در چنین روزی در سی و هفت سال قبل در
میدان تیر باران
شاعری به رگبار گلوله ها بوسه زد و
زیباترین غزل خود را با خونش نوشت
سعید سلطانپور، شاعر، نمایشنامه نویس و مبارز فدائي خلق بدون
هیچگونه محاکمه ای در زندان اوین تیرباران شد.
سعید سلطانپور که از مجلس جشن عروسی اش در تهران ربوده شده
بود، پس از دو ماه شکنجه و بازجویی در زندان اوین، بدون حتا تشکیل یک دادگاه
تشریفاتی در محوطه این زندان تیرباران شد.
در همان زمان نویسندگان سرشناس عضو انجمن جهانی قلم با
انتشار بیانیه ای با عنوان «اعدام در ایران» که در نیویورک تایمز چاپ شد، تیرباران
سعید سلطانپور شاعر، نمایشنامه نویس و مبارز راه آزادی را محکوم کردند. سلطانپور
به هنگام مرگ چهل ساله بود.
سعید سلطانپور، از مبتکران تئاتر خیابانی در ایران، پس از
انقلاب نمایشنامه «عباس آقا کارگر ایران ناسیونال» را براساس یک داستان واقعی در
خیابان های تهران به نمایش درآورد که از یک سو با استقبال پرشور مردم و مخاطبان
نمایشی؛ و از سویی دیگر با هجوم خونین چماقداران خیابانی معروف به حزب الله روبرو
شد. اجرای این نمایشنامه و حتا سخن گفتن پیرامون آن پس از تیرباران سعید سلطانپور
رسما در ایران ممنوع شد.
مجاهدین خلق ایران استوار و محکم بر سر اصول برای تحقق آزادی خون و فدا را بر گزیدند
بدور از مقهور شدن در مقابل تعادل قوا با دستانی خالی در برابر اسلحه و اتش و دار و درفش یک نه بزرگ تاریخی در مقابل دیو ارتجاع و خمینی دجال سر دادند
با شعار مرگ بر خمینی به جنگ با اهریمن زمانه برخاستند
در زیر شکنجه و در برابر زندان و اعدام و تیرباران در اوج با فریاد درود بر رجوی مرگ را به سخره گرفتند
و اینچنین نسل قهرمان مجاهد خلق نقاب از چهره دجال قرن زدود.
رودی خروشان با ۱۲۰ هزار بخون خفته راه آزادی در اقیانوس فدا و مبارزات تاریخی خلق ایران تا به اوج کهکشان مقاومت و پایداری یک خلق و یک میهن و تاریخ بشریت عصر حاضر ناقوس سرنگونی رژیم ولایت فقیه را به صدا در آورد و این رودی است خروشان تا مقصد آزادی
مجاهد شهید محمد رضا مقدس زاده در سال شصت در زندان اوین درحالی که فقط سیزده سال داشت به جرم شرکت در تظاهرات مسالمت آمیز سی خرداد در تهران و هواداری از سازمان مجاهدین خلق و دفاع از دختر جوانی که بدست یک پاسدار دستگیر شده بود به شهادت رسید.
چه بسیار خانواده هائي که تمامی و یا اکثر اعضای آنها در این روز و بعد از آن دستگیر و به خون خفتند
امروز روزی ست که
به یاد زندانیان سیاسی چه کسانی که در دهه های قبل کشته شدند و چه کسانی که هم
اکنون در زندانند هستیم . سر منشا این روز یعنی 30 خرداد 60 من نوجوانی بیش نبودم.
روزی که به روی تظاهرات مردم اتش گشوده شد و پس از آن فقط اسامی دختران و پسران
جوان اعدام شده در روزنامه ها اعلام شد. روزی که نقطه عطفي شد در تاریخ مبارزات
مردم برای دستیابی به ازادی . آنچه سالها بعد از سوى فعالان مدنى شروع شد ، باز هم
با سركوب و دستگيرى و حتى كشتار روبرو گردید.
.در آن روزها هیچ نمیدانستم
که معنای دستگیری و اعدام چیست دستگیری و اعدام برایم دو کلمه بود که وسعت رنج
پنهان در ان را درک نمیکردم. آگاه نبودم و از این نااگاهی شرمسارم.
نمیدانستم که وقتی
فرزند فلان همسایه دستگیر و زندانی میشود یعنی چه؟ نمیدانستم وقتی خانواده های
زندانیان و همکلاسی هایی که یکی یکی غیبشان میزد، کمتر رفت و آمد میکنند یعنی
چه؟وقتی مادر هم مدرسه ای م را میدیدم و در چشمهایش فقط اشک حلقه میبست و با بغض میگفت
رویا زندان است یا افسانه حکم گرفته هیچ نشانی از نشاط یا امید در چهره اش نبود.
من معنی ناامیدی
آنان را نمیفهمیدم و به زودی فراموششان میکردم.
میبایست سالها میگذشت
و خودم پشت در دادگاه مینشستم تا بفهمم ظلم یعنی چه. نادادرسی یعنی چه. ناقاضی یعنی
چه. بی عدالتی یعنی چه. میبایست سالها میگذشت و خودم پشت در زندان منتظر میماندم
تا یاد بگیرم معنای ناامیدی را . معنای اعدام را . رنج بازمانده اعدام بودن را.
وقتی میگویم از
نااگاهی م شرمسارم به این معنی ست که اگر من و ما در ان زمان با آنان همراه و
همبسته بودیم ای بسا قوانین ضد بشری وضع نمیشد.
ای بسا قضات غیر
مستقل، نمیامدند. ای بسا دادگاههای ظاهری و احکام دیکته شده و کیلویی شکل نمیگرفتند.
ای بسا عدالت گم نمیشد در سرزمینم. ای بسا عدالت از دخترم دریغ نمیشد و او اکنون زیر
نور خورشید میخندید و شاد بود.
اکنون نیز وقتی
مردم از خیابانها عبور میکنند میتوانند معصومه نعمتی را ببینند که به دنبال عدالت
است برای اتنایش . سیمین عیوض زاده را ببینند که آزادی امیدش را میخواهد. اکرم
نقابی را ببینند که در جستجوی سعیدش جوانی و سیاهی گیسوانش را گم کرد. هزاران و
هزاران زن و مرد را ببینند که جوانشان زندانی ست و نشاط از زندگیشان رخت بربسته.
آگاهی یافتن از
اوضاع زندانیان و خانواده هایشان وظیفه ای انسانی بر دوش تک تک افراد جامعه است تا
در دهه های اینده شرمسار نباشیم. آگاه کردن جامعه به لطف رسانه های اجتماعی تا حدی
در حال انجام شدن است. هر چند اطلاع رسانی خانواده ها میتواند بیشتر از این باشد
که امروز هست. دادخواهی خانواده ها تا آنجا ادامه خواهد داشت که چوبه های دار به
موزه ها و زندان عقیدتی به تاریخ سپرده شود.
تا وقتي زنداني
سياسي وجود دارد و تا وقتي حكم اعدام لغو نشده همچنان سالها از پی یکدیگر خواهند
گذشت و به بزرگداشت انسانهایی که همچنان مورد بی عدالتی قرار میگیرند خواهیم
پرداخت بدون اینکه تغییری در سرنوشت کودکان امروز و زندانیان فردا ، نوجوانان امروز
و خوراک ماشین اعدام فردا ایجاد کرده باشیم .
سالهاست شاهدیم که
سیستم قضایی و حاکمیت در برابر مطالبات بر حق مردم ایستاده است. چند دهه گذشته ،
شاهد بودیم که گام به گام زنجیرهای بیشتری بر تن و جان مردم بسته شد تا جایی که
امروز شاهد قطع دست و پا و شلاق و اعدام در ملاءعام و شکنجه معترضین صنفی و صدها
نمونه، دشمنی با انسانیت هستیم. درست زمانی که طبل رسوایی اختلاس و غارت و آدمکشی
سردمداران در مناظرات انتخاباتی کوفته میشد ، اسماعیل عبدی در اعتراض به حقوق از
دست رفته معلمان در اعتصاب غذا بود. وقتی وزیران و وکیلان با لبخندهای ریاکارانه
با مقامات بین المللی دست میدادند ،
جعفر عظیم زاده ،
ارش صادقی، سعید شیرزاد، برادران رجبیان و دهها زندانی دیگر لب بر غذا بسته و با
فدا کردن سلامتی شان اجرای عدالت را فریاد میزدند . وقتی که پز امضای حقوق شهروندی
را میدادند آتنا دائمی میجنگید که خانواده زندانی را تبدیل به گروگانی جهت خفه
کردن زندانی معترض نکنند .
رسیدن به آگاهی و
آزادی تلاش بسیار میطلبد که برگزاری بزرگداشت و سمینار و کنفرانس فقط سرآغاز آن
است . وقتی در طول نزدیک به 40 سال همچنان همان قوانین و همان بی عدالتی و همان
روشهای سرکوب ادامه یافته ، برماست که به دنبال راههای دیگری برای احقاق حقوق از
دست رفته و برقراری عدالت باشیم.
تا دیگر شرمسار
نسلهای اینده و جوانان در خون تپیده و عزیزان به خاک افتاده ی تاریخ معاصر نباشیم.
آن روز با هم سرود
میخوانیم و میگوییم دادخواهی مان به بار نشسته است .
من به عنوان یک
بازمانده ی اعدام تا برگزاری دادگاهی عادلانه برای کسانی که فرزند بیگناهم را
کشتند سکوت نخواهم کرد و همچنان در پی اجرای عدالت و دادخواهی هستم. در
مسیر پیش رو در
کنار هزاران دادخواه دیگر ، اجرای عدالت ، لغو اعدام و ممنوعیت شکنجه و زندان عقیدتی
را فریاد خواهم زد.
زنده باد زندگی .
زنده باد آزادی . نه به اعدام با هر شکل و هر بهانه
«در ۱۹اسفند سال۶۳ بعدازظهر منیره را به بازجویی
بردند. ما خیلی نگران شدیم، که چرا دوباره بازجویی، آن هم بعد از دادگاه و ابلاغ
حکم؟ منیره شب برگشت. منتظر بودیم که بگوید کجا بوده است. گفت مرا به ملاقات اصغر
برده بودند. او آرام آرام تعریف میکرد تا ما از شنیدن این خبر که اصغر در آستانه
اعدام است، زیاد ناراحت نشویم. منیره تعریف میکرد که اصغر خیلی خونسرد و آرام
بود. نماز خواند و به من وصیتهایش را کرد
و گفت «من ۳روز روزه قرضی دارم. به کسی آزار نرساندم و همهٌ بچهها را هم دوست
دارم. هیچگونه خیانت به خلق و سازمان و همکاری با رژیم نکردهام. من راهم را
آگاهانه انتخاب کردهام و سلام مرا هم به تمام بچهها برسان. تو هیچ ناراحت نباش،
امیدوارم خدا از من قبول کند». دژخیم حاجی مجتبی مأمور اعدام که بالای سر آنها ایستاده
بوده لحظه به لحظه ساعت خود را نگاه میکرده و میگفت، زود باشید ملاقاتتان را
تمام کنید. ساعت ۹شب باید اصغر را اعدام کنم، نباید دیر بشود حکم حاکم شرع را باید
سر ساعت اجرا کنم و یکربع دیگر باید اصغر را تیرباران کنم.
ما میدانستیم که
قرار است روز بعد خانواده اصغر به ملاقات او بیایند. ناخودآگاه صبح فردا در نظرمان
مجسم میشد که خانواده اصغر بهجای دیدار فرزندشان خبر اعدام او را دریافت میکنند.
اصغر روی یک دستمال
عکس ۲تا دختر را گلدوزی کرده بود و در گوشه دستمال نوشته و (دوخته) بود: «از طرف
بابا اصغر و مامان منیره» تا در روز ملاقات این هدیه را به ۲دخترش یادگاری بدهد.
یکی دیگر از زندانیان از بندرسته درباره او نوشته است:
درسال ١٣٦٣ در اطاق
دربسته ١٠٨ سالن ٥ بند آموزشگاه زندان اوين با او هم اطاق بودم ، او يك هوادار
مجاهدين همچون ديگر هواداران بود اما موقعيت خاص خانوادگى اش دليل فشارهاى بيش از
حدى بود كه بخاطر گرفتن مصاحبه بر او وارد مى كردند ولى نه تنها اوبامقاومتش حسرت
آن را بر دل رژيم جنايتكار گذاشت بلكه با روحيه بسيار بالايى كه داشت خود منبع
روحيه سايرين در اطاق بود. او هميشه خندان و بانشاط بود و فشارها هيچگاه نتوانست
او را به زانودر بياورد و با تمامى فشارهاى جسمى و روحى كه براو وارد مى شد نه
تنها در كارهاى جمعى پيشقدم بود بلكه درانجام هرگونه كمك به هم اطاقيها و حتى
بعنوان مثال شستن لباس زندانيانى كه در اثر شكنجه بطور دائم يا موقت توانشان را
ازدست داده بودند كوتاهى نمى كرد و پيشقدم بود (قبل از ادامه لازم است براى
دوستانى كه در آن زمان در آن شرايط نبودند توضيح دهم كه منظور اطاق دربسته اطاقى
بود كه حدود چهل يا تعدادبيشترى زندانى را در خود جاى داده بودكه آنها را سه بار
در طى شبانه روز جهت كليه امور اعم از دستشوئى و ظرفشوئى رختشوئى و استحمام به
داخل محوطه اى كوچك بنام سرويس مى بردند و درب آنجا را قفل كرده و بعد از حدود
بيست الى سى دقيقه درب را باز مى كردند و عليرغم آنكه امور انجام شده يا نيمه تمام
است به اطاق برميگرداندند ) ، در ١٩ بهمن سال ١٣٦٣ زمانيكه افراد اطاق را براى
سرويس بعداز ظهر برده بودند پاسدار مزدور بند درب سرويس را بازكرد واو را خواستند
واو كه تصورمى كرد براى بازجويى يا برخورد ديگرى در مورد مصاحبه يا پرونده برده مى
شود خداحافظى ساده اى كرد و رفت ولى هنگاميكه به اطاق برگشتيم متوجه شديم كه با
سرنگون گذاشتن عكس دو دخترش كه در آن زمان حدودآ سه ساله و يك ونيم ساله بودند با
ما خداحافظى و با رهبرى تجديد بيعت كرد ، من فكر ميكردم اورا همان شب اعدام كرده
اند اما با ديدن عكس سنگ مزارش متوجه شدم كه از زمان ترك اطاق تا زمان اعدام اورا
در انفرادى نگهداشته تا علاوه بر شكستن او سايرهمراهان را از مصاحبتش تا لحظه
شهادتش محروم نمايند اما زهى خيال باطل زيرااو تا لحظه آخر برعهد خود وفادار بود.
درود براو روزى كه زاده شد وروزى كه در وفاى بعهد خود باخدا وخلق و رهبر مقاومت به ملكوت اعلى پيوست.
آذر و دی ماه در تاریخ ایران زمین ماه مقاومت ماه نبرد و
رزم و حماسه مادران قهرمانی است که با حضور جانانه در صحنه نبرد فرازهای افتخارآفرین
مقاومت مردم و سازمان مجاهدین خلق ایران در برابر رژیم آخوندی را رقم زدند و با خلق حماسههای فراموشناشدنی برگ
زرین تاریخ ایران را پر افتخار نوشتند.
همچنان که شکنجه و اعدام مادران یکی از ننگینترین جنایتهای
آخوندها و مایه لعن و نفرین ابدی برای ارتجاع به گور سپرده شده است. حماسههای شگفتانگیزی
که بیانگر عمق اصالت عنصر مجاهد خلق است که توانسته است در هولناکترین شرایط آنچنان
بذر آگاهی و ایمان انقلابی را در ضمیرها بپرورد که حتی مادران کهنسال که پارهیی چون
مادر ذاکری، در 57سالگی، چه در متن مبارزه انقلابی مسلحانه و چه در زیر شکنجه دژخیمان
خمینی و چه در برابر جوخههای اعدام، قهرمانانه بجنگند و مقاومت کنند و سرانجام نیز
خون پاکشان را نثار راه آزادی و رهایی خلق نمایند.
او در نبردهای
مجاهدین با رژیم خمینی در دهه شصت همرزم آنان بود و دو فرزند خود را فدیه راه
رهائی کرد جاودانه فروغهای آزادی عفتالسادات و عاطفه السادات محسن طاهری همچنینحمید معصومیان برادر مادر قهرمان از مسئولان مجاهدین در شمال ایران
که در نبرد با رژیم خمینی بهشهادت رسید
او از سه دهه پیش تا کنون بهرغم بیماری، همه جا در کنار مجاهدین
و مقاومت ایران ایستادگی میکرد،و از مظاهر شرف و پایداری زنان سرفراز ایران است که
عهد کردهاند ایران را از لوث وجود رژیم آخوندها پاک و پاکیزه کنند.
او عضو انجمن مادران مسلمان
شهرستان لنگرود (هواداران سازمان مجاهدین خلقایران) بود.
مادر حق شناس وقتی از حکم اعدام فرزند مجاهدش حجت مقیمی شلمانی
در مهرماه سال ۶۰ در بیدادگاه انقلاب چالوس به ریاست قاضی جنایتکار آخوند الله بداشتی
آگاه می شود، ضمن مراجعه به زندان این شهر خواهان دیدار و وداع با فرزند مجاهدش می
شود و وقتی با ممانعت و مخالفت مسئولین امر روبرو می شود، خطاب به مزدوران می گوید:
«چگونه بود که ساواک به مادر رضائیها (عزیز) اجازه دیدار آخر با فرزندش مهدی را داد
اما شما جنایتکاران از آنها رذل تر و جنایتکارتر هستید که این اجازه را بمن نمی دهید
که برای آخرین بار روی فرزندم را ببوسم.». مزدوران چنان سیلی محکمی بر گوشش می کوبند
که این مادر همیشه از عارضه آن تا روز آخر زندگیش رنج می برد.
مادر حق شناس همواره بر آرمان فرزند مجاهد شهیدش پای می فشرد
و در انتظار روز موعود سرنگونی محتوم فاشیسم مذهبی حاکم بر وطن اسیرمان بسر می برد.
دژخیمان خمینی در زندان علیه مادر ذاکری لئیمانهترین شکنجهها
را بهکار گرفتند، هیچ نشانی از ندامت و تسلیم در او ندیدند و سرانجام او را به جوخه
تیرباران سپردند، گر چه آنان میدانستند که تیرباران یک زن سالخورده جز شکست تمامعیار
ایدئولوژی خمینی در برابر اندیشه و آرمان سازمان مجاهدین خلق ایران معنایی ندارد. مادر
ذاکری در آن لحظه هم که در برابر جوخه تیرباران قرار گرفت، دست دژخیمانی را که میخواستند
چشمان او را ببندند با جسارت همیشگی خود پس زد و فریاد کشید «چشمانم را نبندید، میخواهم
با چشمانم حقانیت مجاهدین را ببینم». به این ترتیب مادر ذاکری یک بار دیگر شکست ایدئولوژی خمینی در برابر آرمان مجاهدین را نشان داد
مادری مجاهد که در مبارزه با شاه و شیخ همواره پیامآور شور
و استقامت بود. معصومه شادمانی در 40سالگی با داشتن 5 فرزند مبارزه را انتخاب میکند.
او در سال 1350پس از دریافت پیام رهاییبخش ایدئولوژی توحیدی
سازمان مجاهدین خلق ایران با فداکاری و قاطعیت تحسین برانگیزی پا در مسیری نهاد که
در ظاهر جز شکنجه و زندان و از دست دادن تنی چند از جگر گوشگانش نصیبی برایش نداشت
اما بعدها خود نیز به برگ زرینی از تاریخچه آن تبدیل شد.
حماسهیی شگفتانگیز که بیانگر عمق اصالت عنصر مجاهد خلق است.
معصومه شادمانی (مادر کبیری) در زمان شاه از حامیان جدی مجاهدین بود و در این مسیر
دست از همه چیز خود شست و تمامی امکاناتش را به خدمت مبارزهیی که برگزیده بود گرفت.
اوبلافاصله پس از آزادی از زندان مبارزات سیاسی خود را از سر
گرفت و این بار با تجربهیی پربارتر و درکی بسیار عمیقتر از گذشته به پیمودن راه فرزندان
مجاهد خود ادامه داد. او بیدرنگ بهصورت حرفهیی مبارزه علیه دیو ارتجاع، که با فرصتطلبی
و دجالیت، رهبری مبارزات مردمی را دزدیده بود، آغاز کرد. معصومه شادمانی علاوه بر آن
که خودش تمام وقت در انجمنها و ستادهای متعلق به سازمان مشغول مبارزه بود، خانهاش
را نیز بهعنوان یکی از پایگاههای مخفی برای پیشبرد امر مبارزه با آخوندها در اختیار
سازمان قرار داده بود. خانه او محل انتشار نشریه مجاهد بود که در آن زمان بهصورتی
مخفی منتشر میشد.
یکی از بي شمارجنايتهای لاجوردي سردژخيم ، شكنجه و اعدام مادران سالخوردهٌ بود.
مجاهد شهيد مادر آراسته قلي وند با مقاومتي ستايش انگيز، سرجلاد
خميني را دربرابر اراده و ايمان پولادين خود به زانو درآوردو ازجمله این مادران قهرمان
است
در روز 23آذر سال1360 مادر به همراه دختر كوچكش صغري در يكي
از پايگاههاي مقاومت در خيابان وصال شيرازي در تهران دستگير شد. و بعد از سه روز به
زندان اوين منتقل گرديد. لاجوردي دژخيم شخصاٌ
او را به زير شكنجه برد. اما بعد از اینکه با پایداری و مقاومت ستایش برانگیز مادر
روبرو شد چهار روز بعد او را در روز 27آذر به جوخه تیرباران سپرد.
اینچنین بود که مادرقهرمان آراستهٌ قليوند با ايستادگي دربرابر
سرجلاد خميني قهرمانانه ازمرگ سرخ استقبال كردو ستاره اي شد در خشان در كهكشان شهداي
مجاهد خلق از اسطوره هاي مقاومت .
رحوم اسماعیل تاجیک از یاران و
پشتیبانان و هواداران قدیمی و باسابقه سازمان مجاهدین خلق ایران و یک فرهنگی (
دبیر) بازنشسته بود. اسماعیل تاجیک از سال ۱۳۶۰
دو بار، یکبار به مدت ۱۳
ماه و بار دوم به مدت ۸ سال به خاطر
هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران دستگیر و در سیاهچالهای رژیم ضدبشری آخوندی
به سر برد. فرزند مجاهدش حمید تاجیک در هشت آبان ۱۳۶۰ توسط دژخیمان خمینی جلاد اعدام شد. پیکر پدر تاجیک
روز چهارشنبه طی مراسمی در جوار فرزند مجاهدش به خاک سپرده شد.
يكي ديگر از مظاهر پايداري زنان ايران در برابر فاشيسم ديني
این مادر قهرمان است که بعد از سه دهه پایداری بر سر آرمان مجاهدین تا
به آخرین نفس ایستاد آرمان پرشكوهي كه او برايش بهپاخاست، بيشك با رزم و مبارزه زنان
و دختران دلير گيلان به پيروزي خواهد رسيد.
ياد فرزندان شهيد اين مادر بزرگوار مجاهدان خلق اسماعيل قوامي
و همسرش فرشته محمود زماني و موسي قوامي از شهيدان گروه راهكارگر، اعدام شده در قتل
عام زندانيان سياسي، گرامي باد و سلام بر همسر او مرحوم خليل قوامي رودسري زنداني سياسي
دوران خميني كه پس از شنيدن خبر شهادت فرزنداناش براثر سكته درگذشت
او بيش از چهار دهه در
مبارزه مجاهدين با دو ديكتاتوري شاه و شيخ ، همواره مشوق و حامي و يار و غمخوار فرزندان
مجاهدش بود و به همين خاطر هم در زمان رژيم شاه و هم در دوران ديكتاتوري سفاك آخوندي
بارها دستگير و زنداني شد و درمعرض آزار و شكنجه ها ي دژخيمان قرار گرفت.
اما پيوسته استقامت ورزيد و نه تنها داغ و فراق عزيزان را صبورانه
تحمل كرد ، بلكه جسور و فعالانه در مراحل مختلف مبارزه ياور و كمك كار مجاهدين
بود. بارها در ترددها و درگيريها براي حفاظت و نجات جان مجاهدين به استقبال خطر و دستگيري
و زندان شتافت. او از ايمان و اميد نسبت به پيروزي مجاهدين سرشار بود و هيچگاه در برابر فشارهاي رژيم ددمنش آخوندي سرخم
نكرد و روحيه بالا و سرزنده او در سخت ترين
شرايط بسيار برجسته بود. او به همه مجاهدين بعنوان فرزندان خودش عشق مي ورزيد و با عطوفت و دلسوزي از هيچ مايه گذاري براي آنان
دريغ نمي كرد.
او در روز سه شنبه10آذر،
شب اربعین حسینی در تهران در سن 79 سالگی درگذشت .مادر مجاهد هما دشتی و دیگر فرزندان و اعضای خانواده اش بارها توسط رژیم آخوندی دستگیر و زندانی شدند و در برابر تمامی این دشواریها، مادر پیوسته ایستادگی کرد و به حمایت از فرزندانش برخاست و مشوق آنها درمقاومت بود.
دلاور مجاهد خلق «هود دشتی» نخستین فرزند شهید او، در بهمن ماه
1360 در درگیری با نیروهای سرکوبگر رژیم خمینی ، در شیراز با بدنی خونین بر خاک افتاد
و مجاهد جانفشان «فریبا دشتی» بعد از تحمل چندسال زندان، در تابستان سال شصت و هفت
در اوین سر به دار شد.
مجاهد خلق مریم شاه حسینی همسر هود از شهیدان عملیات کبیر فروغ
جاویدان است.
دو برادر زاده و داماد این مادر، مجاهدان خلق رامین دشتی، رضا
دشتی و احمد رشیدی از شهیدان قیام 30خرداد 1360 و عملیات ارتش ازادیبخش ملی ایران هستند.
همچنین خواهرزاده مادر، مجاهد شهید علی علیزاده نیز در سال ۶۰ در شیراز توسط جلادان
رژیم خمینی اعدام شد.
این مادر مجاهد در تمامی سالهای کارزار ضد ارتجاعی مجاهدین،
در مرحله مبارزات افشاگرانه سیاسی، در نبرد انقلابی پس از 30 خرداد و هم چنین پس از
شکل گیری ارتش آزادیبخش ملی و در دوران پایداری اشرف، همواره پشتیبان و یاور تمامی
فرزندان مجاهدش بود.
عليرضا در رشته مديريت بازرگاني از انستيوي
بازرگاني كرمانشاه فارغ التحصيل شد او در سال 57 يكي از فعالان قيام در جريان انقلاب
ضد سلطنتي شهر كرمانشاه بود ازسال59 فعاليتش را درارتباط با سازمان شروع كرد او درمرداد
سال 60دستگير شدو زير سنگين ترين شكنجه ها قرارگرفت. روزي كه راديو خبر پرواز برادر
مسعود را پخش كرد ازشادي سراز پا نمي شناخت ميگفت فقط مسعود بيرون باشد كافيه اگر همه
سازمان هم از بين برود باز مسعود اون روبنا ميكنه
يكروز زهره خواهر كوچكترش رو كه اوهم زنداني
بود وبعدها به شهادت رسيد جلوي چشمان او شكنجه كردند وگفتند با دادن اطلاعاتت ميتوني
اونو نجات بدهي اما اگر اعتراف نكني جلوي چشمت تيربارونش ميكنيم اما عليرضا با اراده
اي پولادين گفت بدبختها براي من خواهرم باصدها خواهر مجاهدي كه تاحالا بدست شما جلادها
به شهادت رسيدند تفاوتي ندارد اگر اوهم شايسته باشدشهادتش افتخار ديگه اي براي من و
خانواده ام و جنبش انقلابي خلق خواهد بود
گرما ز سر بريده ميترسيديم در مجلس عاشقان نمي
رقصديم
داستان آخرين شب 28شهريور سال60
ماجراي شهادت عليرضا در زير شكنجه از زبان يكي
از مامورين شكنجه گرچهار نفري كه با عليرضا دستگير شده بودند را
براي اعدام برده بودند بعد او را هم آوردند شكنجه گر احمدي به او گفت چون رسماً به
حبس ابد محكومي و نميخواهيم
اعدامت كنيم كافيه كه تو با اعدام هركدوم از
اين چهارنفر بگي درود بر خميني و مرگ بر رجوي تا همه چيز تمام شود
اون شب چهارمجاهد را جلوي چشمانش اعدام كردند
وهر بار عليرضا فرياد زد مرگ بر خميني درود بر رجوي و تا سحر شكنجه هاي وحشيانه ادامه
داشت بلندترين صدائي كه از اتاق شكنجه به گوش ميرسيد فرياد وشعارهاي عليرضا بود كه
با فرياد ناسزاهاي شكنجه گران در هم مي آميخت شانه هاي عليرضا را با مته برقي سوراخ
كردند وسوزاندند دستهايش را كه موقع شعار دادن بلند ميكرد از آرنج شكستند اما فرياد
مرگ بر خميني او يك لحظه قطع نشد
آفتاب وقتي تابيد عليرضا ديگر نفس نمي كشيد براي پوشاندن كشتن زير شكنجه به
بدنش 12گلوله شليك كردند براي تحويل دادن پيكر عليرضا به مادر بزرگ 80ساله اش 6هزار
تومن پول گلوله گرفتند و تهديد كردند كه بايد بي سروصدا او رو دفن كني وگرنه جسد بي
جسد بعد هم خانه مادر بزرگ توسط پاسداران مصادره شد
جسد او را شبانه و به طور مخفي در گورستان با همان لباس خونينش بخاك ميسپرند
بعد از شهادت رضا خانه كوچك مادر بزرگ او را
سپاه پاسداران مصادره مي كند
:مادر بزرگ علیرضا با نگاهي خيره بر دور دستها به آرامي گفت
اصلا براي خانه و وسايلي كه با خون دل چند ده سالهام به هزار بدبختي فراهم كرده بودم، دلم نسوخت اما مي داني هنوز هم كه هنوز است دلم براي چه ميسوزد؟
تنها از دست دادن يادگار رضا بر ديوار هاي آن خانه است كه يادش قلبم را به آتش مي كشد. او از آن يادگار گرامي كه به راستي نشان از بردباري انقلابي عنصر مجاهد خلق، داشت، اين گونه سخن گفت:
تا روزي كه آن خانه را ترك كردم، هنوز هم جاي مشت هاي رضا بر ديوارهاي خانه مانده بود.
آخر رضا جوان بسيار برومند و ورزشكاري بودكه يكي از رشته هاي ورزشي اش بوكس بود. در سالهاي مبارزه سياسي، هر وقت خبر دستگيري و يا كتك خوردن دختران و پسران دانش آموز را توسط ايادي ارتجاع مي شنيد يا مي ديد، از آنجا كه قرار نبود مجاهدين هم با مزدوران رژيم مقابله به مثل كنند، او در صحنه با صبوري تمام جنايات لباس شخصي ها را تحمل مي كرد و وقتي به خانه مي آمد و ماجراها را براي من تعريف مي كرد، گاه تاب تحمل از دست مي داد، با مشتهاي گره كردهاش به ديوارهاي اتاقش ميكوبيد. ازاين رو جاي انگشتهاي او بر ديوار نقش ميبست. پير زن ستمديده با اندوه مي گفت: تنها نشان زيبايي كه ازآن خانه، هنوز حسرتش بردلم باقي است، همين جاي مشتهاي رضا بر ديوارها است...هر چند كه مي دانم سرانجام روزي مشتهاي بيشماري مغزعليل اين
جنايتكاران را نشانه خواهد رفت
مجاهد قهرمان زهره نفیسی خواهر غلامرضا بعد از تحمل سالیان زندان و شکنجه اعدام شد تنها یک عکس تنها
یادگار بجای مانده از اوست
مجاهد شهید زهره نفیسی شهیدی دیگر از خانواده
نفیسی و زندانی آزاد شده دهه 60
سال تولد:1343
تاریخ دستگیری مجدد : صبح روز 10 دسامبر
1376 در خیابان توسط پاسداران دستگیرشد
نحوه شهادت :نامعلوم ( او توسط پاسداران دستگیر
و سپس به شهادت رسید و جناره او نیز به خانواده اش داده نشد .)
دربرابر باطل هیچ وقت نباید سکوت کرد، حتی اگر این باعث کشته شدن گردد
کهکشان پر ستاره مقاومت ستارگانی دارد قهرمانانی که برای همیشه تاریخ میراثشان ایستادگی و مبارزه و مقاومت بهر قیمت است
یادی از قهرمانی که در ۸تیر ۱۳۶۰ با نثار
خون پاکش جان صدها زندانی سیاسی را در آستانه اعدام نجات داد و خمینی را در یکی از
بزرگترین سفاکیهایش ناکام نمود
مجاهد شهید کاظم افجه ای هم او
که در وصیت نامه اش برای همیشه تاریخ تسلیم ناپذیری و ایستادن در مقابل ظلم را
میراث انسانیت گذاشت
کاظم قهرمان در وصیتنامهاش نوشته
بود:
وقتی یک فرد انقلابی در دادگاهی که بهاصطلاح اسلامی (که در حقیقت ضداسلامی) است
محاکمه و محکوم به اعدام میشود. آیا باید دست در دست آنان گذاشت و فقط نظارهگر بود
و نباید کاری کرد «بگذار اعدام کند، ما هم بعداً جوابشان را خواهیم داد؟» نه، دربرابر
باطل هیچ وقت نباید سکوت کرد، حتی اگر این باعث کشته شدن گردد.