‏نمایش پست‌ها با برچسب قائمشهر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قائمشهر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ مرداد ۲۰, جمعه

ایران-مادر مجاهدان قهرمان مادر رهبر به دیدار فرزندانش شتافت


مادر سه شهید مجاهد دار فانی را وداع گفت و به سه پسر مجاهدش که در دهه شصت در مبارزه با فاشیم مذهبی حاکم بر میهن به شهادت رسیدند پیوست
مجاهدان شهید علی کریم و ذات الله رهبر در شهر قائم شهر 
کریم دانش آموزی ۱۸ساله بود و دو برادر دیگرش در بیست سالگی بر سر آرمان آزادی و مجاهدین جان فدا کردند 
بجز این نام ها از سرگذشت این مجاهدان و داغی که بیش از سه دهه بر قلب سوزان مادر بود  هیچ اطلاعات دیگری در دست نیست. 
در جمع آوزی اطلاعات قهرمانان و فدیه های آزادی میهن به هر طریق ممکن بکوشیم
یادشان گرامی و خون جوششان بیشتر از همیشه جاری و راه و رسم مجاهدان جوشان تر بر فرازی بالا و بلندتر تا سرنگونی رژیم پلید و سفاک ولایت فقیه پایدار است بله این خونها ست که فصل آزادی میهن را رقم زده است
 مادر مجاهدان شهید مادر سلیمه رهبر
مراسم مادر مجاهدان شهید مادر سلیمه رهبر
مجاهد شهید ذات الله رهبر
 مجاهد شهید علی رهبر


https://plus.google.com/u/0/106133040142268654266

۱۳۹۴ بهمن ۳۰, جمعه

ایران-یادواره آمنه و ابراهیم ملک افضلی

مجاهد شهید آمنه ملک افضلی

آمنه ملك افضلي در سال ۱۳۴۰ در يكي از روستاهاي توابع كياكُلا در قائمشهر در خانواده يي كشاورز به دنيا آمد.
او دوران کودکی را با زندگي تنگ دستانه و كار طاقت فرسا در شاليزار سپری کرد. آمنه همیشه آرزو می کرد کاش روزي بتواند براي اين مردم مهربان و زحمت کش روستا كاري بكند تا در آسايش و خوشبختي زندگي كنند. اين عشق پاك نسبت به مردم او را به جانب مقصود هدايت ميكرد. این چنین بود که او به خیل هواداران مجاهدین پیوست و فعالیت های سیاسی خود ضد رژیم مستبد آخوندی را شروع کرد. در همین دوران بود که یک روز در دبیرستان، وقتی همه به سر کلاس رفته بودند،‌ سطل رنگی برداشت تا جمله زیر را بر دیوار بنویسد:
«بيچاره شب پرستان، تيغ به كف، هلهله زن، با سلالة خورشيد و با نسل ايمان چه خواهند كرد؟ گو هر چه ميخواهند در پيچ و خم جادههاي تاريك به كمين خورشيد بنشينند، تا اسيرش سازند، بكشانندش و در لجة خون اندازند، ولي خورشيد، در اسارت هم خورشيد است…»
هنوز جمله را تمام نکرده بود که یکی از مزدوران رژیم در دبیرستان او را در حین کار دید. به آمنه نزديك شد و گفت: «اين چيه داري مينويسي؟» آمنه با بي اعتنايي گفت: «اگه كمي صبر كني كارم رو تموم ميكنم و ميبيني.» اما مزدور مربوطه گره روسري آمنه را گرفت و سيلي محكمي به گوش او نواخت.
اما آمنه نه ترسيد و نه جا زد؛ بلكه همانجا قوطي رنگ را برداشت و روي سر آن مزدور خالی کرد.
با چنین روحیه بالا و سرشاری بود که آمنه به فعالیت های خود در دورانی که فضای جامعه برای آزادیخواهان هرچه تنگ تر می شد ادامه داد.
آمنه بعد از ۳۰ خرداد۶۰ در اوج بگير و ببندها دستگیر شد و به زندان افتاد. خبر دستگیری او در قائمشهر و روستاهای اطراف خیلی سریع پیچید. در زندان چون كوه در برابر شكنجه گران و مزدوران مقاومت كرد و ذره يي ضعف و سستي از خود نشان نداد.
یک بعدازظهر داغ تابستان، آمنه را به بیدادگاه صدا كردند و حكم اعدام را به او ابلاغ و بلافاصله اجرا كردند.
آمنه در هنگام اعدام اجازه نداده بود چشمانش را ببندند.
پيكر آمنة قهرمان را بعد از تيرباران بدون زدن تيرخلاص در گودالي انداختند و او آنقدر در خون خود پرپر زد تا به شهادت رسيد. پيكر پاك او در روستاي زادگاهش به خاك سپرده شد.
 من فكر ميكنم هرگز نبوده قلب من
اين گونه گرم و سرخ
احساس ميكنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمة خورشيد در دلم

ميجوشد از يقين