۱۳۹۴ آذر ۲۵, چهارشنبه

ابران-یادواره شهیدان مجاهد خانواده ادب آواز

ابران-یادواره شهیدان مجاهد خانواده ادب آواز


20آذر هم زمان با سی وچهارمین سالگرد شهادت گوهر ادب آواز یادی میکنیم از او و 4شهید دیگر این خانواده قهرمان پرور

كساني كه با فداي همه چيز خود براي ديگران درسهايي جاودانه به بشريت مي دهند و اجازه نمي دهند ارزش هاي انساني در تيره ترين ادوار تاريخ به فراموشي سپرده شوند.
گوهر ادب آواز نيز از جمله ي همين نام هاست.
او در سال 1339، در جهرم بدنيا آمد ، دوران كودكي و نوجواني اش را در همين شهر گذراند. در جريان خيزشهاي مردم عليه شاه مثل بسياري از جوانهاي انقلابي، در تظاهرات و درگيريهاي مردم با حكومت نظامي شاه، فعالانه شركت داشت. از اواسط سال 58 فعاليتهايش را با پيوستن به سازمان مجاهدين خلق ايران شروع كرد. در سال شصت وقتي كه خميني امكان فعاليت علني ر ا از ميان برد و به قتل و كشتار جوانان ايران پرداخت، اون نيز با ديگر همرزمانش به تيم عملياتي مجاهدين در شيراز پيوست.
يكي از مهره هاي جنايتكار رژيم كه روزانه در ريختن خون بي گناهان در شيراز و ديگر نقاط ايران دست داشت و مسئول بسياري از اعدام ها و شكنجه ها در آن ايام به شمار ميرفت ،آخوند فوق العاده مرتجع و فاسدي به نام دستغيب بود. نامي كه براي بسياري از ايرانيان با رساله ها و كتابهاي مستهجن و اعمال جنايتكارانه اش شناخته ميشود، تنها بخشي از كارنامه ي او به شرح زير است:
– مسئول جنايتهاي بيشمار در مورد زندانيان مجاهد و مبارز
– مسئول سركوب و كشتار وحشيانه هموطنان جنگ زده و بي خانمان در شيراز
– صادر كننده حكم شنيع ترين تجاوزها، شكنجه ها و مثله كردن فرزندان مجاهد و مبارز مردم فارس به دستور مستقيم خميني جلاد
– مسئول سركوب وحشيانه جنگ زدگان معترض در صحن حرم شاهچراغ
آري سرانجام بيستم آذر سال 1360 اين شيرزن مجاهد گوهر ادبآواز بود كه در يك عمليات بسيار متهورانه، آخوند جنايتكار عبدالحسين دستغيب را به سزاي جناياتش رسانده و خود نيز در اين عمليات به شهادت رسيد.
گوهر در خاطرات همرزمان مجاهدش جايگاه ويژه يي دارد. شهيد فاطمه افراسيابي كه هم تيم مجاهد قهرمان گوهر ادب آواز بود درمورد وي گفته است :
”روز قبل از عمليات بارها از او شنيدم كه از خواهران وبرادران شهيدمان اسم ميبرد كه با سفارشهاي خاص دستغيب تيرباران شده بودند. از جنگ زده ها و محرومان و خانه به دوش هايي ياد ميكرد كه براي كمك به آنها و رساندن پيام سازمان به نزدشان رفته بود، زنان و دختران جنگ زده و آواره و بي پناهي كه از رذالتهاي پاسداران خميني و عوامل مستقيم دستغيب نزدش شكوهها كرده بودند، گوهر با متانت و وقار خاصي ميخنديد و ميگفت: ميخواهم مردم شيراز را غرق شادي كنم، فردا كه تو لبخند را بر لبان آنها ببيني من به آرزويم رسيده ام.در مرداد ماه67، عصمت، فاطمه و حسین ادب‌آواز در همین جریان قتل‌عام در زندان شیراز به استقبال جوخه اعدام رفتند و به خواهر قهرمانشان، شهید مقدس گوهر ادب‌آواز پیوستند.
تنها بازمانده این شهیدان تا 11 اردیبهشت 94 مادر قهرمانشان مادر احترام پارسایی بود
خانه آنها در جهرم از سال 58 يكي ازكانونهاي مبارزه عليه سارقان انقلاب و استبداد مذهبي حاكم براي همه فرزندان مجاهدش بود و از همين رو در همان دوران مبارزات سياسي چماقداران خميني و پاسداران جهل و جنايت، با رفتاري ضد بشري، دو بار خانه اش را به آتش كشيدند.
سه فرزندان مادر عصمت فاطمه وحسین در سال 63 هنگام خروج از ایران دستگیر و تا دو سال مادر از آنها هیچ خبری نداشت به مادر میگفتند بچه هایت کشته شدند. در اوایل سال 67 مادر خبر از زندان گرفت وبه ملاقات آنها رفت و  این آخرین دیدارش بود آنها در قتل عامهای سال 67 سربدار شدند . مادر در این دوران در خانه مشغول گل کاری بود . از او پرسیدند . چقدر گل دان داری گفت بچه های من سنگ مزار ونام ونشانی ندارند . وبسیاری از جوانان مثل بچه های من هستند . من بنام همه انها گل دان درست میکنم و برایشان الله اکبر میگویم بچه های من بهترین زندگی ومحبت خانه وخانواده را ترک کردند من فرزندانم می شناختم آنها یقین انتخاب درستی کرده اند . مرگ بر خامنه ایی لعنت بر خمینی مادران وپدران در گوشه وکنار ایران زمین با یاد ونام فرزندانشان بر خمینی این ولایت شیطان لعنت می فرستند . و به دعا گویی برای حقانیت راه رهبری مجاهدین بودند . سرانجام مادر در تاریخ 11 اردیبهشت سال 94بسوی فرزندانش پرکشید







۱۳۹۴ آذر ۲۳, دوشنبه

ایران-سی وششمین سالگرد شهادت مادر آراسته قلی وند یادواره قهرمانان خانواده مجاهد پرور بزرگانفرد

ایران-یادواره  مجاهدین شهید خانواده بزرگانفرد همزمان با سی وچهارمین سالگرد شهادت مادر آراسته یادمیکنیم از۴ شهید قهرمان این خانواده


یکی از بي شمارجنايتهای لاجوردي سردژخيم ، شكنجه و اعدام  مادران سالخوردهٌ بود.
مجاهد شهيد آراسته قلي وند بود كه با مقاومتي ستايش انگيز، سرجلاد خميني را دربرابر اراده و ايمان پولادين خود به زانو درآوردو ازجمله این مادران قهرمان است که همزمان با سی وچهارمین سالگرد شهادتش یادش را گرامی میداریم
 مادرآراسته قلي وند در سال 1304 در يكي از روستاهاي آذربايجان بدنيا آمد و در همانجا به مكتب رفت و درس خواند . هنوز 6سال بيشتر نداشت كه پدرش رو از دست داد و در 14سالگي بعد از در گذشت مادرش سرپرست 4 برادرش شد. زندگي سخت در روستا و دست و پنجه نرم كردن با مشگلات زندگي از او زني با اراده و مستحكم ساخت . بعد از ازدواج او راهي تهران شد وچون همسرش بيمار بود با كار شبانه روزي در خانه و بيرون خانه ادارهٌ زندگي را بعهده داشت  با اینهمه ذره ای از تربیت فرزندانش فروگذار نکرد.
 این بود که او شش فررند مجاهد پرورش داد كه سه تن از آنها تا آخرين نفس دست از مبارزه با خمینی جلاد برنداشتند و در این مسیر سرفرازانه به شهادت رسیدند.
 مادرآراسته پس از پيروزي قيام ضد سلطنتي از طريق فرزندان مجاهدش با عقايد و آرمانهاي مجاهدين آشنا شد. ازهمان شروع فعاليتش سر از پا نميشناخت به مجاهدين وبخصوص برادر مجاهد مسعودرجوي عشق مي‌ورزيد. مادر، عليرغم سن زياد و بيماري‌ همچون يك ميليشياي جوان در دكه هاي تبليغي فروش کتاب و نشریه مجاهد شرکت میکرد و فعالانه از مواضع مجاهدين و در برابر حملات پاسداران و چماقداران خميني مقاومت ميكرد.
از خرداد ماه سال 1360 با آغاز مقاومت مسلحانه عليه رژيم خميني مادر مجاهد آراسته قلي وند دليرانه حضور در جبهه مقدم نبرد مسلحانه و استقرار در پايگاههاي سازمان را برگزيد .
در روز 23آذر سال1360 مادر به همراه دختر كوچكش صغري در يكي از پايگاههاي مقاومت در خيابان وصال شيرازي در تهران دستگير شد. و بعد از سه روز به زندان اوين منتقل گرديد. لاجوردي دژخيم  شخصاٌ او را به زير شكنجه برد. اما بعد از اینکه با پایداری و مقاومت ستایش برانگیز مادر روبرو شد چهار روز بعد او را در روز 27آذر به جوخه تیرباران سپرد.
اینچنین بود که مادرقهرمان آراستهٌ قلي‌وند با ايستادگي دربرابر سرجلاد خميني قهرمانانه ازمرگ سرخ استقبال كردو ستاره اي شد در خشان در كهكشان شهداي مجاهد خلق از اسطوره هاي مقاومت .
دومین شهید این خانواده قهرمان صغری ميليشياي خونين بال آخرين فرزند خانواده بزرگانفرد بود كه به تازگي 17سالگي خود را جشن گرفته بود وبعد از بازداشت به در بند 209 وزیر شکنجه های وحشیانه قرار گرفت يكبار که با پدرش ملاقات داشت و پدرش تعریف کرد که او با صورتي كبود و فك شكسته روي صندلي چرخدار به ديدارش آمده بود و حتي نميتوانست حرف بزند.
او به خواهران زنداني در بهداري اوين گفته بود: «اگر از زندان آزاد شديد به برادر مسعود بگوييد كه اگر چه شكنجههاي زيادي شدم ولي من مقاومت كردم و هيچ اطلاعاتي به دژخيمان شكنجه گر ندادم.»
 آخرین حماسه ای که میلیشیای جوان صغري بزرگانفرد  آفرید پایداری و گرامی داشت سردار موسی و اشرف و شهیدان عاشورای 19بهمن 60 بود .
دژخیمان برای درهم شکستن او که گمان میکردند بدلیل سن کمش با دیدن پیکرهای این قهرمانان فرو خواهد شکست او را بالای سر پيكر  این شهداي قهرمان می برند ولي او بهمراه سایر مجاهدینی که آنجا حضور داشتند  با سردادن شعار «مرگ بر خميني ـ درود بر رجوي» این طرح کثیف را به شکست کشاندند و ناقوس سرنگوني خميني را بصدا درآوردند این بود که  او را همراه  با ساير مجاهدین در تاريخ 21بهمن1360 تيرباران کردند به این ترتیب او نیز در زمره شهیدان عاشورای مجاهدین قرار گرفت. وپيكر ش نیز همراه با پيكر شهداي عاشوراي مجاهدين در يك گور جمعي بخاك سپرده شد در مزاری که هیچ نام ونشانی از آن بجای نیست در خاک خاوران.
صغري همواره  شعر ی را که مجاهد شهيد فاطمه اميني گفته بود ميخواند:
بزن جلاد آبم كن  بزن بزدا گناهانم …
هنگام تحویلدهی وسايل پدرش پدر را  كه به اعدام دختر نوجوانش که حتی به سن قانونی هم نرسیده بود  اعتراض کرده بود مورد مورد ضرب و شتم  قرارمیدهند و در همين حال او را به بيرون زندان پرتاب ميكنند.
از همانجا او را به بيمارستان می برندو سفری بی بازگشت او بعد از چند در اثر این ضربات و فشار ناشی از شنیدن خبر اعدام دختر نوجوانش  سکته قلبی میکند و در بیمارستان فوت میکند و به همسر و دختر شهیدش می پیوندد.
سومین شهید این خانواده قهرمان  رضا بود. وي از پرسنل نيروي هوايي بود .رضا در انقلاب ضدسلطنتي شركت فعال داشت و در درگيري بين گارد شاهنشاهي و پرسنل قصرفيروزه كه منجر به پيروزي انقلاب شد نقش موثري ايفا كرده بود.
او در رشته الكترونيك در آمريكا تحصيل كرده و به ايران بازگشته بود، استاديار دانشكده نيروي هوايي در پايگاه يكم شكاري و محبوب پرسنل مردمي نيروي هوايي بود و بعد از انقلاب ضدسلطنتي بعنوان نماينده همافران در شوراي نيروي هوايي انتخاب شده بود. در همین زمان بود که او به مجاهدين پيوست و فعالیت حرفه ای خود را بعنوان پرسنل نیروی هوائي هوادار سازمان مجاهدین شروع کرد.
بهمین دلیل هم مورد بغض و كين ايادي سياسي ـ عقيدتي نيروي هوايي بود، نام او در ليست سياه هم در زمان  شاه و هم دوران خميني قرار داشت. او در پرواز بزرگ رهبر مقاومت آقای مسعود رجوی از تهران به پاريس نقش فعالي داشت. از این رو دژخیمان به او حكم غيابي اعدام داده بودند وحتی براي دستگيريش جايزه تعيين كرده بود. او چند بار توسط نيروهاي مزدور نيروي هوايي و نيروهاي عقيدتي ـ سياسي نيروي هوايي دستگير شد. ولي بدليل ورزيدگي و هشياري بالا توانست از چنگ مزدوران فرار كند. نهایتاٌ درتاریخ 24تير1361 در درگيري يكي از خيابانهاي تهران به شهادت رسيد و داغ زندان و شکنجه کردنش را به دل دژخیمان باقی گذاشت.
آخرین شهید این خانواده از سربداران 67 است:
مجاهد شهيد غلامرضا بزرگانفرد:
اودر 13آبان59 در حال فروش نشريه مجاهد، دستگير شد. او بيشتر زمان زندان را در سلول انفرادي بسر برد.
تا چهارماه اول دستگیری، حتي اسم خود را به بازجوي زندان نداده بود و خانوادهاش از او بيخبر بودند.
بعدها كه مادرش او را در زندان اوين ملاقات كرد، تعریف کرده بود كه غلامرضا بشدت شكنجه شده بود.
يكبار كچويي جلاد برای شکنجه مادر آراسته  به او گفته بود: «غلامرضا را بجرم سرموضع بودن و راه انداختن تشكيلات دوباره محاكمه كرديم و 100سال  حكم داديم» مادر به كچويي  میخندد. لاجوردي جلاد كه در صحنه بود با عصبانيت از مادر پرسيد به چه ميخندي؟ مادر با خونسردی و  استواری جواب میدهد به شما ميخندم كه فكر ميكنيد 100سال حكومت خواهيد كرد و اين زندانيان در اسارت شما خواهند بود.
حكم زندان او 6ماه  بود. آزادی  او را  مشروط به این کرده  بودند که يك جمله بنويسد بعد از آزادي با سازمان مجاهدين خلق ايران فعاليت نخواهد كرد. ولي غلامرضا هرگز زير بار دادن چنين تعهدي به رژيم ضدبشري خميني نرفت و اگر چه ميبايد در ارديبهشت سال60 از زندان آزاد ميشد ولي بخاطر ايستادگي و سازش ناپذيريش او را بعنوان «مليكشهاي سال59» تا سال 67 در زندان نگهداشتند و در آخر نيز بدليل سرِ موضع بودن و مقاوم بودن در مرداد1367 به دار ش آويختند.

برادر ش خبر شهادت او اینطور میگوید:
 از عيد1367 به بعد ملاقاتها را منتفي كرده بودند و ما هيچ خبري از غلامرضا نداشتيم. من يك روز تصميم گرفتم كه هر طور شده خبري از او بگيرم. كه به زندان گوهردشت رفتم. و گفتم تا برادرم را به من نشان ندهيد من از اينجا نخواهم رفت. بعد از گذشت ساعتي، يك نفر با يك كيسه زباله سراغم آمد و گفت بيا اين وسايل غلامرضاست كه او را كشتيم. تنها وسایل او فقط يك ساعت مچي و يك پيراهن بود در کیسه بود.
تنها دست خط بجای مانده از او مربوط به نامه ای است که در اسفند سال1366 از زندان به بیرون وبرای خواهرش كه آنزمان در قرارگاه اشرف بود فرستاده بود.
در این نامه بخوبی و چند جمله کوتاه او درك عميقش از انقلاب ايدئولوژيك و پیوندش با راهبران عقیدتیش را بیان کرده و در دل تاریخ به ثبت داد:
 او نوشته بود: «هر روز به تو و جايي كه درآن هستي فكر ميكنم و منتظر ميلاد خجسته مسعود هستم. و هر بار كه ترا بخاطرميآورم، عطر گل مريم به مشامم ميرسد و تنها با اين ياد نفس ميكشم».


۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه

ایران- یادواره شهیدان خرمدره، پروین کریمخانی - زهره یوسفی - مریم همدانی - کریم طاهری - یحیی مرسلی و حسن احمد خانی

ایران-همزمان باسی وچهارمین سالروز شهادتشان یادواره شهیدان خرمدره، پروین کریمخانی - زهره یوسفی - مریم همدانی - کریم طاهری - یحیی مرسلی و حسن احمد خانی

نامت پرنده اي ست که يک روز
از آشيانه سوخته ي خون ريخته
پرواز مي کند
پر مي کشد بسوي افق هاي تابناک
پر مي کشد به جنگل
پر مي کشد به دشت
پر مي کشد بشانه ي صبحي گسسته بال
صبحي شکسته باسم آتشگون
در حلق شب

هراّي بازگشت


یاد جمعی از شهدای مجاهد خلق که در چنین روزی 20 اذر 1360 در زنجان تیر باران شدند را گرامی میداریم و با انها عهد میبندیم که تا به اخر تحقق ازادی در ایران است را دنبال کنیم
 از جمله مجاهدین شهید سرفرازان پروین کریمخانی - زهره یوسفی - مریم همدانی - کریم طاهری - یحیی مرسلی و حسن احمد خانی .

مجاهد شهید پروین کریمخانی و جمعی از خواهران مجاهد در تظاهرات مادران در 7 اردیبهشت 1360 در زنجان دستگیر شدند و در 20 اذر 1360 تیرباران شدند .

مجاهد شهید کریم طاهری از خاک خوبان خرمدره . تیرباران/8/20 1360 زنجان.
کریم نوجوانی بود که با ارمانهای سازمان از همان دوران تظاهرات های ضد دیکتاتوری سلطنتی اشنا بود و در تضاهراتها فعالانه شرکت میکرد . بعد از سرنگونی دیکتاتوری سلطنتی در تشکیلات سازمان در شهر مجاهد پرور خرمدره فعالیت خودش را به طور فعال ادامه داد و به یک مجاهد تمام وقت حرفه ای تبدیل شد . او در بخش دانش اموزی در بخش وتوزیع نشریه مجاهد نقش فعالی ایفا میکرد . در حدی که امار نشریه مجاهد در هر شماره به 500 عدد هم رسیده بود . او در سایر فعالیت های تبلیغاتی افشاگرانه فعال بود. عشق و ایمان او به سازمان بخصوص به برادر مسعود بسیار عمیق و محکم بود صداقت و پاکبازی و یکرنگی و صمیمیت او پیش همه چشمگیر بود.
 بعد از اعدام اش مجاهد شهید حمید کلانتری یک بار گفت خدا هم دلش نمی امد کریم را بکشد . از پاکی و یکرنگی او میگفت .. شهادت او همه متاثر کرده بود.
یک روز که ما را از مدرسه اخراج کردند با خوشحالی امدیم پیش مجاهد شهید حسن بوشی که مسئول ما و شهر ما بود با خنده و خوشحالی گفتیم دیگه اخراج شدیم و مدرسه نمیرویم و تمام وقت شدیم حسن خندید و گفت خدا را ببین خودشان خودشان را حرفه ای میکنند ( منظورش این بود که زمان شاه چقدر کار و زمان میکشید تا یک نفر حرفه ای بشود ) .
کریم در کار و انجام مسئولیتهایش سر از پا نمیشناخت در عین حال بسیار ارام و متین و پر صلابت بود .
 بعد از اینکه برای سخنرانی اینده انقلاب به تهران رفت وبرای اولین بار رهبرمقاومت آقای مسعود رجوی را از نزدیک دید  دنیاش عوض شده بود . کریم در ادامه فعالیتهایش به زنجان منتقل شد و بعد از 30 خرداد دستگیر و در زنجان تیر باران شد .


۱۳۹۴ آذر ۲۰, جمعه

ایران-درگذشت آقای اسماعیل تاجیک پدر مجاهد شهید حمید تاجیک

اسماعیل تاجیک پدر مجاهد شهید حمید تاجیک
با کمال تاسف مطلع شدیم که آقای اسماعیل تاجیک پدر مجاهد شهید حمید تاجیک روز دوشنبه ۱۶ آذر در اثر سکته قلبی در تهران درگذشت.
مرحوم اسماعیل تاجیک از یاران و پشتیبانان و هواداران قدیمی و باسابقه سازمان مجاهدین خلق ایران و یک فرهنگی ( دبیر) بازنشسته بود. اسماعیل تاجیک از سال ۱۳۶۰ دو بار،  یکبار به مدت ۱۳ ماه و بار دوم به مدت ۸ سال به خاطر هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران دستگیر و در سیاهچالهای رژیم ضدبشری آخوندی به سر برد. فرزند مجاهدش حمید تاجیک در هشت آبان ۱۳۶۰ توسط دژخیمان خمینی جلاد اعدام شد. پیکر پدر تاجیک روز چهارشنبه طی مراسمی در جوار فرزند مجاهدش به خاک سپرده شد.
مزار مجاهد شهید حمید تاجیک

۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه

ایران-یادواره مادراشرف طالب زاده ومراسم بزرگداشت مادران وسخنرانی مریم رجوی وپیام تسليت

مادر مجاهد خلق، اشرف طالب زاده(قوامي)



بادرود به روان پاك مادر مجاهد خلق، اشرف طالب زاده(قوامي)، درگذشت او را به مردم گيلان به ويژه هموطنان‌مان در شهر رودسر، به جامعه خانواده‌هاي شهيدان و زندانيان سياسي در ايران و به فرزند او خواهر مجاهد زهرا قوامي تسليت مي‌گويم.خانماشرف طالب زاده، از مسئولان شبكه‌هاي تشكيلات مادران هوادار مجاهدين در شمال ايران در سال‌هاي شروع حاكميت خميني دجال  و يكي ديگر از مظاهر پايداري زنان ايران در برابر فاشيسم ديني است.آرمان پرشكوهي كه او برايش به‌پاخاست، بي‌شك با رزم و مبارزه زنان و دختران دلير گيلان به پيروزي خواهد رسيد.
ياد فرزندان شهيد اين مادر بزرگوار مجاهدان خلق اسماعيل قوامي و همسرش فرشته محمود زماني و موسي قوامي از شهيدان گروه راه‌كارگر، اعدام شده در قتل عام زندانيان سياسي، گرامي باد و سلام بر همسر او مرحوم خليل قوامي رودسري زنداني سياسي دوران خميني كه پس از شنيدن خبر شهادت فرزندان‌اش براثر سكته درگذشت

۱۳۹۴ آذر ۱۳, جمعه

ایران- یادواره مادر مجاهدمهري جنت پور(مادر داعي)ومراسم خاکسپاری وسخنرانی دکتر محمد ملکی،مراسم بزرگداشت وسخنرانی مریم رجوی


سخنرانی دکتر محمد ملکی در مراسم خاکسپاری مادر مجاهد (مادر داعی)‌ در تهران




سخنرانی دکتر محمد ملکی در مراسم خاکسپاری مادر مجاهد (مادر داعی)‌

لینک متن سخنرانی دکتر محمد ملکی در مراسم خاکسپاریمادر مجاهد (مادر داعی)‌ در تهران

مادر مجاهدمهري جنت پور(مادر داعي)

یادواره مادر مجاهدمهري جنت پور(مادر داعي)


با كمال تأسف مطع شديم كه مادر مجاهد مهري جنت پور (مادر داعي) پنجشنبه شب 12آذر94 در تهران درگذشت.
اين مادرقهرمان بيش از چهار دهه در مبارزه مجاهدين با دو ديكتاتوري شاه و شيخ ، همواره مشوق و حامي و يار و غمخوار فرزندان مجاهدش بود و به همين خاطر هم در زمان رژيم شاه و هم در دروان ديكتاتوري سفاك آخوندي بارها دستگير و زنداني شد و درمعرض آزار و شكنجه ها ي دژخيمان قرار گرفت.
اما پيوسته استقامت ورزيد و نه تنها داغ و فراق عزيزان را صبورانه تحمل كرد ، بلكه  جسور و  فعالانه در مراحل مختلف مبارزه ياور و كمك كار مجاهدين بود. بارها در ترددها و درگيريها براي حفاظت و نجات جان مجاهدين به استقبال خطر و دستگيري و زندان شتافت. او از ايمان و اميد نسبت به پيروزي مجاهدين سرشار بود و  هيچگاه در برابر فشارهاي رژيم ددمنش آخوندي سرخم نكرد و روحيه بالا و سرزنده  او در سخت ترين شرايط بسيار برجسته بود. او به همه مجاهدين بعنوان  فرزندان خودش عشق مي ورزيد  و با عطوفت و دلسوزي از هيچ مايه گذاري براي آنان دريغ نمي كرد.
دركوران انقلاب دروني مجاهدين، با اعتقاد وعشقي سرشار به رهبري براي ديدار با خواهرمريم به قرارگاههاي مجاهدين در منطقه مرزي و عراق سفر كرد و بعد از برگشت با دستگيري و شكنجه مأموران سركوبگر و اطلاعاتي خميني مواجه شد .
مادر داعي در دوران پايداري اشرف سه بار براي ديدار وكمك به فرزندان مجاهدش به اشرف آمد و مي گفت :« من همه افتخارم اين است كه يك مادر مجاهد بوده ام  و عاشق مسعود و مريم هستم ، مجاهدين را ستايش مي كنم ،براي من همين بس كه اين لياقت را داشتم كه قدمي براي مجاهدين بردارم و  دلم ميخواهد روي سنگ قبرم بنويسند: مادر مجاهد خلق ».
و از خاطرات زندانش ميگفت :«موقعي كه در سلولهاي زندان اوين تحت شكنجه بودم ، ميگفتم چه افتخاري براي من بالاتر ازاين كه منهم در جايي تحت شكنجه هستم كه مسعود عزيزم بوده و همين  باعث ميشد كه درد شكنجه را فراموش كنم و بتوانم بيشتر مقاومت كنم ».
در سال 82  سپاه برای شکنجه روانی مادر به  او زنگ زد و بدروغ به او گفت بچه هايت در جنگ امريكا و عراق كشته شده اند  اما مادر قهرمان پاسخی دندان شکن میدهد اوگفت: خوش به سعادت من كه مادر اين فرزاندان مجاهد هستم.

او از سال 50 كه با سازمان آشنا شد تا آخرين روز حياتش به مجاهدين كه آنها را ادامه دهندگان راه حسين عليه السلام مي دانست عشق مي ورزيد و با الگو قرار دادن زينب كبري عليها سلام براي زنده نگه داشتن شعله مقاومت در شب تاريك حكومت آخوندي تلاش مي كرد و سرانجام در اربعين حسيني به درگاه آنان پركشيد.
خوشا  او كه رستگاري را با پايداري دررنج و شكنجهاي زندگي نصيب خود كرد. بيترديد نام او در كنار شهيدان مسير پر فراز و نشيب مجاهدين در تاريخ مبارزات ميهنمان ثبت و يادش الهامبخش عزم و پايداري خواهد بود.

داماد مادر اکبر طریقی از شهیدان مجاهد خلق در سال 61 به شهادت رسید  در 19بهمن 60دژخمیان او را بر بالای سر پیکرهای اشرف و موسی میبرند اما او نیز مانند سایر مجاهدین با شعار مرگ بر خمینی درود بر رجوی پوزه دژخیمان را به خاک می مالد و بدلیل استواریش بر آرمان مجاهدین چند ماه بعد اعدام میشود

۱۳۹۴ آذر ۱۰, سه‌شنبه

ایران-یادواره مجاهدشهید داریوش سلحشور همزمان باسی وچهارمین سالگرد شهادتش

لینک کلیپ مجاهد شهید داریوش سلحشور 

شهادت راه ماست

يادي از ميليشيايقهرمان مجاهد خلق داریوش سلحشور
یک قهرمان 19ساله که در تکرار تاریخی یک صحنه بیدادگاه فرمایشی،رژیم آخوندی و دژخیمان حاکم را به‌محاکمه‌ای خفت‌بار کشاند. او با خام‌کردن جلادان خمینی آنها را بر آن داشت تا با حضور خبرنگاران خارجی، برای او صحنه محاکمه‌ای ترتیب بدهند. مزدوران رژیم به‌خیال سوءاستفاده‌های تبلیغاتی از این نمایش، در جهت محکومیت سازمان و کسب اعتبار برای رژیم بی‌آبروی خمینی، نقشه‌ها چیدند.
اما در این بیدادگاه که گیلانی جلاد به‌عنوان رئیس و لاجوردی دژخیم در نقش دادستان ظاهر شده بودند، آنچنان ضربه‌ای از این مجاهد خلق دریافت کردند که اینگونه نمایشات را برای همیشه فراموش کردند
مجاهد شهید داریوش سلحشور در قسمتی از دفاعیات پرشور خود، فریاد برآورد:
«...
من الآن تو دادگاه می خواهم از خودم دفاع کنم ولی دفاع من به خاطر جونم نیست. چون من از وقتی با خدا و مردم و با مکتبم این عهد را بستم که در مسیر آنها حرکت کنم از جون خودم گذشتم واسه من فرقی نداره حکم دادگاه چی باشه...».

آخوند گیلانی (رئیس بیدادگاه) وقتی می گوید: «شما این را اطلاع دارید که ایجاد رعب و وحشت در جامعه ولو کسی را هم نکشید به عنوان محارب از نظر موازین فقه تشخیص داده می شود»، ازجمله می گوید: «... می خواستم بگم این برخورد خصمانه من با جمهوری اسلامی به چه سبب بود. مگه من کسی نبودم که قبل از انقلاب جلو تانک رفتم، کوکتل مولوتف جلو تانک انداختم. با رژیم شاه جنگیدم... تنها چیزی که باعث شد من سلاح به دست بگیرم یک چیز بود، فقط این بود که حس کردم، یعنی با ایمانی که به سازمان مجاهدین خلق داشتم و دارم و خواهم داشت و تا آخرین لحظۀ جونم خواهم داشت، این حس را کردم که رژیم حاکم با سرکوب آزادیهای مردم، با سرکوب نیروها دقیقاً ... درمقابل نیروهای انقلابی وایستاده، من به این خاطر سلاح به دست گرفتم و اگه موضوع اینه که سلاح به دست گرفتن؛ ایجاد رعب و وحشت کردن قیمتش اعدام است باید بگم ... من از همان روزی که قدم توی این راه گذاشتم پیه این تهمت ها را به خودم بستم. همانطوری که من ادعا دارم که امروز حسینی ام، حسین را توی کربلا خارجی خواندند؛ محمد را دیوانه، علی را کافر خواندند... باشه چه باک، چه باک. من که می خواهم راه آنها را برم از محارب، مفسد، باغی و هرچی که بگن اعلام کنید... به احتمال صد د رصد حکم اعدام من صادر میشه. من خیلی دوستام اعدام شدند. میرم پیش اونها. شهادت راه ماست...

دفاعی که دارم این است که به امید خدا و با یاری خلق قهرمان ایران، در تاریخ ایران ثبت خواهدشد که این اعمال نه تنها ضدانقلابی نیست، محاربه با خدا نیست بلکه دقیقاً در جهت انقلاب است و تاریخ این را ثابت خواهدکرد. و سیَعلمُ الذین ظَلَموا اَیّ منقلب ینقلبون...»

 بیدادگاه سه مجاهد خلق ناصر جعفری، داریوش سلحشور و مسعود میرزازاده

در این بیدادگاه سه مجاهد خلق (ناصر جعفری، داریوش سلحشور و مسعود میرزازاده) محاکمه شدند.
او پس از دفاعیات پرشورش مدتي طولانی تحت شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفت وسرانجام در روز هشتم آذرماه سال 60 به‌جوخه تیرباران سپرده‌شد. یاد و راهش پررهرو باد