۱۳۹۵ شهریور ۱, دوشنبه

ایران-یادواره قهرمان خلق علی اکبر اکبری مجاهدیکه تا ابدنامش باشادی دلهای داغداران همراه است

به یاد قهرمان ملی علی اکبر اکبری


سوم شهریور ۱۳۷۷ قهرمان ملی علی اکبر اکبری زیرشکنجه ای دو روزه به شهادت رسید

بیست سال قبل مجاهدی پر شور و قهرمان ایلامی علی اکبراکبری در روز تولدش آخرین وداعش را گفت اخرین اثر و نشان و میراثی که از خود برای همیشه تاریخ بر جای گذاشت مجازات قصاب اوين بود
گوئي فقط برای انجام این وظیفه پا در این دنیا گذاشته بود
خون او چه لبخندهائي را بر لبان خانواده های داغداری که بدست این جلاد فرزندانشان شکنجه و کشته شده بود نشاند
بیست ساله بود و زندگی کوتاهش چه پر ثمر به پایان رسید و او با این عمل انقلابی و مقاومت جانانه اش در زیر شکنجه تبدیل شد به قهرمان ملی تاریخ ایران زمین
او زیر بدترین شکنجه هاکه هیچکس خبر ندار نشد دو روز در جنگی بی امان با دژخیمان سینه به سینه شد و بعد از دو روز زیر شکنجه به شهادت رسید تا پایانی باشد بر شکنجه و اعدام.

رژیم شقاوت پیشه بعداز به شهادت رساندنش دست از آزار و شکنجه خانواده او برنداشت 
بارها و مستمر پدر آقای سهراب اکبری را تهدید بازداشت و شکنجه کرد تا اینکه سال بعد در روز ۱۷فروردین،۱۳۷۸ مأموران وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران در حالی‌که آقای اکبری در یک زمین کشاورزی مشغول کار بود، او را مورد حمله قرار داده و در زیر تراکتور له کردند.

۱۳۹۵ مرداد ۱۸, دوشنبه

ایران-مراسم گرامیداشت مادر محکمی در تهران


 مادر محکمی
مراسم گرامیداشت مادر محکمی، 
مادر مجاهد شهید علی اصغر محکمی از زندانیان سیاسی دوران شاه که در درگیری با پاسداران رژیم آخوندی قهرمانانه به‌شهادت رسید، در تهران با حضور خانواده‌ها و یاران مجاهدان برگزار شد.
مادر محکمی که روز 10مرداد بدرود حیات گفت، فشارها و داغ و فراق فرزندان در دوران استبداد مذهبی را صبورانه تحمل کرد. وی در زمان دیکتاتوری شاه در تحصن مادران و خانواده‌های شهدا در مقابل دادگستری شرکت داشت و در مبارزه با ارتجاع غاصب خمینی پس از سرقت انقلاب مردم ایران نیز با شرکت در تلاشهای مادران از فرزندان مجاهدش حمایت می‌کرد.
این مادر گرامی در سالهای بعد به حمایت خود از نبرد آزادیبخش و پایداری مجاهدین در اشرف و لیبرتی ادامه داد.
مادر محکمی در سال 83 به‌منظور دیدار فرزندان مجاهدش، به اشرف سفر کرد و به‌شدت تحت‌تاثیر عزم و پایداری مجاهدین قرار گرفت.
او پیوسته به آزادی و رهایی مردم ایران از دست آخوندهای حاکم امید و ایقان داشت و در آخرین تماسهایی که با فرزندان مجاهدش داشت آن را ابراز می‌کرد.
در مراسم یادبود مادر مجاهد کبری جدیدی، مادر محکمی، دکترملکی اولین رئیس دانشگاه تهران پس از انقلاب ضدسلطنتی نیز حضور داشت و یاد و خاطره این مادر فداکار را گرامی داشت.
خاطره این مادر فداکار را گرامی می‌داریم و درگذشت او را به خانواده‌های شهیدان و به‌ویژه خانواده محکمی تسلیت می‌گوییم.
از نامه مجاهد شهید علی اصغر محکمی به مادرش

از نامه مجاهد شهید علی اصغر محکمی به مادرش
قسمتی از نامه مجاهد دلیر علی‌اصغر محكمی به‌مادرش
گاهی اوقات با خود فكر كرده‌اید كه این چه وضعی است؟ پس كی تمام می‌شود؟ كی فرزندان دربه‌در به‌آغوش گرم خانواده‌هایشان باز می‌گردند؟ كی زنان بیوه و فرزندان پدر و مادر ازدست‌داده در دامان پرمهر مردم مهربان آرام خواهند گرفت؟ پس كی این‌جانی خطرناك و این خائن به‌اسلام و این امام چماقداران و اوباش، خمینی جلاد و خونخوار سقوط خواهد كرد؟

آیا به‌یاد دارید كه حكومتی در دنیا توانسته باشد بر‌‌روی امواج غلتان خون شهیدان پایدار بماند؟ آیا حكومتی سراغ داری كه میلیونها زن و مرد از صبح تا شب نفرینش كنند و هركدام داغ جوانی را به‌دل داشته باشند و آن وقت آن حكومت پابرجا بماند؟ ............... 


۱۳۹۵ مرداد ۱۱, دوشنبه

درسی وپنجمین سالگرد به خون خفتنشان گرامی باد خاطره مجاهدان قهرمان هرمز عابدی باخدا، سید محمود حجتی، ابراهیم (فخرالدین) ابراهیمی و علی الوند پور

 مجاهد قهرمان هزمز عابدی با خدا

خلق عصمت خاطراتت را 
به گزند چندش آور فراموشی ها نمی سپارد،
و عظمت وجودت را به مرگ.
بالهایت شکست
با ریشه هایت،
اما،
چه خواهند کرد؟
یادواره چهار مجاهد خلق "هرمز عابدی باخدا عموی بنده" ، سید محمود حجتی ، فخر الدین  ابراهیمی و علی الوندپور از هواداران مجاهدین  در زندان پل عراق رشت تیرباران شدند
سی وپنج سال گذشت ولی هنوز هم خونشان می جوشد و یادشان زنده است هنوز در خیابانهای فومن طنین شعار مرگ بر خمینی هنگام تشیع جنازه این قهرمانان مجاهد شنیده میشود
 سحرگاه 10 مرداد 1360 بود که چهار مجاهد خلق "هرمز عابدی باخدا عموی بنده" ، سید محمود حجتی ، فخر الدین 
ابراهیمی و علی الوندپور از هواداران مجاهدین  در زندان پل عراق رشت تیرباران شدند .
 آنها که جرمشان بی گناهی بود قبل از 30خرداد سال 60 دستگیر شده بودند چند ساعت قبل از اعدام در یک دادگاه فرمایشی که تماشاچیان اکثرا از اوباش چماق دار رژیم بودند قاضی دادگاه آخوندی بود به نام قتیل زاده که در قساوت زبان زد بود این شیخک پلید ولی در این دادگاه هرمز عابدی باخدا جانانه از مواضع خود و سازمان دفاع کرد در حالی که شعار مزدوران رژیم مانع از صحبت های او میشد ولی او با صدایی رسا از ایدولوژی خود و هم رزمانش دفاع کرد طوری که آخوند جلاد قتیل زاده به بقیه دیگر اجازه دفاع نداد و همانجا حکم اعدام هرمز و یارانش را صادر کرد .
دفاعیات هرمز هنوز بعد از سال ها به گفته بعضی از مزدوران سابق که در دادگاه حضور داشتند شجاعت هرمز و یارانش را نشان می دهد . وقتی هرمز را اعدام کردند و جزو اولین اعدامی بود جسد او را تحویل دادند . مردم فومن به خاطر مردمی بودن هرمز او را تشییح جنازه کردند طوری که جسد او را مدت ها روی دست خود با شعار مرگ بر خمینی می چرخاندند .
سپس او را در قبرستان عمومی فومن به خاک سپردند... 
مجاهد شهید سید محمود حجتی از مدیران دبیرستانی در شفت بود و مجاهد شهید فخر الدین ابراهیمی که معاون محمود بود هنوز که هنوز شاگردانشان از آنها به نیکی یاد می کنند . مجاهد شهید علی الوند پور برادر مجاهد شهید پروانه الوندپور بود . او را هم در کنار هرمز به خاک سپردند .
با آن که بارها سنگ مزار آن ها را شکستند اما هنوز مزارشان با نامشان در آن قبرستان جایگاه خاصی دارد

۱۳۹۵ مرداد ۸, جمعه

ایران-چلچراغ 10 مرداد 1361 حماسه نبرد و شهادت فرمانده سياوش سيفي و 40 قهرمان ديگر مجاهد خلق در تهران

ایران-چلچراغ 10 مرداد 1361 حماسه نبرد و شهادت فرمانده سياوش سيفي و 40 قهرمان ديگر مجاهد خلق در تهران
دهم مرداد،یادآور حماسه درخشان نبرد و مقاومت ده‌ها تن از قهرمانان مجاهد خلق درنقاط مختلف تهران است. حماسه‌یی که در آن دیگربار، صلابت و جنگ‌آوری و عزم آهنین عنصر موحد مجاهد خلق برای مقاومت و نبرد بی‌امان در برابر دیکتاتوری ضدبشری به‌اثبات رسید. در رأس این شهیدان پاکباز و دلاور، مجاهد قهرمان فرمانده سیاوش سیفی قرار داشت که با رشادت، فرماندهی عملیات را در صحنه نبرد 
به‌عهده داشت و پس‌از نبردی دلیرانه، خود نیز همچون دیگر یارانش دامن محبت به‌خون رنگین کرد

بخوان بنام گلسرخ سرگذشت تمام گلهاي سرخ روييده برخاك ميهنمان است حكايت رقم زدن سرنوشت 
داستان از خود گذشتن يك نسل براي بقاي يك ميهن. بنام گلهاي سرخ مي خونيم. ميخونيم تا صدامون 
براي هميشه در تاروپود تاريخ هميشه بيادگار بمونه. ميخونيم تا عطر گلهاي سرخ همه جا پراكنده بشه 

۱۳۹۵ خرداد ۲۸, جمعه

ایران-یادواره مجاهد شهید حبیب خبیری,کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران درسی وچهارمین سال جاودانگی



روزی که خلق بداند
هر قطره قطره خون تو
محراب می شود ...
این خلق
نام بزرگ ترا
در هر سرود میهنی اش


آواز می دهد
همزمان با سی و چهارمین سال جاودانگی کاپیتان تیم ملی ایران مجاهد شهید حبیب خبیری در لبخند شادی و پیروزی مردم ایران در مسابقات فوتبال همواره یادو نام قهرمان خلق حبیب خبیری زنده است.
کاپیتان تیم ملی ایران آن جوان محجوب امجدیه و باز یکن ریز نقش  اما اعجوبه میدانهای فوتبال در سالهای پایانی دهه ۵۰و سالهای ابتدایی دهه ۶۰بود. 
فوتبالیست بزرگ و گرانقدری که نه تنها پیشتاز تیمش در لحظات حساس بازیهای بین‌المللی بود بلکه پیشتاز رزم آزادی در مبارزه با پاسداران جهل و جنایت آخوندی هم بود. قهرمان بزرگی که در اقتدا به جهان‌پهلوان تختی، ورزش و نام‌آوری را سرمایه‌یی برای احقاق حقوق و آزاد‌یهای مردمش کرد، در این راه پای فشرد، ایستادگی کرد و تا پای جان از آزادی مردمش دفاع کرد آن‌چنان که سرانجام خمینی دژخیم دستور داد قلب پاکش را آماج گلوله‌های پاسداران قرار دهند.
 «نام و یاد او بر خلق قهرمان ایران و بر همه پهلوانان و قهرمانان شهید، اسیر یا آواره وطنمان و عموم ورزشکاران پرافتخار و مقاوم ایران گرامی‌باد. ستارگان و اختران فروزانی که سنت رادمردی و روح مردمی ورزش ایران را با تمام هستی خود دربرابر جوخه‌های اعدام خمینی به‌آزمایش گذاشتند. سنتی را که در دوران معاصر از جهان‌پهلوان تختی به ‌ارث برده بودند.‌آنان چه شهید یا اسیر، تماماً به‌ مبرم‌ترین وظیفه ملی و مردمی خود قیام نموده و با ترک میدانهای بازی خمینی، برای به‌دست‌آوردن کاپ خونین آزادی و پیروزی خلقشان به‌میدانهای شهادت و شرف شتافتند».

 از پیام تسلیت رهبر مقاومت مسعودرجوی




روز 31خرداد، سالروز شهادت مجاهد قهرمان، حبیب خبیری، عضو و کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران می‌باشد
حبیب خبیری ورزشکار قهرمانی بود که پس از عبور پیروز و سرفرازانه از میدانهای ورزشی به راستی از پله‌های افتخار و شرف خلق بالا رفت و در اوج اوج، تنها به‌خاطر مجاهدبودن و دفاع از آرمانهای توحیدی سازمان مجاهدین خلق ایران، به دستور خمینی خون آشام، ناجوانمردانه به جوخه اعدام سپرده شد.
مجاهد شهید حبیب خبیری در مردادماه سال62 توسط گروهی از بدنامترین عناصر سپاه پاسداران دستگیر و روانه زندان اوین شد. نزدیک به یک سال زیر شکنجه بود تا حاضر به ندامت و مصاحبه تلویزیونی شود و به آرمانهای مجاهدین پشت کند، اما این قهرمان بزرگ ملی، تا آخرین لحظه بر آرمانهای انقلابی و توحیدی خود پافشاری کرد و سرانجام در 31خرداد سال۱۳۶۳ توسط لاجوردی دژخیم، اعدام شد و نامش بر بالاترین قله شرف و افتخار ورزشکاران ملی ایران جاودانه شد. در سالگرد شهادت این قهرمان سرفراز ملی، یاد او را گرامی می‌داریم و بر ادامه راهش پای می‌فشریم.

۱۳۹۵ خرداد ۱۴, جمعه

ایران-افشای جنایت پنهان زندانیان سیاسی شهید علیرضا و امید کرمی خیر آبادی

رنج نامه زندانی سیاسی شهید علیرضا کرمی خیر آبادی


جنایت پنهان تنها گناهش این بود که برادرش هوادار سازمان مجاهدین خلق بود
نامش علیرضا کرمی خیرآبادی است زندانی سیاسی که بی سر و صدا در زندان ده سال را در زندان در زیرشکنجه های طاقت فرسا سپری کرد و پس از ده سال شکنجه در حالیکه دست و پایش به زنجیر بود روی تخت بیمارستان درگذشت او بیش از شصت سال سن داشت و پدر شش فرزند بود ...
بیش از ۸ سال هر سه شنبه منتظر بود تا برای اجرای حکم اعدام به “زیر هشت” فراخوانده شود او خود در نامه ای نوشته بود:
قصد آنرا دارند تا مرا نیز در زندان به طریقی کشته و وانمود کنند که به مرک طبیعی مرده ام علیرضا کرمی خیرآبادی
او پس از سه سال حبس در زندان های عراق و اردن، نهم مرداد سال ۷۸ توسط سازمان ملل به ایران تحویل داده می شود و سپس به جرم هواپیما ربایی به اعدام محکوم می شود.
آخرین جملاتش:
بعد از ۱۶ سال آنجا کودکی را در آغوش کشیدم. بعد از ۷ سال یک اتومبیل را از نزدیک دیدم. خدا را شکر قبل از مرگم دوباره یک درخت را از نزدیک دیدمیکی از شکنجه های پنهان او این بود که در زندان شاهد قتلهای زنجیره ای اقوامش بود
برادرش که هوادار بود در نروژ به قتل رسید پسرش را دار زدند و دخترش را به زیر ماشین گرفتند
قتلهائي که در سکوت خبری انجام شد و بدلیل همین سکوت تداوم پیدا کرد

 زندانی سیاسی شهید علیرضا کرمی خیر آبادی

نامه افشاگرانه علیرضا کرمی خیرآبادی از سیاهچال ولی فقیه ارتجاع
یک‌شنبه، ۱۸ فروردین ۱۳۹۲ / ۰۷ آوریل ۲۰۱۳
بنام خداوند هستی آفرین، ملت شریف ایران! ایرانیان عزیز در سراسر دنیا ! فعالین حقوق بشر!

من قبلا گفته ام و باز هم می گویم!
وزارت اطلاعات جمهوری نا اسلامی ایران مرا به خاطر هواداری برادرم عبدالرضا کرمی خیرآبادی از سازمان مجاهدین خلق ایران که هیچگونه ارتباطی با من نمی توانست داشته باشد بارها و بارها به وزارت اطلاعات شهرستان گچساران برده و توسط شخصی بنام سیف الله گشتاز که اکنون مدیر عامل شرکت نفت ملی ایران می باشد شکنجه کرده و علاوه بر آنکه در محیط کار مشکلات عدیده ای برایم ایجاد نمود بدون هیچگونه دلیلی برای تمدید گذرنامه به شهربانی مرگز استان مربوطه (کهکیلویه و بویر احمد ) مراجعه کرده بودم. در گذرنامه مهر ممنوع الخروج حک کرده و رفتاری با من داشتن که مصداق بارز قصاص قبل از جنایت می باشد. من جان خود و فرزندانم را در خطر می دیدم و آنها آنقدر مرا شکنجه کردند که لاجرم برای نجات خود و خانواده ام اقدام به فرار با هواپیمای فوکر ۲۷ متعلق به شرکت ملی نفت ایران نموده و سپس ناگزیر در خاک عراق فرود آمدیم دولت عراق هم در اجرای یک برنامه مشترک با سرویس امنیتی کشور اردن مرا به مقامات امنیتی این کشور سپرده. دولت اردن نیز در مورخۀ ۹ مرداد ۱۳۸۷ مرا به حکومت آخوندی تحویل داد، علیرغم آنکه من و خانواده ام تحت پوشش سازمان ملل بودیم. ما را بوسیلۀ هواپیما به تهران آورده و در انتهای باند فرودگاه مهرآباد به مقامات جمهوری نا اسلامی ایران تحویل دادند. از بدو ورود اجباری به ایران من به مدت ۹ ماه در وزارت اطلاعات شکنجه شده و سپس در بیدادگاهی موسوم به دادگاه انقلاب تهران در یک محاکمه ناعادلانه و فرمایشی بدون حضور هیئت منصفه و نیز بدون حضور وکیل منتخب به مرک محکوم شدم!
اکنون قریب ۱۰ سال است که در ایران در زندانهای مخوفی همچون زندان توحید(زندان کمیته سابق) بند ۲۰۹ اوین و زندان بشدت دهشتناک رجائی شهر در حالیکه به انواع بیماریها مبتلا می باشم تحمل حبس می نمایم. در این مدت همان برادرم که مرا به خاطر هواداری او از سازمان مجاهدین خلق ایران اذیت می کردن یعنی عبدالرضا کرمی خیر آبادی را در مورخه ۳ دسامبر ۲۰۰۳ برابر با ۱۲ آذر ماه ۱۳۸۲ در کشور نروژ به طرز مشکوکی که از سوی وزارت جنایت رژیم آخوندی صورت گرفته به قتل رسید، و به شهادت رسانیدن سپس پسرم امید کرمی خیرآبادی را در مورخه ۲۵ مهر ماه ۱۳۸۴ در وزارت اطلاعات پس از شکنجه های بسیار به دار آویخته و اعدام کردن و اعلام کردن که او در کشور ترکیه خودکشی کرده است و بعد از آنکه اندامهای مثل قلب،کبد،کلیه هایش را از بدنش خارج کردن مبلغ ۵ میلیون تومان پول نقد گرفتند تا جسد را به خانواده ام تحویل دادند و نیز علیرغم میل باطنی و تقاضای ما جسد فرزندم را نه در شهر خودمان گچساران که در شاهین شهر اصفهان دفن نمودند. بعد از این ۲ جنایت دو خواهر بزرگم در همین رابطه دق کردن و فوت نمودند. در ادامه این مصائب دخترم نگار کرمی خیر آبادی با ماشین زیر گرفته شد که قریب به ۳ سال است پاهایش در کچ می باشند و پس از چندین عمل جراحی هنوز بهبودی حاصل نکرده است و ایضا در طول همین مدت در زندان ۳ بار به جان خودم سوء قصد شده و سکته مغزی به من تحمیل کردند که در نتیجه آن دست و پای راست و زبانم آسیب دیده و دچار لکنت زبان شده ام سپس به اینها هم قانع نشده و ضمن آنکه خانوادۀ زنم را به همکاری گرفته اند مدتی است که تلاش می کنند تا من بر خلاف میل خود زنم را طلاق بدهم و باقیمانده شیرازه زندگیم نیز از هم پاشیده شود.همچنین یک قطعه زمین گشاورزی دارم که میخواهند به زور آنرا از من بگیرند. بررسی عملکرد این شیادان دزد با توجه به آنکه اموال را بدون داشتن حکم مصادره کرده اند و مطالبات خدمات ۲۰ ساله ام در صنعت نفت را نمی پردازند و نیز با توجه به انکه ۲ عزیزانم را کشته و سبب مرک ۲ نفر دیگر هم شده اند. ایضا به اینکه اندامهای زی قیمت پسرم رااز جسمش خارج کرده و برای تحویل جسدش ۵ میلیون تومان دریافت کرده اند. همچنین عطف آنکه اکنون در صدد هستن تا زمین گشاورزیم را بگیرند. در ضمن یادآوری می نمایم که با جناقم بنام نجف هنرجویان که از هوادران سازمان مجاهدین خلق ایران بوده و بدست همین صفاکان اعدام و پسر ۲۱ ساله بنام اشکان هنرجویان نیز به شیوه ای دیگری باز هم بدست همین جنایتکاران اعدام شده است.
لذا از تمامی نهادها، سازمانها و فعالین حقوق بشری تقاضا دارم که شکوایه مرا تا سرحد امکان رسانه ای کرده و حیثیت رژیم را بیش از این زیر سئوال ببرنند و لو به قیمت جان من تمام شود چون من از مرگ حراسی نداشته و در واقع دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.
علیرضا کرمی خیر آبادی
۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
زندان رجائی شهر (گوهرداشت) سالن ۵ نامه ای از زندانی سیاسی علیرضا کرمی خیرآبادی


 رنجنامۀ عایرضا کرمی خیرآبادی به مناسبت دومین سالگرد فرزندش
بنام خداوند هستی آفرین،
خدایا ترا قسم میدهم به لحظه ای که صدای باز شدن درب سلول پسرم امید توسط او شنیده شد و پس از 2 ماه شکنجه او را بی گناه به جای پدر به مسلخ بردند
خدایا ترا قسم میدهم به صدای زنجیرهایی که به دست و پای پسرم بسته و او را بپای چوبۀ دار بردند
خدایا ترا قسم میدهم به گامهایی که پسرم امید از سلول خود در وزارت جنایت ( وزارت اطلاعات ) تا پای چوبۀ دار برداشته است.
خدایا ترا قسم میدهم به لحظه ای که چشم پسرم به چوبۀ دار افتاد و با دست وپای بسته در برابر دژخیمان کاری از دستش ساخته نبود
خدایا ترا قسم میدهم به لحظه ای که طناب دار را بر گردن پسر بی گناهم انداخته اند
خدایا ترا قسم میدهم به جان کندن پسرم در بالای دار و تا آن لحظاتی با جسد بی جانش بالای دار به این سو وآن سو به اهتزاز در آورده بود
خدایا ترا قسم میدهم به اشکهایی که دخترانم در این مدت برای برادرشان ریخته اند و به اشکهایی که خودم در سلولم برای برای او ریخته و میریزم.

و خدایا ترا به آن چیزهایی که عزیز میداری قسم میدهم که حکومت جنایتکار و ضد ایرانی و ضد بشری جمهوری نا اسلامی ایران را سرنگون و گدازاده های کثیف سردمدارش را همانگونه که امید پاک و بیگناه مرا از من گرفتند از آنها بگیر و خودشان را هزاران برابر من بسوزان.

روز دو شنبه مورخه 25 مهر 1386 برابر با 17 اکتبر 2007 میلادی دقیقا 2 سال از آن روز می گذرد که سربازان بد نام شیطان زمان ( به اصطلاح سربازان گمنام امام زمان) با لگد چهار پایه را از زیر پای پسرم امید کرمی خیر آبادی انداختنه و زیر پاهایش را خالی کردند. و او را فقط به جرم ایرانی بودن بیگناه به دار آویخته و بعد هم بزدلانه و در یک سناریوی ناشیانه گفتند که او در ترکیه خودکشی کرده. بدون آنکه گزارش پلیس ترکیه را به ما ارائه بدهند و این در حالی است که پای پسرم من اصلا به ترکیه نرسیده بود و من همچنان در سلول خود در حسرت دیدن مزارش و عکسهای نوۀ یک سال و نیمه (بنداد)را که 6 ماه پس از مرک پدر در حالی که یتیم پای به این جهان گذاشت نگاه کرده و در انتظار حمایت تمامی انسان دوستان در سراسر دنیا بسر می برم و از تمامی دست اندرکاران حقوق بشر خواستارم که از این رژیم ددمنش بپرسند که آخه به کدامین جرم پسرم را گشته اند و چرا پس از 9 سال و هشت ماه حبس به من مرخصی داده نمی شود تا بر مزار پسرم بروم وبه بازسازی خانواده متلاشی شده ام بپردازم.

من اینها را گفتم تا اشخاصی مانند احمدی نژاد و قتی به مجمع عمومی سازمان ملل متحد می روند آن مکان مقدس را به دروغ آلوده نکرده و یاوه گوئی نکنند که جمهوری نا اسلامی ایران دمکراسی وجود دارد.

علیرضا کرمی خیر آبادی
19 مهر 1386
زندان رجائی شهر کرج سالن فرعی 5


از نامه های او

به نام خدای هستی آفرین
سلامتی و درمان حق مسلم ماست
ما امروزه در دنیایی زندگی می کنیم که حقوق انسان ها ، در آن کاملا تعریف شده است . حتی انسان های مانند اینجانب علیرضا کرمی خیر آبادی ، که به دلیل مخالفت با سیاست های دولت جمهوری اسلامی ایران به اعدام محکوم گشته و هم اکنون به عنوان یک زندانی سیاسی در زندان رجایی شهر کرج ( گوهر دشت سابق ) تحمل حبس می کنم و از حقوق تعریف شده در میثاق های بین المللی برخوردار می باشم ، که خوشبختانه دولت جمهوری اسلامی ایران نیز اکثر آنها را امضا نموده و متعهد به انجام آنهاست یکی از ابتدایی ترین این حقوق انسانی بنده به عنوان یک زندانی سیاسی ، حق دسترسی به مراکز درمانی ، و درمان بیماری های که به آنها مبتلایم کرده اند می باشم .
اکنون حدود 8 سال است که بنده در زندان های رژیم اسیر بوده و یکبار هم برای اجرای حکم اعدام ، تا سحرگاه در سلول انفرادی به رهایی اندیشیده ام و حدود 7 سال است که از تورم حاد پروستات به شدت رنج می برم البته این تنها بیماری جسمی اینجانب نبوده و بنده در حال حاضر از آرتروز مهر های کمر و هر دو زانو ، از دست دادن شنوایی گوش راست ، تورم در شبکه چشم چپ که در زیر شکنجه اتفاق افتاده ، نارسایی در صحبت کردن و ضعف دست و پای راست و زبان در اثر سکته مغزی که به من تحمیل شد نیز معذب هستم

بنام خداوند هستی آفرین
نام من علیرضا کرمی خیرآبادی است.من مدت ۹ سال و ۶ ماه که به جرم دروغین جاسوسی در حبس بسر می برم و به اعدام محکوم شدم و علیرغم آنکه حکم مصادره اموال ندارم اموال مصادره گردیده و به خانواده ام پس داده نمی شود.همانگونه که قبلا هم به کرات گفته ام در این مدت برادرعبدالرضا کرمی خیر آبادی در مورد ٣ دسامبر ۲۰۰٣ میلادی در کشور نروژ به دست جلاادن رژیم سفاک آخوندی ترور شده پسرم امید کرمی خیر آبادی نیز در مورخه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۵ میلادی بدست همین جلادان در وزارت اطلاعات به استناد آثار زخمها و کبودیها در نقاط مختلف بدنش شکنجه شده و نهایتا در نفسهای آخر به دار آویخته شد ورژیم مدعی است که او در کشور ترکیه خودکشی کرده است.آنها پس از دریافت مبلغ ۵ میلیون تومان جسد پسرم را در حالیکه قلب ،کبد و کلیه هایش برداشته بودند به خانواده ام تحویل دادند واجازه ندارند تا در شهرستان خودمان گچساران به خاک سپرده شود و قبرستان شاهین شهر اصفهان را برای این کار به خانواده ام تحمیل کردند همچنین در همین مدت خواهر بزرگم در ارتباط با این جنایتها سکته کرده و فوت شد.دختر کوچکم با ماشین زیر گرفته شده و غریب ۲ سال است که پاهایش در گچ میباشد و چندین عمل جراحی هم روی پاهایش انجام شده مهاذا هنوز سلامتی اش را بدست نیاورده و ایذا دختر بزرگم ازدواج کرده و اکنون فرزندی ۲ ساله دارد که من نتوانستم در مراسم ازدواج او شرکت کنم و نه تاکنون دامادم را حضوری دیده ام و برای هیچ کدام از این موارد علی الخصوص مراسم تدفین پسرم به من مرخصی داده نشده ولو برای چند ساعت با قول و زنجیر .ضمنا مدتی قبل که وکیلم آقای عبدالفتاح سلطانی که برای مطالعه پرونده ام به دادگاه انقلاب مراجعه کرده بود مقامات قضائی به ایشان گفته اند پرونده من به کمسیون عفو فرستاده شده و به همین دلیل پرونده را در اختیار وی قرار نداده انداز طرفی در این مدت سه بار به جان خودم سو قصد شده که یک بار آن منجر به سکته قلبی شد ودر نتیجه دچار ضعف ۴۰ در صدی در زبان و دست و پای راست شده ام . و به خاطر آنکه ماهای متمادی در سلول انفرادی زیر صوتی با فرکانسی مخصوص و آزار دهنده و همین طور در زیر گازهای مختلف قرار داشتم دچار بیماری مثل آسم شدید،سرسام و نارسائی قلبی و نیز به خاطر شکنجه های که شده ام از ناحیه‍ی مهرهای کمر، زانوها ، گوش راست و چشم چپ آسیب اساسی دیده ام که در یک مورد از این بیماری ها طبق تشخص کمسیون پزشکی بیمارستان زندان گوهردشت شهر کرج به دلیل نبود تجهیزات پزشکی لازم در بیمارستان مزبور می بایستی برای درمان به بیمارستان های مجهز در خارج از زندان منتقل میشدم که مورد موافقت مقامات قضائی رژیم قرار نگرفت و اکنون هم که در آستانه‍ی چهارمین سالگرد شهادت برادرم عبدالرضا و دومین سالگرد شهادت پسرم امید قرار دارم بدلیل آنکه به من مرخصی داده نمی شود . هنوز مزار آنها ندیده و بر مزار آنها اشک نریختم مقامات قضائی ایران یا کر و کور هستند و نمی دانند که وزارت اطلاعات فعال ما یشا شده است آنها را فریب میدهد و یا طبق مصلحت حکومت خود قصد آنرا دارند تا مرا نیز در زندان به طریقی کشته و وانمود کنند که به مرک طبیعی مرده ام علیرضا کرمی خیرآبادی
زندان گوهرداشت کرج سالن زندانیان سیاسی فرعی ۵
اول شهریور ۱٣٨۶





۱۳۹۴ اسفند ۷, جمعه

ایران-یادواره مجاهدین شهیدآمنه ملک افضلی و رویا دستمالچی ولعیا عنصریان درسی وپنجمین سالگرد به خاک افتادنشان در راه آزادی

ایران-یادواره مجاهدین شهیدآمنه ملک افضلی

من فكر ميكنم هرگز نبوده قلب من
اين گونه گرم و سرخ
احساس ميكنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمة خورشيد در دلم
آمنه ملک افضلی در یکی از روستاهای قائم شهر متولد شد. کمک به‌خانواده اش در شالیزار و مزرعه، خاطرات کودکی او را تشکیل می‌داد. از دوران دبیرستان فعالیتش را شروع کرد. آمنه به‌قطعات شعر فوق که از زبان برادر مسعود شنیده بود خیلی علاقه داشت، همیشه با خودش می‌خواند و بلند بلند تکرار می‌کرد. یک روز پیشنهاد کرد که این کلام موزون را بر در و دیوار دبیرستانشان بنویسند‌. به‌همین خاطر، خودش سطل رنگی برداشت و وقتی که دانش آموزان به‌کلاسها رفته‌بودند، مشغول نوشتن شد. در اثنای نوشتن مزدوری به‌نام مهدوی از آموزش و پرورش وارد دبیرستان شد و متوجه جمله ناتمام روی دیوار گردید. مزدور به‌آمنه نزدیک شده و پرسید:چه می‌نویسی‌؟ آمنه با بی اعتنایی به‌او گفت: اگر کمی صبر کنی کارم را تمام می‌کنم و می‌بینی‌، مزدور که شناخت کاملی از آمنه داشت گره روسری او را گرفته و سیلی محکمی به‌گوش آمنه زد. آمنه هم همانجا قوطی رنگ را بر سر و روی مزدور خمینی خالی کرد
در سرزمين كُهُن ما ايران همواره كساني بودند و هستند كه در برابر بي تصويري سكوت، غريو را تصوير كردند.
كساني كه بركلمة سكوت و سكون خط بطلان كشيدند و پِچپِچ ها را به فرياد بدل كردند. رويا دستمالچي از جمله چنین افرادی بود.
رویا متولد ۱۳۴۰ در تهران بود.اواسط آبان ماه سال ۶۰ بود که روزي رويا به خانه برنگشت  او را دستگیر و به بند ۲۰۹ اوین برده بودند. او را چند روز پياپي به بازجويي بردند و از او مصاحبه تلويزيوني ميخواستند.
روز ۲۸ تیر بود که زندانیان در بند گرم صحبت بودند که به ناگاه اسامی چند نفر از جمله رویا از بلندگوی بند شنیده شد. ناخودآگاه همة بند، يكپارچه در سكوت سنگيني فرو رفت. اما اين سكوت چند ثانيه بيشتر طول نكشيد چرا كه با خندة رويا شكسته شد. او در حاليكه بي پروا و سبكبال از پله ها بالا ميرفت و ميخنديد، از بند خارج شد.
رویا و ۲۶ مجاهد ديگر آن شب اعدام شدند و گوشه دیگری از تاریخ قهرمانیهای این سرزمین را رقم زدند.
اما جنایت اینجا متوقف نشد  بعد از اعدام هم ، مأموران جنایتکار رژیم دست از سرپدر و مادر او و آزار و اذیتشان برنداشتند بارها در نیمه‌هاى شب از دیوار وارد حیاط خانه می‌شدند حتی از سنگ مزار او هم وحشت داشتند و بارها سنگ مزارش را شکستند.


در جامعه ایران زن بودن به تنهایی، کافی است که همه نوع محدودیتی را تجربه کنی. چه برسد به اینکه دختری تصمیم بگیرد خلاف جریان آب حرکت کرده و وارد مسائل و موضوعات ممنوعه سیاسی شود.
 و درست در شرایطی که پاسخ هر نوع اعتراض و مخالفتی با مشت و لگد و تیغ و دشنه داده می شد لعیا برخلاف طبيعت دختراني در اين سن و سال، خوشبختی و آینده اش را در ساکت ننشستن، حضور داشتن و به گوش رساندن خواسته هایش پسنديد. آری او سر به پای آزادی گذاشت، انتخابی که نه تنها او را به دختری ریسک پذیر و شجاع تبدیل کرد که الگو و سرمشق سایر دوستانش بود بلکه او را به انسانی وارسته بدل کرد که دنیایی درد و رنج و بهای سنگین آزادیخواهی را در پس چهره خندانش پنهان می کرد.
در جریان یکی از میتینگ های اعتراضی سال 59، لعیا که آن زمان تنها 18 سال داشت به شدت کتک خورد و بعداز ظهر روز 22 بهمن سال 59 – یعنی تنها دو سال بعد از انقلاب ایران – دستگیر و روانه زندان شد.

لینک زندگی نامه لعیا عنصریان 

با تمام نفرت ديوانه وار خويش
مي کشم فرياد:
اي جلاد
ننگت باد

آه هنگامي که يک انسان
مي کشد انسان ديگر را
مي کشد در خويشتن
انسان بودن را

بشنو اي جلاد
مي رسد آخر
روز ديگرگون
روز کيفر
روز کين خواهي
روز بار آوردن اين شوره زار خون

زير اين باران خونين
سبز خواهد گشت بذر کين
وين کوير خشک
بارور خواهد شد از گلهاي نفرين

آه هنگامي که خون از خشم سرکش
در تنور قلبها مي گيرد آتش
برق سرنيزه چه ناچيزست

و خروش خلق
هنگامي که مي پيچد
چون طنين رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاويزست

بشنو اي جلاد
مي خروشد خشم در شيپور
مي کوبد غضب بر طبل
هر طرف سر مي کشد عصيان
و درون بستر خونين خشم خلق
زاده ميشود طوفان

بشنو اي جلاد
و مپوشان چهره با دستان خون آلود
مي شناسندت به صد نقش و نشان مردم
مي درخشد زير برق چکمه هاي تو
لکه هاي خون دامنگير

و به کوه و دشت پيچيده ست
نام ننگين تو با هر «مُرده‌باد» خلق کيفرخواه.
و به جا مانده ست از خون شهيدان
برسواد سنگ فرش راه
نقش يک فرياد : اي جلاد ننگت باد

شرمتان باد اي خداوندان قدرت!
بس کنيد
بس کنيد از اين همه ظلم و قساوت
بس کنيد
اي نگهبانان آزادي!
نگهداران صلح!
اي جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون!
سرب داغ است اين که مي باريد بر دلهاي مردم
سرب داغ!
موج خون است اين که مي رانيد بر آن
کشتگي خودکامگي را
موج خون!
گر نه کوريد و نه کر
گر مسلسل هايتان يک لحظه ساکت مي شوند
بشنويد و بنگريد
بشنويد، اين «واي» مادرهاي جان آزرده است
کاندرين شب هاي وحشت سوگواري مي کنند
بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم هاي شما هر گوشه زاري مي کنند
بنگريد اين کشتزاران را که مزدورانتان
روز و شب، با خون مردم، آبياري مي کنند!
بنگريد اين خلق عالم را، که دندان بر جگر
دم به دم بيدادتان را
بردباري مي کنند
دست ها از دستتان اي سنگ چشمان
بر خداست
گر چه مي دانم
آنچه بيداري ندارد
خواب مرگ بي گناهان است و وجدان شماست!
با تمام اشک هايم باز، نوميدانه
خواهش مي کنم
بس کنيد!
بس کنيد!
فکر مادرهاي دلواپس کنيد
رحم بر اين غنچه هاي نازک نورس کنيد

بس کنيد