مرگ بر خمینی، افتحارآمیزترین شعار زمان در سال ۱۳۶۰
-گزارشی از حماسه پنجم مهر
بهراستی آیا از خود سؤال کردهایم، چگونه خمینی از محبوبترین
شخصیت به منفورترین فرد عالم تبدیل شد؟ بهلب آوردن این واقعیت بهعنوان یک سؤال،
شاید ساده به زبان بیاید. طرح آن ممکن است برای بسیاری از ما از تازگی افتاده باشد
و تصور کنیم خمینی همیشه منفور بوده و اتفاق خاصی نیفتاده است و...
هنگامی خوب میتوانیم به عمق این سؤال پی ببریم که بتوانیم
دو سر طیف محبوبترین و منفورترین را در مورد خمینی به تصویر بکشیم.
برخی حماسهها، فراتر از دایره یک قوم یا ملت را تحت تاثیر
قرار میدهند مانند حماسه عاشورا و داستان امام حسین که برای آزادی، همه چیز و
همه کس خود را بیدریغ فدا کرد.
برخی حماسهها هم هستند که شاید اکنون کسی شائبه عظمت، آن هم
در چنین حد و اندازههایی را برای کسی تداعی نکند اما از هماکنون میتوان حدس زد
که «مهر و نشان» حماسه به پیشانیشان خورده و با گذشت زمان، بزرگ و بزرگتر خواهند
شد، اگر نه در حد حماسهها و اساطیر فوقالذکر اما بیشک در ردیف افتخارات تاریخی
مردم ایران به ثبت خواهند رسید و در آینده از آنها بیشتر و بیشتر گفته خواهد شد.
تا روزی که در جایگاه واقعی خود در ردیف حماسههای این سرزمین قرار بگیرند.
آن روز بچههایی پا به میدان مبارزه با مهیبترین هیولای تاریخ
معاصر ایران نهادند که حرفهای شگفتانگیزی میزدند. آن جوانان که تازه از میدان
مبارزه با دیکتاتوری سلطنتی فارغ شده بودند، اندیشههایی سترگ داشتند! تعجب نکنید،
در فرازهای بعدی این نوشته، برخی نوشتههای کوتاهشان را بخوانید و قضاوت کنید. برخی
با درک تاریخی عمیقی درباره حادثه خمینی صحبت میکنند و برخی دیگر آنچنان ژرفکاوانه،
هزارتوی انسان را با کلماتشان درمینوردند که پیش از آنها حتی تصورش هم مشکل بود،
آن هم جوانانی که سن و سالشان اقتضای درک «آنهمه» را نمیداد!
جوانانی که بهرغم تمام کم سن و سالی اما به درک محضر
مبارزه با دیکتاتوری شاه در آخرین فراز آن رسیده بودند و پس از آن نیز با گنجینه
اندیشههای انقلابی مجاهدین و ۲سال
و نیم رزم و آزمون میدانی، آبدیده شده بودند. انقلابیونی استثنایی!
درسهایی از حماسه۵مهر سی و هفت سال پیش پایههای نظام ولایت فقیه خمینی
در تهران به لرزه افتاد.
روز ۵مهر سال۶۰ برای اولین بار میلیشیای قهرمان مجاهدین بهصورت
سرجمع در نقاط مختلف تهران و چند شهر دیگر به خیابانها ریختند و با شعار «مرگ بر
خمینی» بت و هیبت خمینی دجال را شکستند. اینگونه هیبت خمینی که روزگاری عکس خود را
در ماه نشان میداد، توسط میلیشیای مجاهد خلق درهم شکسته شد.
در این روز به یمن پاکبازی بینظیر
مجاهدین و میلیشیای قهرمان مجاهد خلق، تصویر کریهترین و خونریزترین دیکتاتور
معاصر در چهره منحوس خمینی به مردم ایران نشان داده شد.
مجاهدین از نیمه شهریور سال ۶۰تا اوایل مهر و سپس در اوج خودش در
روز ۵مهر در تهران و برخی دیگر از
شهرستانها، به آزمایش یک قیام جانانه و راهگشای شهری روی آوردند و سنگینترین بهای
خونین را هم پرداختند.
نخستین هدف مجاهدین، مطرح کردن شعار
«مرگ بر خمینی» و بردن آن به میان مردم بود. این شعار را تا آنموقع هیچکس در
عرصه اجتماعی نداده بود و جرأت و جسارت فوقالعادهیی میخواست. مجاهدین باید پا
پیش میگذاشتند و بت استبداد دینی خمینی را با عبور از آتش و خون با سنگینترین
بها در هم میشکستند.
پیام مجاهدین، قشر پیشتاز جوان،
دانشجویان و دانشآموزان هوادار مجاهدین این بود: «ای جلاد ننگت باد» - «مرگ بر خمینی»
- «زنده باد آزادی» - «شاه سلطان خمینی مرگت فرا رسیده».
دومین هدف مجاهدین، به میدان کشیدن
عنصر اجتماعی و مردمی در تهران و برخی شهرستانها بود تا اگر از این طریق هم کاری میتوان
کرد، آیندگان گواهی بدهند که مجاهدین مضایقه نکردند. چرا که مجاهدین هر چند الگوی
سقوط رژیم شاه را قابل تکرار نمیدانستند، اما میخواستند به میدان آوردن عنصر
اجتماعی را یک بار دیگر بیازمایند. البته همانطور که پیشبینی میشد، در اثر شدت
سرکوب رژیم خمینی، جواب منفی بود.
در همان روز 5مهر 1360، بنا به
دستور خمینی دجال هزاران جوان بیمحاکمه تیرباران شدند؛ بدون آن که حتی نامشان را
گفته باشند. شتاب رژیم در اعدامهای خیابانی و فتواهای پیاپی خمینی که از جانب نمایندگان
و سخنگویانش در رادیو و تلویزیون اعلام میشد، حکایت از ترس و وحشت خمینی از مجاهدین
و قیام بود. حتی رژیم خمینی شماری از پاسداران و کمیتهچیهای خود را هم که در
صحنه به مجاهدین تیراندازی میکردند، به اشتباه همراه با مجاهدین در تهران دستگیر
کرد و شکنجهگران و بازجویان در اوین، قسم و آیههای آنها را که علیه مجاهدین میجنگیدند،
باور نکردند؛ حتی فرصت یک تلفن کردن به کمیتهها هم به آنها داده نشد و کارت
پاسداری آنها را هم جعلی دانستند و میگفتند خیلی از «منافقین» از همین کارتها جعل
کردهاند! و اینچنین آنها (پاسداران خودش) را هم سر ضرب و به اشتباه اعدام کرد.
شش روز قبل از قیام مسلحانه ۵مهر مجاهدین در تهران، آخوند موسوی
تبریزی، «دادستان کل انقلاب» خمینی، گفته بود: «هر کس در برابر این نظام و امام بایستد،
کشتن او واجب است. اسیرش را باید کشت و زخمیاش را زخمیتر کرد که کشته شود...
هرکس از اطاعت امام خارج شود و در برابر نظام بایستد حکمش اعدام است». (کیهان- ۲۹شهریور ۶۰).
آخوند محمدی گیلانی، «حاکم شرع» خمینی
در تهران، نیز گفته بود: «... محارب بعد از دستگیری توبهاش پذیرفته نیست... کشتن
به شدیدترین وجه، حلقآویز کردن به فضاحتبارترین حالت ممکن و دست راست و پای چپ
آنها بریده شود... اینها را که در خیابان تظاهرات مسلحانه میکنند، دستگیر شوند
[و] در کنار دیوار همان جا آنها را با گلوله بزنند... قاضی میبایست یک مقدار قسی
باشد». (کیهان-۲۹شهریور ۶۰).
شش روز بعد از تظاهرات ۵مهر مجاهدین در تهران این بار
آخوندهاشمی رفسنجانی به صحنه آمد و گفت: «۴حکم
بر اینها (مجاهدین) لازمالاجراست: ۱ـکشته
شوند؛ ۲ـ بدار کشیده شوند؛ ۳ـ دست و پایشان قطع شود؛ ۴ـاینها از جامعه جدا شوند... اگر
آن روز (منظورم اوایل انقلاب است) ۲۰۰نفر
از اینها (مجاهدین) را میگرفتیم و اعدامشان میکردیم، امروز اینقدر نمیشدند».
(روزنامه اطلاعات- ۱۱مهر
۶۰).
با این وجود و با همه وحشیگریهای
قرونوسطایی و مافوق تصور، این خمینی خونآشام و جلاد بود که روز 5مهر 1360، با
شعار «مرگ بر خمینی» و «شاه، سلطان خمینی، مرگت فرا رسیده»، در ذهن تودههای مردم
ایران به گور سپرده شد.
نشریه مجاهد شماره ۴۰۷مورخ ۳۱شهریور ۱۳۷۷،
اسامی ۱۱۴۲تن از شهیدان پاکباز تظاهرات
۵مهر مجاهدین را به چاپ رساند
و در این باره نوشت: «بخش عمده اسامی این فهرست را نسل جوان و پرشور انقلابی ایران
تشکیل میدهد. ۶۳۲تن از این شهیدان، جوانان زیر
۲۵سال هستند. از میان آنها ۱۷۶تن از ۱۱تا ۱۸ساله هستند. اسامی ۸۱۵تن را رژیم خمینی در روزنامههایش
اعلام کرده است. ۹۴۲تن تیرباران، ۴تن حلقآویز و ۳۳تن در زیر شکنجه شهید شدهاند. ۲۴۷دانشآموز و ۲۰۹دانشجو در شمار این شهیدان هستند».
در این صفحه یادی میکنیم از کوچکترین عضو این خانواده امایکی از بزرگترین و تاثیرگزارترین انقلابیون
۴۰ سال پیش در چنین روزی دختر سیزده ساله اعدام شد و نامش تا ابد جاودانه ماند فاظمه مصباحدخترکی سیزده ساله در اوج آگاهی به مرتجعین حاکم قبل از اعدام گفته بود: این جنایتهای فجیع شما در تاریخ ثبت خواهد شد و خلق انتقام یک چنین خونهایی را خواهد گرفت و این است طنین این فریاد و صدای او در گلوی خفه شده مردم ایران در این روزها و قیام سراسری و این است جوشش خونهای پاک و معصوم که اینچنین درخت خبثیت و نکبت فاشیسم دینی حاکم بر ایران و رژیم ولایت فقیه را از ریشه و بن میکند
و حالا با پیش روی جنبش دادخواهی این فریاد و خواست و ایمان او و میلیشیاهای جوان مجاهدی است که بی نام و نشان جانشان را فدیه آزادی کردند
۲۶شهریور
سالروز پرواز میلیشیای قهرمان مجاهد خلق، فاطمه مصباح دانشآموز ۱۳سالهای است که
در تظاهرات ۲۵شهریور سال ۱۳۶۰ دستگیر و به زندان عشرتآباد تهران برده شد؛ یک روز
بعد او را بهشهادت رساندند. نوجوان پرشوری که فقط با گذر ۱۳بهار از عمرش،
چنان مسئولیتی بر شانهاش نهاد که دژخیمان خمینی توان تحمل او را هم در زندان
نداشتند.
فاطمه در سال ۱۳۴۷ در تهران
به دنیا آمد. سه ساله بود که پدرش به زندانهای شاه افتاد و از همان زمان این
خانواده قدم در مسیر مبارزه با دو دیکتاتوری گذاشت.
در سال ۱۳۵۶ همزمان با آزادی زندانیان سیاسی از
جمله پدرش از زندان، فاطمه که دختری ۹ساله بود به پخش اعلامیه و شرکت در
تظاهرات ضدسلطنتی پرداخت.
پس از انقلاب و سرنگونی شاه او به فعالیت های
خود با انجمن های دانش آموزی هوادار سازمان مجاهدین خلق ادامه داد و به منظور آگاه
کردن مردم و افشای سیاست های سرکوبگرانه استبداد نوپای آخوندی تلاش می کرد.
روز ۳۰ خرداد ۶۰ – تنها ۲.۵ سال پس از انقلاب ۵۷- به دستور خمینی بر روی تظاهرات
مسالمت آمیز نیم میلیون از مردم تهران آتش گشوده شد و عصر سیاه اعدامهای جمعی از
فردای آن روز آغاز شد. در این سرفصل هر کس مخیر بود بین تسلیم و نجات جان خود و
ادامه مبارزه به بهای جان یکی را انتخاب کند و فاطمه نوجوان راه دوم را برگزید.
«با پذیرش ایدئولوژی توحیدی سازمان مجاهدین خلق و با پذیرش هدف که رسیدن به جامعه بیطبقه توحیدی و رسیدن به خداست، تصمیم گرفتم برای نابودکردن استبداد و مرتجعین، جان و مالم را در چنین راهی فدا کنم». این شهید والامقام بهرغم اینکه در سن 13سالگی بود ولی نقش تعیینکننده رهبری جنبش را در گشودن راه مبارزه و هموار کردن آن برای همه عاشقان آزادی مورد شکرگذاری قرار میدهد وی در وصیتنامهاش چنین ادامه میدهد: «از برادران مجاهدمان مسعود رجوی و موسی خیابانی و… تشکر میکنم که مرا در چنین راهی دعوت کردند… به مرتجعین هم میگویم تاریخ را عبور کردم و مرور کردم، اما جنایت شما فجیعترین جنایتهایی است که در تاریخ دیده شده و این جنایتهای فجیع شما در تاریخ ثبت خواهد شد و خلق انتقام یک چنین خونهایی را خواهد گرفت.
۴تن از فرزندان این خانواده
سرفراز، مجاهدان شهید فاطمه مصباح (13ساله)، عزت مصباح (15ساله)، اصغر مصباح (17ساله)
و محمود مصباح (19ساله) در تابستان سال 1360 توسط دژخیمان خمینی بهشهادت رسیدند.
مجاهدین شهید محمد و رقیه مصباح نیز، بهدنبال شهادت 4 فرزند خود، پس از مقاومت
قهرمانانهای که در جریان تهاجم مزدوران خمینی به محل استقرار آنها در یکی از پایگاههای
مقاومت بهعمل آوردند، همراه با مجاهد قهرمان فرمانده عباس عطاپور بهشهادت رسیدند
و به عهد خونین خود با خدا و خلق وفا کردند. 2ماه بعد نیز آخرین فرزند این
خانواده؛ مجاهد شهید اکبر مصباح در بهار 1361 و همسر مجاهدش نسرین مسیح (مصباح) در
دوازدهم اردیبهشت 1361، خون پاکشان را فدیه رهایی خلق در زنجیر ایران نمودند.
خون است و ماندگار -خانواده مصباح با ۹شهید مجاهد
فرازهائي از زندگی مجاهد شهيد محمد
مصباح
این پدر قهرمان مجاهد در سال
1312 در شهرستان يزد و در خانواده اي محروم و زحمتكش به دنيا آمد.از
كودكي ناگزير بود براي تامين مخارج خانواده به كارگري و كار بافندگي بپردازد
بالاخره با تحمل مشكلات فراوان و با پشتكار وجديت موفق شد دوران ابتدايي را به
پايان برساند.
۲۰ساله بود كه به تهران آمد و
تا مدتها با جامه داري حمام و شاگري بازار ارتزاق مي نمود.
مجاهد شهيد محمد مصباح از
روحيه اي ضدظلم و مبارزه جو برخوردار بود كه نمي توانست در برابر تبعيضات و
نابرابريهاي اجتماعي و فشارها و تحقيرهاي ناشي از آن بر محرومان و ستم كشان، ساكت
بماند و منفعلانه تسليم شرايط موجود شود. ذهن فعال و جستجوگر او در پي يافتن علل
اين نابرابريها و يافتن راهي براي پايان بخشيدن بدان ها بود و لذا پس از سالها
شركت در محافل و مجالس «سياسي ـ مذهبي» آن زمان، سرانجام موفق شد آنچه را كه به
دنبالش بود ولي هرگز نيافته بود، با دسترسي يافتن به سازمان مجاهدين خلق ايران و
ارتباط با آن بيابد. وي در سازمان ابتدا در بخش مربوط به بازار به انجام فعاليتهاي
انقلابي مشغول گرديد و براي مدتي نيز بطور مستقيم از آموزشهاي شهيد بنيانگذار،
مجاهد كبير محمد حنيف نژاد بهره هاي فراوان برد.
پس از ضربه سال ۵۰ او نيز به
همراه بسياري ديگر از برادران مجاهدش دستگير شد و تحت شكنجه هاي وحشيانه مزدوران
شاه خائن قرار گرفت. در همين حال سرپرستي 6فرزند خردسالش كه بزرگترين آنها 11ساله
بود بعهده همسره مقاومت صبور (مجاهد شهيد رقيه مصباح) قرار گرفت. همسري كه در
دوران اسارت شوهرش، در تنگدستي، بارويي باز و گشاده كه از عمق آگاهي او نسبت به
راه پرافتخار همسر مجاهدش برمي خاست همه شدائد وس ختي ها را تحملكرد.
مجاهد شهيد محمد مصباح
بلافاصله از پس از آزادي از زندان در سال ۵۳، با برادران مجاهد خود ارتباط برقرار
نمود. اما مدتي بعد مجددا توسط مزدوران شاه خائن دستگير شد و دو سال و نيم ديگر را
در زندان بسر برد. اين بار نيز پس از آزادي از زندان مجددا ضمن برقراري ارتباط با
سازمان به فعاليت انقلابي خود در صفوف مجاهدين خلق ادامه داد. پس از سقوط رژيم شاه
و آغاز دوران جديد فعاليت سازمن مجاهدين خلق، مسئوليتها و فعاليتهاي مجاهد شهيد
محمد مصباح نيز ابعاد وسيعتر و گسترده تري يافت. در اين زمان بخشي از فعاليتهاي او
در ارتباط با شهرستان يزد بود. يعني شهري كه در زير حاكميت يكي از مهمترين مهره
هايمزدور خميني جلاد ـ صدوقي معدوم و اعوان و انصارش، قرار داشت و به همين جهت
افشاي چهره كثيف ارتجاع و پاره كردن پرده هاي ضخيم عوامفريبي و رياكاري در آنجا،
صبر و تحمل و نيز پشتكار و خلاقيت زيادي طلب مي كرد. مجاهد شهيد محمد مصباح و ديگر
همرزمانش در آن شهر، بار اين مسئوليت سنگين را بخوبي بدون كشيدند و از جمله در
دوران انتخابات مجلس شورا، برادر مجاهد محمد مصباح كه كانديداي سازمان در آن شهر
بود توانست در پرتو موضعگيريهاي انقلابي و هوشيارانه سازمان و با كار و فعاليت
شبانه روزي چهره ارتجاع را هر چه بيشتر افشا نموده و در كنار آن اقشار وسيع مردم
را با اهداف و آرمانهاي انقلابي و توحيدي فرزندان مجاهدشان آشنا سازد. تا جايي كه
عليرغم تقلبات وسيع و گسترده مرتجعين، توانست تعداد زيادي از آرا را به خود اختصاص
دهد.
پس از پايان انتخابات مجلس،
مجاهد شهيد محمد مصباح به تهران آمد و در بخش اصناف و بازار سازمان به فعاليتهاي
خود ادامه داد. در اينجا نيز او دائما در معرض فشارها و تهديدات كميته ضدخلقي
خميني در بازار تهران قرار داشت، بطوري كه از فروردين 60 به زندگي مخفي روي آورد.
پس از ۳۰خرداد و با آغاز نبرد انقلابي
مسلحانه مجاهدين بر عليه رژيم ضدبشري خميني، مجاهد شهيد محمد مصباح دوشادوش
فرزندان و برادران مجاهدش در پايگاههاي مقاومت انقلابي مسئوليتهاش را عهده دار
گرديد.
سرانجام روز ۱۳اسفندماه ۶۰،
پايگاهي كه او و همرزمانش در آن مستقر بودند، مورد يورش مزدوران مسلح خميني قرار
گرفت و مجاهد شهيد محمد مصباح همراه با همسر مجاهدش رقيه مسيح (مصباح) و تني چند
از همرزمانشان بفرماندهي مجاهد شهيد عباس عطاپور پس از نبردي قهرمانانه با
پاسداران خميني به شهادت رسيدند، به اين ترتيب با به خاك افتادن اين دو مجاهد
قهرمان، خانواده كبير مصباح مشعلي فروزان فرا راه انقلاب و تاريخ ايران برافروخت و
نام خود را بر تارك افتخارات تمامي خانواده هاي قهرمان مجاهد خلق ثبت نمود. ياد
مجاهد شهيد محمد مصباح گرامي باد.
حماسه هاي مجاهد خلق
لحظه هاي انقلاب
نبردي كه تا سقوط دژخيم ادامه
خواهد يافت
گزارشي از درگيري پايگاه
اختياريه
برگرفته از نشريه مجاهد شماره
142
تاريخ وقوع: 12اسفند ماه 60
مكان ـ حوالي ميدان اختياريه زمان ـ 5بعدازظهر
نشست هنوز ادامه داشت. «حاجي»
(مجاهد شهيد محمد مصباح ـ پدر خانواده مجاهد مصباح ـ كه همرزمانش او را «حاجي» مي
كردند) نگاهي به همسرش كه بيرون را نگاه مي كرد و بعد دختر كوچكش كه در گوشه اتاق
با خود سرگرم بازي بود انداخت. تا آن روز 4تا از بچه هايش همراه با عروسش يا در
درگيريهاي مختلف با مزدوران خميني جلاد و يا در برابر جوخه هاي تيرباران او به
شهادت رسيده بودند. بي اختيار فاطمه را در برابر جوخه تيرباران به ياد آورد. قطره
اشكي در چشمش درخشيد و زير لب گفت: «بيچاره خميني! به كجاها رسيدي؟!» و بعد به فكر
فرو رفت: سالهاي سال مبارزه و زندان و شكنجه و دربدري در زمان شاه ... و حالا
دوباره در زمان خميني، لحظه به لحظه و با تمام هست و نيست درگير مبارزه، مبارزه اي
كه تا سقوط خميني ادامه خواهد داشت. هر چند كه خميني باز هم وحشيانه به كشتار و
شكنجه ادامه دهد.»
صداي باز شدن در اطاق، حاجي را
به خود آورد. فرمانده عباس بود. او در حالي كه لبخند ميزد گفت: «نشست تمام شد
پيرمرد! كم كم بايد بريم».
حاجي خنديد و به ساعتش نگاه
كرد. ده دقيقه بيشتر به ساعت پنج نمانده بود.
چكليست خروج از خانه پر شده
بود و بچه ها آماده خارج شدن بودند كه صداي زنگ در پايگاه بلند شد.
هيچ كس قرار نبود در آن ساعت
به پايگاه مراجعه كند. حاجي به سرعت وارد اتاق شد و در حالي كه سلاحش را در دست
داشت، با نگراني به بچه ها نگاه كرد و گفت: «پاسدارهان» و خودش با شتاب برگشت...
طرح خروج از پايگاه در موارد
اضطراري از مدتها قبل، ريخته شده بود. فرمانده «عباس» (مجاهد شهيد عباس عطاپور)
اعلام آماده باش كرد و تمامي افراد متناسب با مسئوليتهايي كه برايش تعيين شده بود
بكار مشغول شدند. «طاهره» كه مسئول برخورد با مراجعهين بود، بطرف درب ورودي پايگاه
رفت... ولي هنوز درب را بدرستي باز نكرده بود كه پاسدارها هجوم آوردند. طاهره تنها
توانست فريادي بزند و بعد كپسول سيانورش را در دهان شكست و بلعيد. فرمانده عباس از
لاي پرده اي كه هال را به دو قسمت مي كرد بيرون را نگاه كرد.
دو پاسدار، طاهره را كشان كشان
با خود مي بردند و تعدادي ديگر از پاسداران هم در حال هجوم به داخل پايگاه بودند،
فرمانده عباس سلاحش را به سينه فشرد و آتش گشود. پاسدارها در حال عقب نشيني به آتش
او جواب دادند و گلوله اي در سينه عباس نشست و او را به زمين انداخت. فرمانده عباس
نگاهي به بچه ها انداخت. فرمانده عباس نگاهي به بچه ها كه در حال خروج از پنجره
بودند افكند و با سر به آنها اشاره كرد و با صدايي كه به سختي از حنجره اش در مي
آمد گفت: «زودتر» و بعد با بكار گرفتن آخرين بقاياي انرژي هايش نارنجكش را از كمر
كشيد و ضامنش را در دست گرفت.
حاجي و همسرش در حالي كه دختر
كوچكشان هم در اتاق بود، پاسداران ظلمت و تباهي را هدف قرار مي دادند. صداي
رگبارها همراه با انفجار، اوج گرفت و مردم به خيابان ريختند... فرمانده عباس شب
قبل گفته بود: «در هنگام محاصره و هجوم دشمن، زنده دستگير نشدن خود يك پيروزي
محسوب مي شود...»
برادر «ج» پنجره را باز كرد و
گفت: عجله كنيد!» و خودش پايين پريد. من به خواهر «الف» گفتم: «نوبت توست» و بعد
پشت سرم را نگاه كردم و در حالي كه به پنجره نزديك مي شدم به طرف درب ورودي كه
پاسداران در آنجا بودند، آتش گشودم و بعد سريعاً خودم را به پاي پنجره رسانده و
پايين پريدم. «ج» و «الف» در پايين منتظر بودند.
«ج» مسلسل را به من داد و بعد با عبور از ديوار خانه ديگري خود را به
كوچه رسانديم.
كوچه را كه ادامه داديم به
نزديك آپارتمان خودمان رسيديم. يك كميته چي مزدور، مسلح به يوزي در مقابل درب
ورودي مجتمع آپارتماني ما ايستاده بود و هراسان اطرافش را مي نگريست. من در پناه
سكويي سنگر گرفتم و بطرف او نشاه رفتم و ماشه را فشردم ولي سلاح عمل نكرد. مجددا
گلنگدن زدم و ماشه را فشردم ولي مسلسل باز هم شليك نكرد. احتمالا در موقع پريدن از
پنجره، اسلحه به زمين اصابت كرده و نقص پيدا كرده بود. به فكر استفاده از نارنجك
افتادم كه يادم آمد بايد آن را براي خودم نگهدارم. در اين موقع كميته چي مزدور
متوجه من شد و سريعا خودش را به زمين انداخت و دستهايش را روي سرش قرار داد. من كه
متوجه شدم سلاح عمل نمي كند بطرف «الف» و «ج» كه دوباره به انتهاي كوچه رفته بودند
دويدم. در انتهاي كوچه درب چوبي كوچكي وجود داشت كه «ج» آن را باز كرد و هر سه
داخل خانه اي شديم. در اين موقع شليك رگبار گلوله هاي پاسداران مزدور بطرف درب
چوبي كوچك شروع شد. پس از گذشتن از ديوارهاي خانه مزبور، وارد ميدان اختياريه
شديم. «ج» به ما نگاه و اشاره اي كرد و بعد به سرعت بر اساس طرح قبلي، از ما دور شد
و من و «الف» نيز در جهت مخالف و شروع به حركت كرديم و پس از طي مسافت كوتاهي،
جلوي ماشين پژوي سفيد رنگي را كه در حال عبور بود گرفتيم و سوار آن شديم. زن و
مردي كه داخل ماشين بودند ابتدا با ديدن نارنجك در دست من، هراسان و هيجان زده
شدند ولي پس از توضيحات ما و اين كه مجاهديم، به سرعت ما را از منطقه درگيري دور
كردند.
به «الف» نگاه كردم كفش نداشت
و لباسهايش هم خون آلود بود چون هنگام پريدن از پنجره و عبور از ديوارها مجروح شده
بود. نرسيده به چهارراه قنات به راننده گفتم: «همين جا نگه داريد» و سپس از زني كه
همراه او بود خواستم كفهايش را در آورد و به «الف» بدهد و او بلافاصله كفشهايش را
درآورد و به «الف» داد. راننده نيز به داخل خياباني كه تابلوي ورود ممنوع داشت
وارد شد و توقف كرد و پس از خداحافظي و پياده شدن ما همان طوري كه به او گفته
بوديم به سرعت از آنجا دور شد.
حوالي چهار راه قنات درب خانه
اي را زديم ولي كسي در خانه نبود. براي ارزيابي وضعيت وارد يك مغازه كفش فروشي كه
در آنجا بود شديم. لحظاتي بعد ب.ام.و قهوه اي رنگ كه در جلوي درب ورودي پايگاه آن
را ديده بوديم همراه با سه پاسدار كه پيكر بي رمق طاهره را با خود مي بردند از
جلوي مغازه كفش فروشي گذشت. و بعد از اين كه تا حدودي از آنجا فاصله گرفت، ما از
مغازه كفش فروشي بيرون آمديم و به يك مغازه ديگر رفتيم و پس از تهيه لباس مناسب
براي «الف» به يك نفر از مشتريان مغازه گفتم: «ما مجاهد هستيم و احتياج به كمك
داريم اگر شما اتومبيل داريد...» در اين موقع يك نفر از كساني كه داخل مغازه بود
حرفهاي مرا شنيد و گفت: «با من بياييد من شما را به هر جا كه بخواهيد مي رسانم» و
بعد سريعا همراه با ما از مغازه بيرون آمد. او در بين راه با اشتياق از مقاومت و
پايداري مجاهدين و نيز از جنايات خميني كه اينك براي همگان روشن شده بود مي گفت و
با لعنت و نفرين از خميني ياد مي كرد. مدت زماني بعد با ياري بي دريغ اين هموطن
دلير و از مسيري مناسب به حوالي ... رسيديم و پس از خداحافظي با او به سلامت به
يكي ديگر از پايگاههاي انقلاب رفتيم. «ج» هم توانسته بود پس از جدا شدن از ما به
كمك چند تن از هم ميهنان مبارز و دليرمان خود را از منطقه درگيري دور كند و خود را
به سلامت به پايگاه برساند.
پس از شهادت فرمانده عباس و
خروج موفقيت آميز بچه ها از پايگاه حاجي و همسرش دو ساعت ديگر به نبرد قهرمانانه
خود ادامه دادند و سرانجام پس از شليك آخرين گلوله هاي خود به سوي دژخيمان خميني
جلاد به شهادت رسيدند و صفحه درخشان ديگري به كارنامه پرافتخار مقاومت و نبرد خلق
و پيشتازان مجاهدش برعليه دژخيم زمان خميني جلاد افزودند.
شب هنگام رژيم خون آ شام خميني
با نشان دادن پيكرهاي بخون كشيده حاجي و فرمانده عباس در تلويزيون به شادماني نشست
و باز هم احمقانه از نابودي مجاهدين سخن بميان آورد ولي خروش بمب ها و مسلسلهاي
پيشتازان مجاهد خلق همچنان در سراسر ايران ادامه يافت. چند ماه بعد هم صدوقي
جنايتكار در يزد (شهر زادگاه خانواده مجاهد مصباح) كه در اوج كينه ضدانقلابي خود،
شخصا نيز در اعدام و كشتار خانواده مجاهد مصباح انگيزه داشت بوسيله واحد عملياتي
حاج محمد مصباح اعدام انقلابي گرديد و مردم ايران و بويژه مردم ستمديدن استان يزد
را كه بخصوص پس از خلافت ارتجاعي خميني، جان و مال و ناموسشان بازيچه هوسها و
جنايات صدوقي خائن اين مهره جنايتكار و سرسپرده خميني بود عميقا خوشحال نمود.
خانواده مصباح، نمادی از عشق بیکران به مردم و پرداخت همهچیز
فدیه های رهایی مردم ایران در این خانواده عبارت اند از:
مجاهدخلق سیدمحمد مصباح سن: ۴۸سال شهادت: اسفند ۱۳۶۰ در تهران
مجاهدخلق رقیه مسیح (مصباح) سن: ۳۶سال شهادت: اسفند ۱۳۶۰ در تهران
مجاهدخلق سیدعلیاکبر مصباح سن: ۲۱سال شهادت: بهار۱۳۶۱ در تهران
مجاهدخلق سیدمحمود مصباح سن: ۱۹سال شهادت: تابستان۱۳۶۰ در تهران
مجاهدخلق خديجه مسيح سن: ۱۸سال. مجاهدخلق خديجه مسيح از جمله قهرمانانی است که در جریان یورش پاسداران به مقر مجاهدین در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ حماسه آفرید و به شهادت رسید.
مجاهدخلق سیدعلیاصغر مصباح دانشآموز سن:۱۷سال شهادت: تابستان۱۳۶۰ در تهران
مجاهدخلق سیدعزت مصباح دانشآموز سن: ۱۵سال شهادت: تابستان۱۳۶۰ در تهران
مجاهدخلق سیدفاطمه مصباح دانشآموز سن: ۱۳سال شهادت: تابستان۱۳۶۰ در تهران
شرح قهرمانیها و فدای بیکران اعضای این خانواده، خود نیاز به دفتری جدا دارد. چنین خونهای پاکی است که هماینک در شهرها و خیابانهای میهن میجوشد و خیزشهای مردمی را بارور میکند.
فرزندان مجاهد مردم یزد در قتلعام سال ۶۷ نیز استواری و پایداری پیشه کردند و هریک گواهی بر ماندگاری کلمه مجاهدخلق شدند.
یادی از شهیدان مجاهد خلق در شهر یزد
شهر یزد، نه فقط با آب وهوای گرم و بادگیرهای فراوان و زیبا، همچنین با قهرمانان و پهلوانانش شناخته میشود. دلاورانی که در سیاهترین دوران تاریخ ایران، با هیولای خونآشام زمان، خمینی سفاک به رزم و پیکار برخاستند و چون اخترانی شبکوب بشارتدهنده صبح، و رهایی شدند. در این برنامه یاد شماری از شهیدان مجاهدخلق از شهر یزد را گرامی میداریم.
مادر سه شهید مجاهد دار فانی را وداع گفت و به سه پسر
مجاهدش که در دهه شصت در مبارزه با فاشیم مذهبی حاکم بر میهن به شهادت رسیدند پیوست
مجاهدان شهید علی کریم و ذات الله رهبر در شهر قائم شهر
کریم دانش آموزی ۱۸ساله بود و دو برادر دیگرش در بیست سالگی بر سر آرمان آزادی و مجاهدین جان فدا کردند
بجز این نام ها از سرگذشت این مجاهدان و داغی که بیش از سه دهه بر قلب سوزان مادر بود هیچ اطلاعات دیگری در دست نیست.
در جمع آوزی اطلاعات قهرمانان و فدیه های آزادی میهن به هر طریق ممکن بکوشیم
یادشان گرامی و خون جوششان بیشتر از همیشه جاری و راه و رسم مجاهدان جوشان تر بر فرازی بالا و بلندتر تا سرنگونی رژیم پلید و سفاک ولایت فقیه پایدار است بله این خونها ست که فصل آزادی میهن را رقم زده است
۱۶مرداد۱۳۶۰ مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختیهمراه با ۴۲ مجاهد ديگر تيرباران شد.
او زير شكنجه به «لاجوردي» گفته بود: «بجنگ تا بجنگيم!
آنچنانکه زندانیان ازبندرسته گفتهاند و نوشتهاند، در روزی از اولین روزهای مردادماه سال1360، آنگاه که شقاوت جلادان اوین بهسرپرستی لاجوردی دژخیم بهاوج رسیده بود، دستگیری یک مجاهد قهرمان، در این شکنجهگاه ولوله میافکند، بازجویان قربانیان شکنجههای قرونوسطایی خود را از تختهای شکنجه باز میکنند و با چشمهای بسته، از اتاقهای «شعبههای» جلادی اوین بهراهروها منتقل میکنند تا پذیرای یک مجاهد نامدار باشند. زندانیان که از زیرچشمبندها شاهد جستوخیزهای جلادان ازجمله: «ناصریان، پیشوا، میرزایی، جلیل و » بودند، مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی را میبینند که بهرغم نقص عضو و اندام نحیفش با قامتی استوار در برابر جلادان ایستاده و آنها را بهسخره گرفته است. دقایقی بعد با حضور سردژخیم، لاجوردی، نبردی تاریخی آغاز میشود، نبرد میان مجاهد خلقی با دستهای بسته اما ارادهیی از نوع همان ارادههایی که خود بارها در صفحات «مجاهد» تصویر کرده بود، با دژخیمی که داغ و درفش و شلاق و جوخه تیرباران را در اختیار دارد. شرح اولین مکالمه میان احمدرضای قهرمان و لاجوردی دژخیم، در این یاد مختصر نمیگنجد. اما تنها بهیک اشاره باید گفت که صحنه نبرد آنچنان درخشان و شورانگیز بود و قهرمان صحنه آنچنان با صلابت در مقابل دژخیم ایستاده بود،که زندانیانی که شاهد آن بودند، بیاختیار اشک شوق و شادی فرو میریختند. یکی از زندانیان که از نزدیک شاهد این رودررویی سخت و سنگین بود، میگوید: «صدای پای لاجوردی دژخیم را شنیدم که از کنار من عبور کرد و وارد شعبه7 شد، من که همچنان از زیر چشمبند نگاه میکردم دیدم که او چشمبند را از روی چشمهای "احمدآقا" باز کرد (زندانیان مجاهد بهخاطر احترام ویژهیی که برای مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی قائل بودند، او را "احمدآقا"، خطاب میکردند). معمولاً وقتی چشمبند را از روی چشم زندانی باز میکردند، بهمعنی این بود که شهادت او قطعی است. اینرا همه میدانستند. لاجوردی با او سلام و علیک کرد. او را از قبل میشناخت و با شخصیت پرصلابت او آشنا بود، بههمین دلیل با او رابطهیی کاملاًً متفاوت برقرارکرد. من تابهحال ندیده بودم که لاجوردی دژخیم با یک زندانی اینگونه از موضع پایین رابطه برقرار کند و احمدآقا در مقابل پرغرور و باصلابت ایستاده بود، انگارنهانگار که دستگیر شده و اتفاق خاصی افتاده است. صحبتهای زیادی بین آنها ردوبدل شد وقتی لاجوردی شروع بهتهدید کرد، احمدآقا چشم در چشم لاجوردی انداخت و گفت:
من همین امروز سر قرار بودم، و فردا و پسفردا چندین قرار دارم و اطلاعاتم بهروز است، تو فکر میکنی که میتوانی یک مجاهد خلق را وادار بهتسلیم کنی، ببینیم که مجاهد خلق تسلیم میشود یا دژخیم.
همه بچهها بعداً میگفتند که با مشاهده این صحنه اشک شوق از چشمانشان جاری شده بود. بهخصوص وقتی احمدآقا از مسعود صحبت میکرد، همه احساس کرده بودند که او بهکوه تکیه دارد و بههمین دلیل مثل کوه ایستاده است» بهروایت شاهدان، این نبرد که لاجوردی جلاد برای آن کشمکشی چندینماهه را پیشبینیکرده بود، کمتر از 2هفته بعد، در روز 16مرداد1360، با پیروزی کامل و تمامعیار مجاهد خلق و بهزانو درآمدن دژخیم، بهپایان رسید. لاجوردی که خود از بیان بهزانو درآمدنش گریزی نداشت، بهناچار فرمان تیرباران او را صادر کرد
آخرین نوشته او در نشریه
مجاهد قبل از دستگیری:
”پاسخ جاودانه به«جوهر و
مضمون اصلی هستی و تاریخ»” «زنده میماند تا دین خدا را از اسارت خدایان زمینی که
در "غیبت" او ایمان و باور بیریای مردم را در میدان تاختوتاز
"ولایت" و "نیابت" دروغینشان بهبازی گرفتهاند، وارهاند و
خدا را از درون مساجد اشغالشده و از فراز منابر غصبشده بهمیان محرومان برد و در
پاکترین و زیبندهترین و زیباترین شکلش بهنمایش گذارد. خدایی که نه بر توهم و فریب
و جهل تودهها، که بر "آگاهی" و "آزادی" انسان استوار است.
زنده میماند تا زندهبودن و جاودانگی پایداری و مقاومت انسان را جلوهگر سازد و
با این مقاومت تاریخی رفیعترین قلل توحید و یگانگی اجتماعی را تا تحقق جهانی
آزاد، آباد و عاری از ستم و طبقات بپیماید.
آری "او" زنده میماند»
وقتی مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی، این آخرین جملات از آخرین یادگار قلمیش را در
مجاهد125 (27خرداد60) مینگاشت، نمیدانست که یکماه بعد شکنجهگاه اوین صحنه
پرشکوهی از همین «مقاومت انسان» خواهد بود و خود او ازجمله قهرمانان آن صحنه است
که باید با بهخاک مالیدن پوزه جلادترین جلادان، لاجوردی دژخیم، سایه سیاه و شوم
او را با نوری که از قلب و ضمیر انسان «آگاه»و «آزاد» و آنچنان که کمی پیشتر
نوشته بود؛
«انقلابیون پاکباخته» میجوشد، بشکافد و چشم و دل اسیران بیپناهی را
که شاهد رویارویی یک مجاهد خلق با دیو خونآشام اوین هستند، روشن سازد.
مجاهد قهرمان بتول عالمزاده در كرمان،
محل تولدش، فعاليت داشت. بعد به تهران رفت و مدتها با همسر و طفل شيرخوارش بدون داشتن
كوچكترين امكاني در اختفا به سر برد.
او از رنجها و مشكلاتي كه به خاطر
حفظ فرزندش كشيده بود داستانها تعريف مي كرد. عاقبت محل استقرار آنها لو رفت و در حمله
پاسداران همسر بتول، مجاهد شهيد علي غفوري، و طفل شيرخوارش به نام نسرين، به شهادت
رسيدند و بتول مجروح و دستگير شد.
شكنجه هاي قرون وسطايي از همان
اولين لحظات دستگيري آغاز و بتول در حالي كه باردار بود شديدترين فشارهاي ضد انساني
دژخيمان را تحمل كرد.
او در حالي كه همسر و فرزند يكساله اش را از دست داده بود، و
در شرايطي كه باردار بود يكي از حماسي ترين مقاومتها را در زير شكنجه كرد و عاقبت در
مرداد 1361 به جوخه تیرباران سپرده شد.
خانواده عالم زاده نه تن از فرزندانش را تقدیم آزادی میهن کردند
«مگر گناه من چیست؟ مگر به
جز آزادی چیزی میخواهیم؟ مگر خون من از سایر بچه ها که در این مسیر شهید شدند رنگین
تر است؟ ما آزادی بیان می خواهیم. نمی خواهیم کسی به ما زور بگوید که عقیده مان چه
باشد. می خواهیم خودمان انتخاب کنیم که چگونه زندگی کنیم. نمی خواهیم کسی به ما دیکته
کند که چطوری زندگی کنیم. من زندان را انتخاب می کنم». این بود پاسخ قهرمان مجاهد لعیا عنصریان به خواسته پاسدار رذلی که او را تهدید به دستگیری کرده بود.
بله سخن از شیر زن مجاهدی است
که تمام وجودش فریاد مرگ برخمینی و درود بر رجوی بود.
شیر زنی که تنها ۱۸سال از بهار عمرش گذشته بود ولی آنچنان جانانه و شیدا در مقابل شکنجه گران جنگید که دشمن زبون و خار در مقابل روحیه انقلابی او گفته بود اگر ما هزار نفر چون او داشته باشیم هرگز شکست نخواهیم خورد. دژخیمان کینه عمیقی از او
به دل داشتند . به همین خاطر قبل از اعدام رذیلانه به او تجاوز کردند. سپس خون او
را کشیدند. و هنگام تیرباران با شلیک ۵ تیر ژ-۳ به رحمش او را به قتل رساندند.
۳۵سال پیش در سحرگاه ۸تير ۱۳۶۰در
ساعت ۰۴۰۰صبح بدستور موسوي تبريزي سردژخيم جلاد خمینی كه آن زمان حاکم شرع آذربایجان
شرقی وغربی و کردستان بود ۱۲ قهرمان تیرباران شدند
در انتقام گیری از اعدام
انقلابی بهشتی جانی موسوی تبریز جنایتکار به زندان تبریز رفته و گفته بود: از بين
زندانيان، بي گناهترينها را امشب براي اعدام انتخاب كنيد. لعیا عنصریان میلیشیای
۱۸ساله، درمیان ۱۲ قهرمان انتخاب شده بود هم زمان دیگر او مجاهد شهید رقیه موتاب
پوررضایی و فدائي خلق روح انگیز دهقانی در زندان تبریز تیرباران شدند.
لعیا همه وجودش برای
سازمان محبوبش یعنی سازمان مجاهدین خلق ایران بود. او از نسل کبوتران خونین بال میلیشیا
بود. نسلی که با عشق مسعود رجوی پا در میدان مبارزه گذاشت و در این مسیر آبدیده شد
و هر روز مصمم تر از روز قبل با جسارت و شجاعت تمام طی طریق نمود. هنگام بازداشت با اینکه میدانست
مزدوران اسم او را میدانند اما تا به آخر حتی اسمش را به شکنجه گران نداد
لعیا از۲۲بهمن ۱۳۵۹تا ۸تیر۱۳۶۰
که تیرباران شد در زندان تبریز و زیر شدیدترین شکنجه ها بود. بقدری شکنجه شده بود که بدلیل
آثار شکنجه کبودی صورت و شکستگی دماغ که جانیان نمیخواستند کسی متوجه شکنجه شدن او
بشود در این مدت فقط ۳بار با خانواده از طریق آیفون ملاقات داده شد و تنها یک بار در
عید۱۳۶۰ او ملاقات حضوری داشت و این آخرین دیدار او با خانواده اش بود.
لعیا حتی در زندان دست از
فعالیت و حمایت از سازمان مجاهدین بر نداشت و در زندان برای سازمان کمک مالی جمع می
کرد. او برای زندانیان عادی با کاموا لباس می بافت و پول آن را به شیوه های مختلف
از جمله گذاشتن لای جوراب بافتنی به بیرون برای کمک به سازمان می داد.
تنها یادگار به جای مانده
از او یک روبالشی است که توانسته بود آن را به بیرون از زندان بفرستد به ظاهر یک روبالشی معمولی بود، اما طرف
داخلی آن آرم سازمان را به زیبایی تمام دوخته بود. این کار ارزشمند، بعدا از ایران
خارج شد و در موزه مقاومت به یادگار گذاشته شد. در سال۶۴، برادر مجاهد مسعود رجوی
در یک مصاحبه افشاگرانه حول مقاومت در زندانها، آنرا در پاریس به خبرنگاران خارجی،
نشان داده بود.
آخرین پیام او هنگام
تیرباران خطاب به جانیان قاتل او:
ما مجاهد خلقیم و شهید میشویم
و از مرگ خود باکی نداریم، شما مرتجعین و پاسداران باید از مرگ خود بترسید که باید
جواب بدهید