمعه

ایران-زنی حماسه سازکه هنگام تیرباران باردار بود یادواره مجاهدقهرمان بتول عالمزاده درسی وچهارمین سالگرد به خون خفتنش


یادواره مجاهدین شهید بتول صدیه و محمدعلی عالمزاده


مجاهد قهرمان بتول عالمزاده در كرمان، محل تولدش، فعاليت داشت. بعد به تهران رفت و مدتها با همسر و طفل شيرخوارش بدون داشتن كوچكترين امكاني در اختفا به سر برد.
او از رنجها و مشكلاتي كه به خاطر حفظ فرزندش كشيده بود داستانها تعريف مي كرد. عاقبت محل استقرار آنها لو رفت و در حمله پاسداران همسر بتول، مجاهد شهيد علي غفوري، و طفل شيرخوارش به نام نسرين، به شهادت رسيدند و بتول مجروح و دستگير شد.
شكنجه هاي قرون وسطايي از همان اولين لحظات دستگيري آغاز و بتول در حالي كه باردار بود شديدترين فشارهاي ضد انساني دژخيمان را تحمل كرد.
او در حالي كه همسر و فرزند يكساله اش را از دست داده بود، و در شرايطي كه باردار بود يكي از حماسي ترين مقاومتها را در زير شكنجه كرد و عاقبت در مرداد 1361 به جوخه تیرباران سپرده شد.
خانواده عالم زاده نه تن از فرزندانش را تقدیم آزادی میهن کردند
یادشان گرامی باد


ایران-یادواره شیر زن مجاهد لعیا عنصریان از اولین زنان مجاهد شهر تبریز که در روز ۸ تیر۱۳۶۰ با شلیک به رحم تیرباران شد

«مگر گناه من چیست؟ مگر به جز آزادی چیزی میخواهیم؟ مگر خون من از سایر بچه ها که در این مسیر شهید شدند رنگین تر است؟ ما آزادی بیان می خواهیم. نمی خواهیم کسی به ما زور بگوید که عقیده مان چه باشد. می خواهیم خودمان انتخاب کنیم که چگونه زندگی کنیم. نمی خواهیم کسی به ما دیکته کند که چطوری زندگی کنیم. من زندان را انتخاب می کنم». این بود پاسخ قهرمان مجاهد لعیا عنصریان به خواسته پاسدار رذلی که او  را تهدید به دستگیری کرده بود.
بله سخن از شیر زن مجاهدی است که تمام وجودش فریاد مرگ برخمینی و درود بر رجوی بود.
شیر زنی که تنها ۱۸سال از بهار عمرش گذشته بود ولی آنچنان جانانه و شیدا در مقابل شکنجه گران جنگید که دشمن زبون و خار در مقابل روحیه انقلابی او گفته بود اگر ما هزار نفر چون او داشته باشیم هرگز شکست نخواهیم خورد. دژخیمان کینه عمیقی از او به دل داشتند . به همین خاطر قبل از اعدام رذیلانه به او تجاوز کردند. سپس خون او را کشیدند. و هنگام تیرباران  با شلیک ۵ تیر ژ-۳ به رحمش او را به قتل رساندند.
۳۵سال پیش در سحرگاه ۸تير ۱۳۶۰در ساعت ۰۴۰۰صبح بدستور موسوي تبريزي سردژخيم جلاد خمینی كه آن زمان حاکم شرع آذربایجان شرقی وغربی و کردستان بود ۱۲ قهرمان تیرباران شدند
در انتقام گیری از اعدام انقلابی بهشتی جانی موسوی تبریز جنایتکار به زندان تبریز رفته و گفته بود: از بين زندانيان، بي گناهترينها را امشب براي اعدام انتخاب كنيد. لعیا عنصریان میلیشیای ۱۸ساله، درمیان ۱۲ قهرمان انتخاب شده بود هم زمان دیگر او مجاهد شهید رقیه موتاب پوررضایی و فدائي خلق روح انگیز دهقانی در زندان تبریز تیرباران شدند.

لعیا همه وجودش برای سازمان محبوبش یعنی سازمان مجاهدین خلق ایران بود. او از نسل کبوتران خونین بال میلیشیا بود. نسلی که با عشق مسعود رجوی پا در میدان مبارزه گذاشت و در این مسیر آبدیده شد و هر روز مصمم تر از روز قبل با جسارت و شجاعت تمام طی طریق نمود. هنگام بازداشت با اینکه میدانست مزدوران اسم او را میدانند اما تا به آخر حتی اسمش را  به شکنجه گران نداد
لعیا از۲۲بهمن ۱۳۵۹تا ۸تیر۱۳۶۰ که تیرباران شد در زندان تبریز و زیر شدیدترین شکنجه ها بود. بقدری شکنجه شده بود که بدلیل آثار شکنجه کبودی صورت و شکستگی دماغ که جانیان نمیخواستند کسی متوجه شکنجه شدن او بشود در این مدت فقط ۳بار با خانواده از طریق آیفون ملاقات داده شد و تنها یک بار در عید۱۳۶۰ او ملاقات حضوری داشت و این آخرین دیدار او با خانواده اش بود.
لعیا حتی در زندان دست از فعالیت و حمایت از سازمان مجاهدین بر نداشت و در زندان برای سازمان کمک مالی جمع می کرد. او برای زندانیان عادی با کاموا لباس می بافت و پول آن را به شیوه های مختلف از جمله گذاشتن لای جوراب بافتنی به بیرون برای کمک به سازمان می داد.
تنها یادگار به جای مانده از او یک روبالشی است که توانسته بود آن را  به بیرون از زندان  بفرستد به ظاهر یک روبالشی معمولی بود، اما طرف داخلی آن آرم سازمان را به زیبایی تمام دوخته بود. این کار ارزشمند، بعدا از ایران خارج شد و در موزه مقاومت به یادگار گذاشته شد. در سال۶۴، برادر مجاهد مسعود رجوی در یک مصاحبه افشاگرانه حول مقاومت در زندانها، آنرا در پاریس به خبرنگاران خارجی، نشان داده بود.
آخرین پیام او هنگام تیرباران خطاب به جانیان قاتل او:
ما مجاهد خلقیم و شهید میشویم و از مرگ خود باکی نداریم، شما مرتجعین و پاسداران باید از مرگ خود بترسید که باید جواب بدهید




https://plus.google.com/u/0/106133040142268654266

۱۳۹۶ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

یادواره مجاهد شهید عارف اقبال، اولین جانباخته تظاهرات ۳۰خرداد۶۰



آينده تابناك مي‌باشد، هم‌چون خورشيدي كه مي‌تابد و ما وظيفه داريم خودمان را براي تحمل و پذيرش همهٌ ناملايمات و خطراتي كه برسر راه و هدف و مقصد پرشور توحيديمان وجود دارد آماده ساخته و با شجاعت و پايمردي به راه دشوا ر و پرفراز و نشيب خود ادامه دهيم…»
( مجاهد شهيد عارف اقبال در نامه‌يي به يك دوست)

مجاهد شهید عارف اقبال از دانشجویان فعال هوادار مجاهدین ۲۷ساله بود که در تطاهرات مسالمت آمیز تهران در روز ۳خرداد ۶۰ مورد اصابت گلوله قرارگرفت و به شهادت رسید
خون او بر زمین ریخته شد به همراه هزاران هزار مجاهد دیگر یا در کوچه و خیابان یا از فردای آن روز در زندان و شکنجه و میدان تیرباران 
اینچنین بود که تاریخی رقم خورد برگی از آن بسته شد و صفحه دیگری گشوده 
برگ زرین مقاومت و پایداری تا پای جان و رقم زدن صبح روز پیروزی و آینده ای تابناک همچانکه عارف شهید سی و شش سال قبل گرمای  آن را همانند تابش خورشید حس میکرد
روحشان شاد و راه سرخشان همچنان پر رهرو باد

از خاطرات مجاهد اشرفی محمد اقبال:
صبح روز يكشنبه سي و يكم خرداد ماه 1360 به بهشت زهرا رفتم. براي حضور در مراسم كفن و دفن برادرم، مجاهد شهيد عارف اقبال كه روز قبل، سي خرداد، در تظاهرات پانصدهزار نفره مردم تهران عليه خميني دجال، از سوي پاسداران جنايتكار، شناسايي و مورد اصابت گلوله مستقيم قرار گرفته و متعاقبا در بيمارستان شهيد شده بود. چون مدتي بود به زندگي مخفي روي آورده بودم، با حضور مختصري در خانه پدري در مختاري شاهپور تهران، زودتر از كاروان خودروهاي فاميل راه افتادم و در نتيجه قبل از اين كه بقيه برسند من كنار غسالخانه بهشت زهرا بودم.
يك گله دختران چادر به سر، ايستاده بودند و يك پاسدار ريشو در حال به صف كردنشان بود. شايد سي چهل نفري مي شدند كه در صفوف و ستونهاي شش در شش چيده ميشدند. كمي نگذشت، كاروان تشيع جنازه هنوز نرسيده بود كه يك آمبولانس آمد و تويش انبوه جنازه، همه تير خورده. دو نفر رفتند بالا و از در پشت آمبولانس جنازه ها را ميانداختند پايين.
اين جا بود كه علت حضور آن چادر به سرها را دريافتم. دختران معاويه بودند كه خود را خواهران زينب نام گذاشته بودند. هر پيكري كه از آمبولانس به زمين انداخته ميشد فرياد ميزدند: ”اين سند جنايت منافق“. وصف حال دل خونينم از آن روز بماند براي فرصتي ديگر، در حالي كه داشتم با خودم فكر ميكردم خميني عجب دجالانه از تكرار تجربه شاه جلوگيري ميكند و به درستي ميداند كه شكل گرفتن كوچكترين تظاهراتي در بهشت زهرا براي بزرگداشت شهدا تا سرنگوني تام و تمامش پيش خواهد رفت، پيكر عارف را به زمين انداختند، وقتي كه افتاد و صورتش به سمت من چرخيد، شناختمش. پيكر را چند نفري بلند كرديم و برديم به محل شستشو و پشت سرمان همان دختران معاويه فرياد زنان ميآمدند... كمي بعد خبر آمد كه شناسايي شده ام و به ناچار همراه با مجاهدي كه بعدا شهيد شد ـ يادش به خير، حسرت شركت در تشييع جنازه به دلم ماند ـ  ناچار شدم برگردم.

۱۳۹۶ خرداد ۲۹, دوشنبه

یادواره شاعر فدائي شهید سعید سلطانپور در سی و هفتمین روز جاودانگیش




در چنین روزی در سی و هفت سال قبل در میدان تیر باران
شاعری به رگبار گلوله ها بوسه زد و زیباترین غزل خود را با خونش نوشت
 سعید سلطانپور، شاعر، نمایشنامه نویس و مبارز فدائي خلق بدون هیچگونه محاکمه ای در زندان اوین تیرباران شد.
سعید سلطانپور که از مجلس جشن عروسی اش در تهران ربوده شده بود، پس از دو ماه شکنجه و بازجویی در زندان اوین، بدون حتا تشکیل یک دادگاه تشریفاتی در محوطه این زندان تیرباران شد.
در همان زمان نویسندگان سرشناس عضو انجمن جهانی قلم با انتشار بیانیه ای با عنوان «اعدام در ایران» که در نیویورک تایمز چاپ شد، تیرباران سعید سلطانپور شاعر، نمایشنامه نویس و مبارز راه آزادی را محکوم کردند. سلطانپور به هنگام مرگ چهل ساله بود.
سعید سلطانپور، از مبتکران تئاتر خیابانی در ایران، پس از انقلاب نمایشنامه «عباس آقا کارگر ایران ناسیونال» را براساس یک داستان واقعی در خیابان های تهران به نمایش درآورد که از یک سو با استقبال پرشور مردم و مخاطبان نمایشی؛ و از سویی دیگر با هجوم خونین چماقداران خیابانی معروف به حزب الله روبرو شد. اجرای این نمایشنامه و حتا سخن گفتن پیرامون آن پس از تیرباران سعید سلطانپور رسما در ایران ممنوع شد. 
پرتو کلامت
صداقت آینه را ویران می‌کند
افسانه‌ها
در پیچ و خم راه
                   عزلت گرفته‌اند
وقتی در دهلیز اسطوره‌ها
                                گام می‌زنی.
با تو می‌سرایم
                    با تو
تا رنگی دیگر
بر این زمانه زنم


غزل زمانه با صدای شاعر فدائي شهید سعید سلطانپور
نغمه در نغمه خون غلغله زد تندر شد
شد زمین رنگ دگر، رنگ زمان دیگر شد
چشم هر اختر پوینده، که در خون می‌گشت
برق خشمی زد و بر گرده‌ی شب خنجر شد
شب خودکامه که در بزم گزندش گل خون
زیر رگبار جنون جوش زد و پرپر شد
روی شب‌گیر گران ماشه‌ی خورشید چکید
کوهی از آتش و خون، موج زد و سنگر شد
 آن‌که چون غنچه ورق در ورق خون می‌بست
شعله زد در شفق خون شرف خاور شد
عاقبت آتش هنگامه به میدان افکند
آن‌همه خرمن خونشعله که خاکستر شد
نغمه در نغمه خون غلغله زد تندر شد
شد زمین رنگ دگر، رنگ زمان دیگر شد
چشم هر اختر پوینده، که در خون می‌گشت
برق خشمی زد و بر گرده‌ی شب خنجر شد
شب خودکامه که در بزم گزندش گل خون
زیر رگبار جنون جوش زد و پرپر شد
روی شب‌گیر گران ماشه‌ی خورشید چکید
کوهی از آتش و خون، موج زد و سنگر شد
 آن‌که چون غنچه ورق در ورق خون می‌بست
شعله زد در شفق خون شرف خاور شد
عاقبت آتش هنگامه به میدان افکند
آن‌همه خرمن خون شعله که خاکستر شد

۱۳۹۶ خرداد ۲۸, یکشنبه

تاریخ آزادی ایران مدیون روز ۳۰خرداد۱۳۶۰ روز پایان و آغاز

خرداد را بدرقه کردیم آن روز
و من دیدم که می‌گریست سخت
و شتابناک و دوان می‌رفت،
تا خبر به «تیر» پرشکوه و گرم برد
انفجاری بزرگتر در راه بود.
روز ۳۰ خرداد روز سرنوشت ساز سرآغاز مقاومت انقلابیوزشهیدان و زندانیان سیاسی /سالروز تأسیس ارتش آزادی و سالروز انقلاب ایدئولژیکی مجاهدین 
در پرتگاه تاریخ مرز بدون و نبود شدن 
مجاهدین خلق ایران استوار و محکم بر سر اصول برای تحقق آزادی خون و فدا را بر گزیدند 
بدور از مقهور شدن در مقابل تعادل قوا با دستانی خالی در برابر اسلحه و اتش و دار و درفش یک نه بزرگ تاریخی در مقابل دیو ارتجاع و خمینی دجال سر دادند
 با شعار مرگ بر خمینی به جنگ با اهریمن زمانه برخاستند 
در زیر شکنجه و در برابر زندان و اعدام و تیرباران در  اوج با فریاد درود بر رجوی مرگ را به سخره گرفتند
و اینچنین نسل قهرمان مجاهد خلق نقاب از چهره دجال قرن زدود.
رودی خروشان با ۱۲۰ هزار بخون خفته راه آزادی در اقیانوس فدا و مبارزات تاریخی خلق ایران تا به اوج کهکشان مقاومت و پایداری یک خلق و یک میهن و تاریخ بشریت عصر حاضر ناقوس سرنگونی رژیم ولایت فقیه را به صدا در آورد 
و این رودی است خروشان تا مقصد آزادی 



سیزده سالگان بالغ
بلوغی به بلندای تاریخ
یک آرمان
یک کلمه
یک سازمان
یک جنبش
یک تاریخ
یک نسل

یک خلق
اولین نوجوان ۱۳ ساله در تاریخ ۱۰۰ساله مبارزاتی ایران زمین با فرمان خمینی به شهادت رسید 
مجاهد شهید محمد رضا مقدس زاده در سال شصت در زندان اوین درحالی که فقط سیزده سال داشت به جرم شرکت در تظاهرات مسالمت آمیز سی خرداد در تهران  و هواداری از سازمان مجاهدین خلق و دفاع از دختر جوانی که بدست یک پاسدار دستگیر شده بود به شهادت رسید.

چه بسیار خانواده هائي که تمامی و یا اکثر اعضای آنها در این روز و بعد از آن دستگیر و به خون خفتند 

 در همین جا یادی میکنیم از هزاران زن مجاهد خلق که یا در میدان تیرباران و چوبه دار یا در زیر شکنجه از نوجوانان ۱۳ساله تا  مادران سالخورده و زنان باردار جان خود را فدا کردند

امروز روزی ست که به یاد زندانیان سیاسی چه کسانی که در دهه های قبل کشته شدند و چه کسانی که هم اکنون در زندانند هستیم . سر منشا این روز یعنی 30 خرداد 60 من نوجوانی بیش نبودم. روزی که به روی تظاهرات مردم اتش گشوده شد و پس از آن فقط اسامی دختران و پسران جوان اعدام شده در روزنامه ها اعلام شد. روزی که نقطه عطفي شد در تاریخ مبارزات مردم برای دستیابی به ازادی . آنچه سالها بعد از سوى فعالان مدنى شروع شد ، باز هم با سركوب و دستگيرى و حتى كشتار روبرو گردید.
.در آن روزها هیچ نمیدانستم که معنای دستگیری و اعدام چیست دستگیری و اعدام برایم دو کلمه بود که وسعت رنج پنهان در ان را درک نمیکردم. آگاه نبودم و از این نااگاهی شرمسارم.
نمیدانستم که وقتی فرزند فلان همسایه دستگیر و زندانی میشود یعنی چه؟ نمیدانستم وقتی خانواده های زندانیان و همکلاسی هایی که یکی یکی غیبشان میزد، کمتر رفت و آمد میکنند یعنی چه؟وقتی مادر هم مدرسه ای م را میدیدم و در چشمهایش فقط اشک حلقه میبست و با بغض میگفت رویا زندان است یا افسانه حکم گرفته هیچ نشانی از نشاط یا امید در چهره اش نبود.
من معنی ناامیدی آنان را نمیفهمیدم و به زودی فراموششان میکردم.
میبایست سالها میگذشت و خودم پشت در دادگاه مینشستم تا بفهمم ظلم یعنی چه. نادادرسی یعنی چه. ناقاضی یعنی چه. بی عدالتی یعنی چه. میبایست سالها میگذشت و خودم پشت در زندان منتظر میماندم تا یاد بگیرم معنای ناامیدی را . معنای اعدام را . رنج بازمانده اعدام بودن را.
وقتی میگویم از نااگاهی م شرمسارم به این معنی ست که اگر من و ما در ان زمان با آنان همراه و همبسته بودیم ای بسا قوانین ضد بشری وضع نمیشد.
ای بسا قضات غیر مستقل، نمیامدند. ای بسا دادگاههای ظاهری و احکام دیکته شده و کیلویی شکل نمیگرفتند. ای بسا عدالت گم نمیشد در سرزمینم. ای بسا عدالت از دخترم دریغ نمیشد و او اکنون زیر نور خورشید میخندید و شاد بود.
اکنون نیز وقتی مردم از خیابانها عبور میکنند میتوانند معصومه نعمتی را ببینند که به دنبال عدالت است برای اتنایش . سیمین عیوض زاده را ببینند که آزادی امیدش را میخواهد. اکرم نقابی را ببینند که در جستجوی سعیدش جوانی و سیاهی گیسوانش را گم کرد. هزاران و هزاران زن و مرد را ببینند که جوانشان زندانی ست و نشاط از زندگیشان رخت بربسته.
آگاهی یافتن از اوضاع زندانیان و خانواده هایشان وظیفه ای انسانی بر دوش تک تک افراد جامعه است تا در دهه های اینده شرمسار نباشیم. آگاه کردن جامعه به لطف رسانه های اجتماعی تا حدی در حال انجام شدن است. هر چند اطلاع رسانی خانواده ها میتواند بیشتر از این باشد که امروز هست. دادخواهی خانواده ها تا آنجا ادامه خواهد داشت که چوبه های دار به موزه ها و زندان عقیدتی به تاریخ سپرده شود.
تا وقتي زنداني سياسي وجود دارد و تا وقتي حكم اعدام لغو نشده همچنان سالها از پی یکدیگر خواهند گذشت و به بزرگداشت انسانهایی که همچنان مورد بی عدالتی قرار میگیرند خواهیم پرداخت بدون اینکه تغییری در سرنوشت کودکان امروز و زندانیان فردا ، نوجوانان امروز و خوراک ماشین اعدام فردا ایجاد کرده باشیم .
سالهاست شاهدیم که سیستم قضایی و حاکمیت در برابر مطالبات بر حق مردم ایستاده است. چند دهه گذشته ، شاهد بودیم که گام به گام زنجیرهای بیشتری بر تن و جان مردم بسته شد تا جایی که امروز شاهد قطع دست و پا و شلاق و اعدام در ملاءعام و شکنجه معترضین صنفی و صدها نمونه، دشمنی با انسانیت هستیم. درست زمانی که طبل رسوایی اختلاس و غارت و آدمکشی سردمداران در مناظرات انتخاباتی کوفته میشد ، اسماعیل عبدی در اعتراض به حقوق از دست رفته معلمان در اعتصاب غذا بود. وقتی وزیران و وکیلان با لبخندهای ریاکارانه با مقامات بین المللی دست میدادند ،
جعفر عظیم زاده ، ارش صادقی، سعید شیرزاد، برادران رجبیان و دهها زندانی دیگر لب بر غذا بسته و با فدا کردن سلامتی شان اجرای عدالت را فریاد میزدند . وقتی که پز امضای حقوق شهروندی را میدادند آتنا دائمی میجنگید که خانواده زندانی را تبدیل به گروگانی جهت خفه کردن زندانی معترض نکنند .
رسیدن به آگاهی و آزادی تلاش بسیار میطلبد که برگزاری بزرگداشت و سمینار و کنفرانس فقط سرآغاز آن است . وقتی در طول نزدیک به 40 سال همچنان همان قوانین و همان بی عدالتی و همان روشهای سرکوب ادامه یافته ، برماست که به دنبال راههای دیگری برای احقاق حقوق از دست رفته و برقراری عدالت باشیم.
تا دیگر شرمسار نسلهای اینده و جوانان در خون تپیده و عزیزان به خاک افتاده ی تاریخ معاصر نباشیم.
آن روز با هم سرود میخوانیم و میگوییم دادخواهی مان به بار نشسته است .
من به عنوان یک بازمانده ی اعدام تا برگزاری دادگاهی عادلانه برای کسانی که فرزند بیگناهم را کشتند سکوت نخواهم کرد و همچنان در پی اجرای عدالت و دادخواهی هستم. در
مسیر پیش رو در کنار هزاران دادخواه دیگر ، اجرای عدالت ، لغو اعدام و ممنوعیت شکنجه و زندان عقیدتی را فریاد خواهم زد.
زنده باد زندگی . زنده باد آزادی . نه به اعدام با هر شکل و هر بهانه