«در ۱۹اسفند سال۶۳ بعدازظهر منیره را به بازجویی
بردند. ما خیلی نگران شدیم، که چرا دوباره بازجویی، آن هم بعد از دادگاه و ابلاغ
حکم؟ منیره شب برگشت. منتظر بودیم که بگوید کجا بوده است. گفت مرا به ملاقات اصغر
برده بودند. او آرام آرام تعریف میکرد تا ما از شنیدن این خبر که اصغر در آستانه
اعدام است، زیاد ناراحت نشویم. منیره تعریف میکرد که اصغر خیلی خونسرد و آرام
بود. نماز خواند و به من وصیتهایش را کرد
و گفت «من ۳روز روزه قرضی دارم. به کسی آزار نرساندم و همهٌ بچهها را هم دوست
دارم. هیچگونه خیانت به خلق و سازمان و همکاری با رژیم نکردهام. من راهم را
آگاهانه انتخاب کردهام و سلام مرا هم به تمام بچهها برسان. تو هیچ ناراحت نباش،
امیدوارم خدا از من قبول کند». دژخیم حاجی مجتبی مأمور اعدام که بالای سر آنها ایستاده
بوده لحظه به لحظه ساعت خود را نگاه میکرده و میگفت، زود باشید ملاقاتتان را
تمام کنید. ساعت ۹شب باید اصغر را اعدام کنم، نباید دیر بشود حکم حاکم شرع را باید
سر ساعت اجرا کنم و یکربع دیگر باید اصغر را تیرباران کنم.
ما میدانستیم که
قرار است روز بعد خانواده اصغر به ملاقات او بیایند. ناخودآگاه صبح فردا در نظرمان
مجسم میشد که خانواده اصغر بهجای دیدار فرزندشان خبر اعدام او را دریافت میکنند.
اصغر روی یک دستمال
عکس ۲تا دختر را گلدوزی کرده بود و در گوشه دستمال نوشته و (دوخته) بود: «از طرف
بابا اصغر و مامان منیره» تا در روز ملاقات این هدیه را به ۲دخترش یادگاری بدهد.
یکی دیگر از زندانیان از بندرسته درباره او نوشته است:
درسال ١٣٦٣ در اطاق
دربسته ١٠٨ سالن ٥ بند آموزشگاه زندان اوين با او هم اطاق بودم ، او يك هوادار
مجاهدين همچون ديگر هواداران بود اما موقعيت خاص خانوادگى اش دليل فشارهاى بيش از
حدى بود كه بخاطر گرفتن مصاحبه بر او وارد مى كردند ولى نه تنها اوبامقاومتش حسرت
آن را بر دل رژيم جنايتكار گذاشت بلكه با روحيه بسيار بالايى كه داشت خود منبع
روحيه سايرين در اطاق بود. او هميشه خندان و بانشاط بود و فشارها هيچگاه نتوانست
او را به زانودر بياورد و با تمامى فشارهاى جسمى و روحى كه براو وارد مى شد نه
تنها در كارهاى جمعى پيشقدم بود بلكه درانجام هرگونه كمك به هم اطاقيها و حتى
بعنوان مثال شستن لباس زندانيانى كه در اثر شكنجه بطور دائم يا موقت توانشان را
ازدست داده بودند كوتاهى نمى كرد و پيشقدم بود (قبل از ادامه لازم است براى
دوستانى كه در آن زمان در آن شرايط نبودند توضيح دهم كه منظور اطاق دربسته اطاقى
بود كه حدود چهل يا تعدادبيشترى زندانى را در خود جاى داده بودكه آنها را سه بار
در طى شبانه روز جهت كليه امور اعم از دستشوئى و ظرفشوئى رختشوئى و استحمام به
داخل محوطه اى كوچك بنام سرويس مى بردند و درب آنجا را قفل كرده و بعد از حدود
بيست الى سى دقيقه درب را باز مى كردند و عليرغم آنكه امور انجام شده يا نيمه تمام
است به اطاق برميگرداندند ) ، در ١٩ بهمن سال ١٣٦٣ زمانيكه افراد اطاق را براى
سرويس بعداز ظهر برده بودند پاسدار مزدور بند درب سرويس را بازكرد واو را خواستند
واو كه تصورمى كرد براى بازجويى يا برخورد ديگرى در مورد مصاحبه يا پرونده برده مى
شود خداحافظى ساده اى كرد و رفت ولى هنگاميكه به اطاق برگشتيم متوجه شديم كه با
سرنگون گذاشتن عكس دو دخترش كه در آن زمان حدودآ سه ساله و يك ونيم ساله بودند با
ما خداحافظى و با رهبرى تجديد بيعت كرد ، من فكر ميكردم اورا همان شب اعدام كرده
اند اما با ديدن عكس سنگ مزارش متوجه شدم كه از زمان ترك اطاق تا زمان اعدام اورا
در انفرادى نگهداشته تا علاوه بر شكستن او سايرهمراهان را از مصاحبتش تا لحظه
شهادتش محروم نمايند اما زهى خيال باطل زيرااو تا لحظه آخر برعهد خود وفادار بود.
درود براو روزى كه زاده شد وروزى كه در وفاى بعهد خود باخدا وخلق و رهبر مقاومت به ملكوت اعلى پيوست.
آذر و دی ماه در تاریخ ایران زمین ماه مقاومت ماه نبرد و
رزم و حماسه مادران قهرمانی است که با حضور جانانه در صحنه نبرد فرازهای افتخارآفرین
مقاومت مردم و سازمان مجاهدین خلق ایران در برابر رژیم آخوندی را رقم زدند و با خلق حماسههای فراموشناشدنی برگ
زرین تاریخ ایران را پر افتخار نوشتند.
همچنان که شکنجه و اعدام مادران یکی از ننگینترین جنایتهای
آخوندها و مایه لعن و نفرین ابدی برای ارتجاع به گور سپرده شده است. حماسههای شگفتانگیزی
که بیانگر عمق اصالت عنصر مجاهد خلق است که توانسته است در هولناکترین شرایط آنچنان
بذر آگاهی و ایمان انقلابی را در ضمیرها بپرورد که حتی مادران کهنسال که پارهیی چون
مادر ذاکری، در 57سالگی، چه در متن مبارزه انقلابی مسلحانه و چه در زیر شکنجه دژخیمان
خمینی و چه در برابر جوخههای اعدام، قهرمانانه بجنگند و مقاومت کنند و سرانجام نیز
خون پاکشان را نثار راه آزادی و رهایی خلق نمایند.
او در نبردهای
مجاهدین با رژیم خمینی در دهه شصت همرزم آنان بود و دو فرزند خود را فدیه راه
رهائی کرد جاودانه فروغهای آزادی عفتالسادات و عاطفه السادات محسن طاهری همچنینحمید معصومیان برادر مادر قهرمان از مسئولان مجاهدین در شمال ایران
که در نبرد با رژیم خمینی بهشهادت رسید
او از سه دهه پیش تا کنون بهرغم بیماری، همه جا در کنار مجاهدین
و مقاومت ایران ایستادگی میکرد،و از مظاهر شرف و پایداری زنان سرفراز ایران است که
عهد کردهاند ایران را از لوث وجود رژیم آخوندها پاک و پاکیزه کنند.
او عضو انجمن مادران مسلمان
شهرستان لنگرود (هواداران سازمان مجاهدین خلقایران) بود.
مادر حق شناس وقتی از حکم اعدام فرزند مجاهدش حجت مقیمی شلمانی
در مهرماه سال ۶۰ در بیدادگاه انقلاب چالوس به ریاست قاضی جنایتکار آخوند الله بداشتی
آگاه می شود، ضمن مراجعه به زندان این شهر خواهان دیدار و وداع با فرزند مجاهدش می
شود و وقتی با ممانعت و مخالفت مسئولین امر روبرو می شود، خطاب به مزدوران می گوید:
«چگونه بود که ساواک به مادر رضائیها (عزیز) اجازه دیدار آخر با فرزندش مهدی را داد
اما شما جنایتکاران از آنها رذل تر و جنایتکارتر هستید که این اجازه را بمن نمی دهید
که برای آخرین بار روی فرزندم را ببوسم.». مزدوران چنان سیلی محکمی بر گوشش می کوبند
که این مادر همیشه از عارضه آن تا روز آخر زندگیش رنج می برد.
مادر حق شناس همواره بر آرمان فرزند مجاهد شهیدش پای می فشرد
و در انتظار روز موعود سرنگونی محتوم فاشیسم مذهبی حاکم بر وطن اسیرمان بسر می برد.
دژخیمان خمینی در زندان علیه مادر ذاکری لئیمانهترین شکنجهها
را بهکار گرفتند، هیچ نشانی از ندامت و تسلیم در او ندیدند و سرانجام او را به جوخه
تیرباران سپردند، گر چه آنان میدانستند که تیرباران یک زن سالخورده جز شکست تمامعیار
ایدئولوژی خمینی در برابر اندیشه و آرمان سازمان مجاهدین خلق ایران معنایی ندارد. مادر
ذاکری در آن لحظه هم که در برابر جوخه تیرباران قرار گرفت، دست دژخیمانی را که میخواستند
چشمان او را ببندند با جسارت همیشگی خود پس زد و فریاد کشید «چشمانم را نبندید، میخواهم
با چشمانم حقانیت مجاهدین را ببینم». به این ترتیب مادر ذاکری یک بار دیگر شکست ایدئولوژی خمینی در برابر آرمان مجاهدین را نشان داد
مادری مجاهد که در مبارزه با شاه و شیخ همواره پیامآور شور
و استقامت بود. معصومه شادمانی در 40سالگی با داشتن 5 فرزند مبارزه را انتخاب میکند.
او در سال 1350پس از دریافت پیام رهاییبخش ایدئولوژی توحیدی
سازمان مجاهدین خلق ایران با فداکاری و قاطعیت تحسین برانگیزی پا در مسیری نهاد که
در ظاهر جز شکنجه و زندان و از دست دادن تنی چند از جگر گوشگانش نصیبی برایش نداشت
اما بعدها خود نیز به برگ زرینی از تاریخچه آن تبدیل شد.
حماسهیی شگفتانگیز که بیانگر عمق اصالت عنصر مجاهد خلق است.
معصومه شادمانی (مادر کبیری) در زمان شاه از حامیان جدی مجاهدین بود و در این مسیر
دست از همه چیز خود شست و تمامی امکاناتش را به خدمت مبارزهیی که برگزیده بود گرفت.
اوبلافاصله پس از آزادی از زندان مبارزات سیاسی خود را از سر
گرفت و این بار با تجربهیی پربارتر و درکی بسیار عمیقتر از گذشته به پیمودن راه فرزندان
مجاهد خود ادامه داد. او بیدرنگ بهصورت حرفهیی مبارزه علیه دیو ارتجاع، که با فرصتطلبی
و دجالیت، رهبری مبارزات مردمی را دزدیده بود، آغاز کرد. معصومه شادمانی علاوه بر آن
که خودش تمام وقت در انجمنها و ستادهای متعلق به سازمان مشغول مبارزه بود، خانهاش
را نیز بهعنوان یکی از پایگاههای مخفی برای پیشبرد امر مبارزه با آخوندها در اختیار
سازمان قرار داده بود. خانه او محل انتشار نشریه مجاهد بود که در آن زمان بهصورتی
مخفی منتشر میشد.
یکی از بي شمارجنايتهای لاجوردي سردژخيم ، شكنجه و اعدام مادران سالخوردهٌ بود.
مجاهد شهيد مادر آراسته قلي وند با مقاومتي ستايش انگيز، سرجلاد
خميني را دربرابر اراده و ايمان پولادين خود به زانو درآوردو ازجمله این مادران قهرمان
است
در روز 23آذر سال1360 مادر به همراه دختر كوچكش صغري در يكي
از پايگاههاي مقاومت در خيابان وصال شيرازي در تهران دستگير شد. و بعد از سه روز به
زندان اوين منتقل گرديد. لاجوردي دژخيم شخصاٌ
او را به زير شكنجه برد. اما بعد از اینکه با پایداری و مقاومت ستایش برانگیز مادر
روبرو شد چهار روز بعد او را در روز 27آذر به جوخه تیرباران سپرد.
اینچنین بود که مادرقهرمان آراستهٌ قليوند با ايستادگي دربرابر
سرجلاد خميني قهرمانانه ازمرگ سرخ استقبال كردو ستاره اي شد در خشان در كهكشان شهداي
مجاهد خلق از اسطوره هاي مقاومت .
رحوم اسماعیل تاجیک از یاران و
پشتیبانان و هواداران قدیمی و باسابقه سازمان مجاهدین خلق ایران و یک فرهنگی (
دبیر) بازنشسته بود. اسماعیل تاجیک از سال ۱۳۶۰
دو بار، یکبار به مدت ۱۳
ماه و بار دوم به مدت ۸ سال به خاطر
هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران دستگیر و در سیاهچالهای رژیم ضدبشری آخوندی
به سر برد. فرزند مجاهدش حمید تاجیک در هشت آبان ۱۳۶۰ توسط دژخیمان خمینی جلاد اعدام شد. پیکر پدر تاجیک
روز چهارشنبه طی مراسمی در جوار فرزند مجاهدش به خاک سپرده شد.
يكي ديگر از مظاهر پايداري زنان ايران در برابر فاشيسم ديني
این مادر قهرمان است که بعد از سه دهه پایداری بر سر آرمان مجاهدین تا
به آخرین نفس ایستاد آرمان پرشكوهي كه او برايش بهپاخاست، بيشك با رزم و مبارزه زنان
و دختران دلير گيلان به پيروزي خواهد رسيد.
ياد فرزندان شهيد اين مادر بزرگوار مجاهدان خلق اسماعيل قوامي
و همسرش فرشته محمود زماني و موسي قوامي از شهيدان گروه راهكارگر، اعدام شده در قتل
عام زندانيان سياسي، گرامي باد و سلام بر همسر او مرحوم خليل قوامي رودسري زنداني سياسي
دوران خميني كه پس از شنيدن خبر شهادت فرزنداناش براثر سكته درگذشت
او بيش از چهار دهه در
مبارزه مجاهدين با دو ديكتاتوري شاه و شيخ ، همواره مشوق و حامي و يار و غمخوار فرزندان
مجاهدش بود و به همين خاطر هم در زمان رژيم شاه و هم در دوران ديكتاتوري سفاك آخوندي
بارها دستگير و زنداني شد و درمعرض آزار و شكنجه ها ي دژخيمان قرار گرفت.
اما پيوسته استقامت ورزيد و نه تنها داغ و فراق عزيزان را صبورانه
تحمل كرد ، بلكه جسور و فعالانه در مراحل مختلف مبارزه ياور و كمك كار مجاهدين
بود. بارها در ترددها و درگيريها براي حفاظت و نجات جان مجاهدين به استقبال خطر و دستگيري
و زندان شتافت. او از ايمان و اميد نسبت به پيروزي مجاهدين سرشار بود و هيچگاه در برابر فشارهاي رژيم ددمنش آخوندي سرخم
نكرد و روحيه بالا و سرزنده او در سخت ترين
شرايط بسيار برجسته بود. او به همه مجاهدين بعنوان فرزندان خودش عشق مي ورزيد و با عطوفت و دلسوزي از هيچ مايه گذاري براي آنان
دريغ نمي كرد.
او در روز سه شنبه10آذر،
شب اربعین حسینی در تهران در سن 79 سالگی درگذشت .مادر مجاهد هما دشتی و دیگر فرزندان و اعضای خانواده اش بارها توسط رژیم آخوندی دستگیر و زندانی شدند و در برابر تمامی این دشواریها، مادر پیوسته ایستادگی کرد و به حمایت از فرزندانش برخاست و مشوق آنها درمقاومت بود.
دلاور مجاهد خلق «هود دشتی» نخستین فرزند شهید او، در بهمن ماه
1360 در درگیری با نیروهای سرکوبگر رژیم خمینی ، در شیراز با بدنی خونین بر خاک افتاد
و مجاهد جانفشان «فریبا دشتی» بعد از تحمل چندسال زندان، در تابستان سال شصت و هفت
در اوین سر به دار شد.
مجاهد خلق مریم شاه حسینی همسر هود از شهیدان عملیات کبیر فروغ
جاویدان است.
دو برادر زاده و داماد این مادر، مجاهدان خلق رامین دشتی، رضا
دشتی و احمد رشیدی از شهیدان قیام 30خرداد 1360 و عملیات ارتش ازادیبخش ملی ایران هستند.
همچنین خواهرزاده مادر، مجاهد شهید علی علیزاده نیز در سال ۶۰ در شیراز توسط جلادان
رژیم خمینی اعدام شد.
این مادر مجاهد در تمامی سالهای کارزار ضد ارتجاعی مجاهدین،
در مرحله مبارزات افشاگرانه سیاسی، در نبرد انقلابی پس از 30 خرداد و هم چنین پس از
شکل گیری ارتش آزادیبخش ملی و در دوران پایداری اشرف، همواره پشتیبان و یاور تمامی
فرزندان مجاهدش بود.
عليرضا در رشته مديريت بازرگاني از انستيوي
بازرگاني كرمانشاه فارغ التحصيل شد او در سال 57 يكي از فعالان قيام در جريان انقلاب
ضد سلطنتي شهر كرمانشاه بود ازسال59 فعاليتش را درارتباط با سازمان شروع كرد او درمرداد
سال 60دستگير شدو زير سنگين ترين شكنجه ها قرارگرفت. روزي كه راديو خبر پرواز برادر
مسعود را پخش كرد ازشادي سراز پا نمي شناخت ميگفت فقط مسعود بيرون باشد كافيه اگر همه
سازمان هم از بين برود باز مسعود اون روبنا ميكنه
يكروز زهره خواهر كوچكترش رو كه اوهم زنداني
بود وبعدها به شهادت رسيد جلوي چشمان او شكنجه كردند وگفتند با دادن اطلاعاتت ميتوني
اونو نجات بدهي اما اگر اعتراف نكني جلوي چشمت تيربارونش ميكنيم اما عليرضا با اراده
اي پولادين گفت بدبختها براي من خواهرم باصدها خواهر مجاهدي كه تاحالا بدست شما جلادها
به شهادت رسيدند تفاوتي ندارد اگر اوهم شايسته باشدشهادتش افتخار ديگه اي براي من و
خانواده ام و جنبش انقلابي خلق خواهد بود
گرما ز سر بريده ميترسيديم در مجلس عاشقان نمي
رقصديم
داستان آخرين شب 28شهريور سال60
ماجراي شهادت عليرضا در زير شكنجه از زبان يكي
از مامورين شكنجه گرچهار نفري كه با عليرضا دستگير شده بودند را
براي اعدام برده بودند بعد او را هم آوردند شكنجه گر احمدي به او گفت چون رسماً به
حبس ابد محكومي و نميخواهيم
اعدامت كنيم كافيه كه تو با اعدام هركدوم از
اين چهارنفر بگي درود بر خميني و مرگ بر رجوي تا همه چيز تمام شود
اون شب چهارمجاهد را جلوي چشمانش اعدام كردند
وهر بار عليرضا فرياد زد مرگ بر خميني درود بر رجوي و تا سحر شكنجه هاي وحشيانه ادامه
داشت بلندترين صدائي كه از اتاق شكنجه به گوش ميرسيد فرياد وشعارهاي عليرضا بود كه
با فرياد ناسزاهاي شكنجه گران در هم مي آميخت شانه هاي عليرضا را با مته برقي سوراخ
كردند وسوزاندند دستهايش را كه موقع شعار دادن بلند ميكرد از آرنج شكستند اما فرياد
مرگ بر خميني او يك لحظه قطع نشد
آفتاب وقتي تابيد عليرضا ديگر نفس نمي كشيد براي پوشاندن كشتن زير شكنجه به
بدنش 12گلوله شليك كردند براي تحويل دادن پيكر عليرضا به مادر بزرگ 80ساله اش 6هزار
تومن پول گلوله گرفتند و تهديد كردند كه بايد بي سروصدا او رو دفن كني وگرنه جسد بي
جسد بعد هم خانه مادر بزرگ توسط پاسداران مصادره شد
جسد او را شبانه و به طور مخفي در گورستان با همان لباس خونينش بخاك ميسپرند
بعد از شهادت رضا خانه كوچك مادر بزرگ او را
سپاه پاسداران مصادره مي كند
:مادر بزرگ علیرضا با نگاهي خيره بر دور دستها به آرامي گفت
اصلا براي خانه و وسايلي كه با خون دل چند ده سالهام به هزار بدبختي فراهم كرده بودم، دلم نسوخت اما مي داني هنوز هم كه هنوز است دلم براي چه ميسوزد؟
تنها از دست دادن يادگار رضا بر ديوار هاي آن خانه است كه يادش قلبم را به آتش مي كشد. او از آن يادگار گرامي كه به راستي نشان از بردباري انقلابي عنصر مجاهد خلق، داشت، اين گونه سخن گفت:
تا روزي كه آن خانه را ترك كردم، هنوز هم جاي مشت هاي رضا بر ديوارهاي خانه مانده بود.
آخر رضا جوان بسيار برومند و ورزشكاري بودكه يكي از رشته هاي ورزشي اش بوكس بود. در سالهاي مبارزه سياسي، هر وقت خبر دستگيري و يا كتك خوردن دختران و پسران دانش آموز را توسط ايادي ارتجاع مي شنيد يا مي ديد، از آنجا كه قرار نبود مجاهدين هم با مزدوران رژيم مقابله به مثل كنند، او در صحنه با صبوري تمام جنايات لباس شخصي ها را تحمل مي كرد و وقتي به خانه مي آمد و ماجراها را براي من تعريف مي كرد، گاه تاب تحمل از دست مي داد، با مشتهاي گره كردهاش به ديوارهاي اتاقش ميكوبيد. ازاين رو جاي انگشتهاي او بر ديوار نقش ميبست. پير زن ستمديده با اندوه مي گفت: تنها نشان زيبايي كه ازآن خانه، هنوز حسرتش بردلم باقي است، همين جاي مشتهاي رضا بر ديوارها است...هر چند كه مي دانم سرانجام روزي مشتهاي بيشماري مغزعليل اين
جنايتكاران را نشانه خواهد رفت
مجاهد قهرمان زهره نفیسی خواهر غلامرضا بعد از تحمل سالیان زندان و شکنجه اعدام شد تنها یک عکس تنها
یادگار بجای مانده از اوست
مجاهد شهید زهره نفیسی شهیدی دیگر از خانواده
نفیسی و زندانی آزاد شده دهه 60
سال تولد:1343
تاریخ دستگیری مجدد : صبح روز 10 دسامبر
1376 در خیابان توسط پاسداران دستگیرشد
نحوه شهادت :نامعلوم ( او توسط پاسداران دستگیر
و سپس به شهادت رسید و جناره او نیز به خانواده اش داده نشد .)
دربرابر باطل هیچ وقت نباید سکوت کرد، حتی اگر این باعث کشته شدن گردد
کهکشان پر ستاره مقاومت ستارگانی دارد قهرمانانی که برای همیشه تاریخ میراثشان ایستادگی و مبارزه و مقاومت بهر قیمت است
یادی از قهرمانی که در ۸تیر ۱۳۶۰ با نثار
خون پاکش جان صدها زندانی سیاسی را در آستانه اعدام نجات داد و خمینی را در یکی از
بزرگترین سفاکیهایش ناکام نمود
مجاهد شهید کاظم افجه ای هم او
که در وصیت نامه اش برای همیشه تاریخ تسلیم ناپذیری و ایستادن در مقابل ظلم را
میراث انسانیت گذاشت
کاظم قهرمان در وصیتنامهاش نوشته
بود:
وقتی یک فرد انقلابی در دادگاهی که بهاصطلاح اسلامی (که در حقیقت ضداسلامی) است
محاکمه و محکوم به اعدام میشود. آیا باید دست در دست آنان گذاشت و فقط نظارهگر بود
و نباید کاری کرد «بگذار اعدام کند، ما هم بعداً جوابشان را خواهیم داد؟» نه، دربرابر
باطل هیچ وقت نباید سکوت کرد، حتی اگر این باعث کشته شدن گردد.
ساعت 11 شب دوم مهرماه سال 1360، دژخيمان ثريا را بهميدان تيرباران بردند. لحظاتي بعد صداي کوبنده ثريا همه جا را ميلرزاند : « بچهها ما رفتيم درود بر رجوي. درود بر مجاهدين. انا لله و انا اليه راجعون».
وبعد... صداي گلوله ها بلند شد. مأمور بند دوان دوان از ميدان اعدام برگشت درحالي كه رنگش مثل گچ سفيد شده بود. از او پرسيديم: "ثريا چي گفت؟ آخرين جمله اش چه بود؟" پاسخ داد: "شعار داد و گفت تير خلاصم را زودتر بزنيد مي خواهم زودتر بروم…"»
اين آخرين کلمات ثرياي قهرمان بود که با رگبارگلولهها خاموش شد.
بيست سال تمام طول عمری بود که مجاهد قهرمان ثريا ابوالفتحي در
این دنیا سپری کرد اما به دارازی ابدیت
برای همیشه تاریخ ماندگار شد.
او 5ساله بود كه پدرش را از دست داد پدري كه بذر مبارزه را در
وجودش كاشت چرا كه او از مبارزين و هواداران پيشواي فقيد نهضت ملي دکتر محمد مصدق بود.ثريا از اين دوران چنين ياد كرده بود در
دبيرستان كه بودم بين خودم و ساير افرادي که راحت بهزندگي ادامه ميدادند تفاوت
احساس ميکردم و ميديدم که روحم تحمل چنان فضايي را ندارد و چيز ديگري ميخواهد . با
ورود بهدانشگاه تبريزدر سال 58، ثريا گمشده اش را يافت. و از آن پس شبانه روز در
تکاپو براي آگاهي مردم تلاش خستگي ناپذير خود را ادامه داد در روزهايي که جوخههاي
مرگ خميني شب و روز بهکار اعدام مجاهدين مشغول بودند او ميگفت: «اين خبرها هر شب وجود ما را بهآتش ميکشد و
خاکستر ميکند،اين شهادتها ما را از پا در نخواهد آورد بلکه باعث ميشود با شتاب
بيشتري در مسير انقلاب حرکت کنيم. وبا آتش بيشتري بهميدان برويم تنها آرزوي من
اين است که تا آخرين قطره خون در اين ميدان بجنگم نيمه
شب چهارشنبه بيست وهشتم مرداد 1360، پاسداران بهخانه ثريا و همسرش حمله کردند،
ثريا که همواره پيش از خود بهزندگي ديگران ميانديشيد در ابتدا بههمسرش کمک کرد
تا از خانه خارج شود واز حلقه محاصره بيرون رود، اما اين بهقيمت دستگيري خود ثريا
تمام شد و بلافاصله بهزندان تبريز منتقل شد. او در ابتدا موفق شد که خود را زني
خانه دار معرفي کند ولي سرانجام شناخته شد. و از آن پس بود که ستاره ثريا در
کهکشان مقاومت سرفراز ميهنمان درخشيدن آغاز کرد.
ثريا در نامه يي سرشار از عميق ترين عواطف انساني
خطاب به همسرش نوشت: «يك عنصر مجاهد فراتر از عواطف فردي به هرآنچه كه به زندگاني ديگر
انسانها گرمي و فروغ مي بخشد و تكامل و تعالي جامعه را شتاب مي دهد و عشق ها و زيبايي
ها را براي خلق به ارمغان مي آورد دل بسته است و درست به همين دليل براي پيرايش زندگي
جمع و پالودگي زندگي از هر چيز بيهوده و كج بنيان و شرارت بار، عشق و عاطفهٌ فردي خود
را فدا كرده، مبارزه را با تمام رنجها و مصائب و فراق هايش پذيرفته و ققنوس وار تن
و جان به شعله هاي سوزان و پاك كنندهٌ انقلاب و رزم و ايثار و شهادت انقلابي مي سپارد
مقاومت ثريا در برابر شکنجههاي مستمرآغاز شد و
او همه فشارهاي طاقت فرسا را با يادآوردن درد مردم و رنج هموطنان محروم و با آرزوي
بهروزي آنان با روي گشاده تحمل کرد.او در زندان از روحيه بسيار بالايي برخوردار
بود و در آن مدت بهتمامي زندانيان روحيه ميداد. يکي از همزنجيرانش ميگفت، يکروز مادر مجاهدي را دستگير کرده بودند ولي بهدليل کثرت نفرات داخل سلول آن مادرکه بيمار و کوفته بود نميتوانست استراحت کند. ثريا با خنده گفت: مادر من چند روز مهمان شما هستم. شما بياييد جاي من بخوابيد. من هم براي خود فکري ميکنم. مادر ابتدا از اينکه ثريا آزاد خواهد شد خيلي خوشحال شد و گفت خوب الحمدلله ثريا جان که تو آزاد ميشوي. و ثريا با خنده بهمادر فهمانده بود که بله مادر، آزاد ميشوم البته بهسوي جهاني ديگر
درآخرين
بازجوييهاي ثريا بازجو که از شکستن روحيه مقاوم ثريا نااميد شده بود بهاو گفت: مي
کشيمت، خيلي راحت. مگر اينکه حرف بزني و ثريا دليرانه جواب داده بود: من
يک نفرم. دير يا زود خواهم رفت تو فکر ميکني با سپردن من بهجوخه اعدام همه چيز
تمام ميشود. ولي اين يک خيال باطل است. من اعدام خواهم شد ولي بهجاي من هزاران
تن ديگر عليه خميني و رژيم کثيفش مبارزه خواهند کرد. ننگ و نفرين بر تو و همه
جانيان و خائنين. من
حرفي براي گفتن ندارم. از اعدام نيز باکي نيست و با آغوش باز از شهادت استقبال
خواهم کرد. پس از اين آخرين بازجويي ثريا در موقع برگشت از بهاصطلاح دادگاه، بهصف
ملاقات کنندگان برخورده و بهناگاه مادرش راکه براي ديدن تنها فرزندش ثريا بهزندان
آمده بود و بهشدت بهثريا عشق ميورزيد در صف ملاقات ميبيند. ثريا عاشقانه بهسوي
مادرش دويده، او را در آغوش ميگيرد و ميگويد: آنا!
من اعدام خواهم شد. از تو ميخواهم در شهادت من اشک نريزي و همچون مادر رضاييها
مثل کوه استوار باشي. نبايد دشمنان گريه تو را ببينند. و مادر نيز بهاو قول ميدهد
و ميگويد : باشد
دخترم، تنها فرزندم! قول ميدهم. ثريا
پس از اين ديدار با چهره اي شادان و خندان بهبند باز ميگردد بهنحوي که
همزنجيرانش گمان ميکنند او حکم آزادي خود را گرفته است. اما او علت شادي خود را
براي آنان چنين شرح ميدهد: آنا
را ديدم، او را بوسيدم و از او قول گرفتم که در جدايي من گريه نکند. چراکه من
حتما بهاعدام محکوم خواهم شد. او
در مورد تصميم بهمقاومت تا آخرين نفس گفته بود اين رسالتي بود که من ميبايد
انجام ميدادم. چيزي بود که بايد بهاثبات ميرساندم و اميدوارم که خدا و خلق از
من راضي باشند..
بدين
ترتيب تاريخ ميهن شيرزني ديگر را بهتبار گردآفريدهاي خود افزود. بي ترديد نام و
ياد اين قهرمانان فراموشي ناپذير خلق، براي هميشه دراعماق قلوب مردم و در خاطره
پويندگان راه آزادي باقي خواهد ماند همانطور كه ثريا گفته بود ازخون آنها هزار
هزار به جمع مجاهدين افزوده شدند و ميروند تا در آخرين مرحله پاياني رژيم از بيخ و
بن بنياد حكومت ضدبشري ولايت فقيه را بر كنند و بشارت بهاران ازادي ميهن شوند. ثریا ابوالفتحی و مزار بی سنگ
بیست وشش سال بعد خبر رسید قبرستان
وادی رحمت تبریز بطور کامل تخریب شد
بنا به گزارش نیروهای مقاومت و
هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران در شهر تبریز؛ سنگ مزار مجاهد شهید ثریا
ابوالفتحی بهطور کامل طی سالیان گذشته توسط عوامل و مزدوران رژیم تخریب شده است
در رابطه با سایر شهدا و قهرمانان
مجاهد خلق هم وضعیت مشابه وجود دارد. بهطوریکه اساساً مزار مجاهد شهید اکبر
چوپانی نیز که سنگ مزار کامل داشت پیدا نشده است.
قبل از آن بارها سنگ مزار او شکسته
شد رژیم به خیال خامش خواست تاهر نشانی از مقاومت و پایداری و فدای بیکران این نسل
را محو و پاک کند غافل از اینکه نشان آنها و مهرشان در قلب های نسل اندر نسل الهام
بخش مبازره و پایداری و مجاهدت است
بعد از
سی و شش سال برای اولین بار عکس ها و
خاطراتی تکاندهنده از مجاهدان قهرمان خانواده پناهی توسط
خواهر زاده آنها نقل شده است:
خانواده ای قهرمان پرور
و سرشناس در شهرکرد که در راه آزادی ایران ۴ فرزند خود را فدا کرده است.
در سی وششمین سالگرد به خاک افتادن علیجان پناهی یادی میکنیم از این خانواده قهرمان مجاهد پرور روز ۲مهر سال ۱۳۶۰ او را
در زندان اصفهان بعد از شکنجه های زیادی که اثر آن روی بدنش باغی بود تیر باران
کردند .
خانواده پیکر پاکش را پشت خانه به
خاک سپرد او دانشجوی دکترای بود.
مجاهدین شهید مرادعلی 27
ساله دانشجوی رشته مهندسی و قهرمان کشتی خداخواست
معلم 25 ساله دو فرزند داشت که در زیر شکنجه با بدن مثله شده برای همیشه تاریخ درس مبارزه
و شرافت و تسلیم ناپذیری را نسل به نسل آموزگار شد. و جعفر پناهی پسر
عموی این برادران قهرمان مجاهدی 19 - 18 ساله
که در بهار 61 اعدام میشود.
علیجان پناهی21 ساله دانشجوی دکترا بود در روز 2 مهر سال 60 زندان مرکزی اصفهان تیرباران شد
او 2 ماه قبل از 30 خرداد دستگیر شد ومورد شکنجه های زیادی قرار گرفت بطوریکه بعد از شهادت که پیکر پاکش را شستشو دادند آثار شکنجه با سیگار و اثر شکنجه با اتو در پشتش دیده میشد. همینطور در زندان بینائي چشمانش را از دست میدهد ولی با همه اینها مقاومت میکرده و بازجویان از دست او کلافه بودند.
بعد از شهادت برادر بزرگترش او دست به اعنصاب غذا میزند و شکنجه گران هم او را زیر شکنجه میبردند و زندانیانی که بعدها آزاد شده بودند به مادرش گفته بودند که او مثل شیر بود نه ازشکنجه و نه از شهادت باکی نداشت
در 2 مهر 1360 موقعی که او را برای تیرباران میبردند میگوید: دستانم را نبندید چون استقبال میکنم و با اینکه چشمانش هم که درست نمیدیده گفته بود چشمانم را نبندید میخواهم زیبایی آسمان را ببینم. او درحالی تیرباران میشود که دو دستش تو جیب شلوارش بوده و و انها که جسدش را شستن او را بهمین شکل دفن کردند.
پیکر پاک علیجان پناهی در کنار پیکر برادر بزرگترش مراد علی در مزار پشت خونه به خاک سپرده شد
مرادعلی پناهی او یکبار موفق به کسب مقام قهرمانی کشور را در زمان شاه شد و در زمان خمینی هم برای همیشه تاریخ مدال قهرمانی وشرف و پایمردی را بدست آورد.
او دردوران
انقلاب ضد سلطنتی با مجاهدین آشنا شدودر
انقلاب ضد سلطنتی شرکت فعال داشتو فعالیتهای
خود را در این راستا ادامه میدهد او در تظاهرات 30 خرداد اصفهان زخمی شده و بهمین
شکل به زندان برده شده و زیر شکنجه قرار میگیرد و تا روز یکروز قبل از شهادتش
خانواده اوهیچ خبری از او ندارند.
در اولین و آخرین
ملاقات او یک پیراهن قرمز که هرگز نمی پوشیده به تن میکند. مادرش با دیدن او نگران
شده و با دست وپاچگی می پرسد علی این چیه علی مراد قهرمان با خنده و آرام و خونسرد
جواب میدهد : بالاتر از سیاهی رنگی نیست الان موقع این است که کمربندها را سفت کنیم
و تو بایدهمچون مادر رضایی ها باشی این جملات آخرین حرفها و وصیت نامه مجاهد شهید
مراد علی پناهی است
خانواده
اش بعد از ظهر روز 17 شهریور 1360پیکر پاک مجاهد شهید مراد علی پناهی را به روستای
قلعه تک آمیاورند و در قبرستان پشت خانه به خاک سپردند
خداخواست پناهی معلم بود
و در اطراف شهرکرد تدریس میکرد.
بالاترین درسی که برای همیشه تاریخ برای آیندگان از او بجای گذاشت درس مبارزه و مجاهدت و پایداری و بذل جان حتی به قیمت مثله شدن و تکه تکه شدن
بدنش بود او 25 ساله بود که با بدن مثله شده زیر شکنجه در راه آزادی ایران فدا شد هنگام شهادت او پدر دو فرزند سه و یک ونیم ساله بود.
او نیز در جریان انقلاب
ضد سلطنتی همزمان با آشنا شدن با سازمان فعالیت سیاسی خود را شروع میکند.
از سال 60 که دو برادرش مرادعلی و علیجان اعدام میشوند
او در تیمهای عملیاتی فعال بوده و قبل از ماه رمضان 62 در اصفهان هم زمان با مادر و
2 فرزند و خانمش دستگیر میشوند و از همان موقع زیر شکنجه های مختلف قرار میگیرد
مادرش تعریف میکرد که یک
روز پاسداری آمد در سلول من و خواست پسر 3
ساله اش را با خود ببرد وقتی پرسیدم کجا میبریدش گفتند پیش باباش هنوز دقیقه ای نگذشته
بود که صدای جیغ و فریاد این بچه بلند شد و پاسدار او را به سلول پرت میکند در
آغوش مادر بزرگ این بچه با وحشت مرتب داد میزد
این بابای من نیست او خونیه به این ترتیب مادر بزرگ متوجه میشود که فرزندش زیر
شکنجه است. بعد از دو هفته اسارت مادر بزرگ بهمراه دو نوه اش 3 ساله و یک ونیم
ساله از زندان آزاد میشوند.
اما مادر مقاومت میکند و میگوید تا نگویید خداخواست
کجاست نمیروم بعد از اذیت و آزارهای زیاد و براثر پافشاری و مقاومت مادر به او
میگویند که برو عکسش را بیار تا ببینیم کیه
و کجاست. بعد از دیدن عکس به دروغ میگویند او خود کشی کرده . مادر میگه جسد اورا بدهید
تا بروم. جانیان میگویند او را دفن کردند مادر میگه خاکش را نشان بدهید و بعد میبرند
تو یک قبرستانی مزاری را نشان میدهند
مادر بعد از مدتی که میره
سر خاک میبینه یکی نشسته روی مزار و گریه میکند و مادر او را نمیشناخته بعد میره جلو
می پرسه آقا چرا گریه میکنی طرف میگه مادر من او را نمیشناسم من مرده شور اینجام این
جسد توی یک گونی بود به من دادند خاک کنم و جسد کامل نبود تکه تکه بود ولی من از بازوهایش
فهمیدم او یک پهلوان بوده و بعد مادر میپرسه تو صورتش را دیدی خالی روی لپ راستش بود
و آن مرد تائید میکنه و مادر متوجه میشه که خداخواست زیر شکنجه به شهادت رسیده و تکه
تکه شده بود.
عکسی از مجاهدین شهید علی مراد و جعفر پناهی
جعفر پناهی پسر عموی
این برادران قهرمان مجاهدی 19 - 18 ساله
بود که در بهار 61 اعدام میشود.
او در اصفهان در حالی دستگیر
میشودکه از موچ پا زخمی شده بود و بعد از 6 ماه اسارت بعد از اینکه خونش را کشیدند
در زندان اصفهان تیرباران میشود و او محصل بود پیکر پاک جعفر نیز درکناره آن دو عزیز دیگر به خاک سپرده شد